به پرتال اطلاع رسانی امور دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی دامغان خوش آمدید

آزادی و آزادگی در فرهنگ عاشورا PDF چاپ نامه الکترونیک
يكشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۰۳:۰۰

 

تالیف مرتضی شکری زاده

استاد راهنما دکتر ابوتراب کاتبی

محرم الحرام هزارو سیصد نود هجری شمسی، دانشگاه آزاد اسلامی دامغان

 



 

به نام خالق بی همتا

آزادی و آزادگی در فرهنگ عاشورا

مقدمه

امروز حسین بن علی(ع) می تواند دنیا را نجات بدهد،به شرط آنکه چهره او را با تحریف مغشوش نکنند.نگذارید مفاهیم تحریک آمیز،کارهای تحریف آمیز و غلط ، چشم ها و دل را از چهره مبارک و منور حسین بن علی (ع) منصرف کند، با تحریف بایستی مقابله کنید . (مقام معظم رهبری دامت برکاته )

عاشق شروع روزهای زیبا و پر از خدا با پایان آن شب های بی انتها و بی صدا هستم،خدا هرروز و لحظه را بخواهد معنا می دهد هر دلی را که بخواهد پرِ پرواز می نهد آسمان را در شبهای خاص پر از فرشتگان می کند هر کس را که دوست بدارد عضوِ آزادگان می کند. روز و شبی را پر از غم یا شادی می کند و گاه و بی گاه با دل بندگانش بازی می کند ، هر قدم از ما به دست تقدیر اوست هر سلام ما نشانه تدبیر اوست. می شکفد هر لبخندی از روی او چشم بصیرت باید ببیند سوی او.

می سازد حالی هر دم برای بنده اش تا شاید پشیمانش کند از هر بدکرده اش؛نشان می دهد محبتش را از راهی تا نیفتد آنکه را دوست دارد در چاهی.

خدا آمد و ساخت،روزی سرزمینی به نام و نیت روح الامینی. جایی که خشک بود و نداشت باران آنجا را همنشین کرد با بهاران. بذری به نام حسین(ع) بر آن کاشت ، محصولش عاشورا بود که برداشت . می خوریم از آن میوه ما تا هم اکنون و آن هر روز می افزاید مجنون بر مجنون.

ساخت ده روزی به نام مُحَرَم ، ‌یکی در هیئت یکی در در محفل یکی در بهشت یکی که ندارد اعتقادی در جهنم ، یکی در خواب یکی تا صبح بیدار یکی خسته یکی توشه بسته در انتظار ، یکی بر بام یا حسین(ع) می کند عَلَم، یکی مانند من دستی می برد بر قلم، یکی روضه و نذر بر پا می کند یکی بساط گناه بر جا می کند. خدا آمد و رنگ های شهر را زیر خاک کرد ، لبخند را از روی لب ها پاک کرد. خدا با حسین(ع) بر عشق چوب حراج زد راه دنیا را برای مردم پُر از سراج کرد. ببین خدا در این روز ها چه می کند!چگونه می نازد! خود می سازد و خود بر آن می تازد.خدا عاشورا را ساخت و حسین(ع)به آن پرداخت.

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ،

اما افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند.

بخش اول

معنای آزادی و مفهوم آزادی

حال ببینیم معنی آزادی چیست؟ این آزادی و آزادگی که می گویند یعنی چه ؟ آزادی یکی از لوازم حیات و تکامل است، یعنی یکی از نیازمندیهای موجود زنده، آزادی است، فرق نمی کند که موجود زنده از نوع گیاه باشد، یا از نوع حیوان و یا از نوع انسان، بهر حال نیازمند به آزادی است. منتها آزادی گیاه متناسب با ساختمان آن است، آزادی حیوان طور دیگری است، انسان به آزادیهای دیگری ماورای آزادیهای دیگری ماورای آزادیهای گیاه و حیوان نیاز دارد.
هر موجود زنده خاصیتش این است که رشد می کند، تکامل پیدا می کند متوقف نیست، سر جای خودش نایستاده است. جمادات که رشد و تکامل ندارند، نیازمند به آزادی هم نیستند، اصلا آزادی برای جمادات مفهوم ندارد. ولی گیاه، باید آزاد باشد.

موجودات زنده برای رشد و تکامل به سه چیز احتیاج دارند:
1 -
تربیت
2 -
امنیت
3 -
آزادی
تربیت عبارت است از یک سلسله عوامل که موجودات زنده برای رشدشان به آنها احتیاج دارند. مثلا یک گیاه برای رشد و نموش به آب و خاک احتیاج دارد، به نور و حرارت احتیاج دارد. به علاوه یک سلسله احتیاجات انسانی که همه آنها در کلمه تعلیم وتربیت جمع است. این عوامل به منزله غذاهائی است که باید به یک موجود زنده برسد تا رشد بکند. باور نکنید که یک موجود زنده بتواند بدون غذا رشد بکند. قوه غاذیه یکی از لوازم زندگی موجود زنده است.

دومین چیزی که موجود زنده به آن احتیاج دارد امنیت است. امنیت یعنی چه؟ یعنی موجود زنده چیزی را در اختیار دارد، حیات دارد، لوازم و وسائل حیات را هم دارد. باید امنیت داشته باشد، تا آنچه را دارد از او نگیرند یعنی از ناحیه یک دشمن، از ناحیه یک قوه خارجی، آنچه دارد از او سلب نشود. انسان را در نظر می گیریم.
انسان هم به تعلیم و تربیت احتیاج دارد و هم به امنیت یعنی جان دارد، جانش را از او نگیرند، ثروت دارد، ثروتش را از او نگیرند، سلامت دارد، سلامتش را از او نگیرند، آنچه را دارد از او نگیرند.

سومین چیزی که هر موجودی زنده ای به آن احتیاج دارد آزادی است. آزادی یعنی چه؟ یعنی جلوی راهش را نگیرند،

پیش رویش مانع ایجاد نکنند. ممکن است یک موجود زنده امنیت داشته باشد، عوامل رشد هم داشته باشد،

ولی در عین حال موانع جلوی رشدش را بگیرند.


فرض کنید که شما می خواهید گیاهی را رشد بدهید، علاوه بر همه شرایط دیگر باید محیط برای رشد او از نظر عدم موانع مساعد باشد، مانعی در کار نباشد که جلوی رشدش را بگیرد، مثلا یک درخت وقتی می خواهد رشد بکند باید جلویش فضای بازی باشد.
اگر شما نهالی را در زمین بکارید در حالی که بالای آن یک سقف بزرگی باشد، ولو این نهال، نهال چنار باشد امکان رشد برای آن نیست. هر موجود زنده ای که می خواهد راه رشد و تکامل را طی کند، یکی از احتیاجاتش آزادی است. پس آزادی یعنی چه؟ یعنی نبودن مانع. انسانهای آزاد، انسانهائی هستند که با موانعی که در جلوی رشد و تکاملشان هست، مبارزه می کنند. انسانهائی هستند که تن به وجود مانع نمی دهند.

مفهوم آزادی

آزادی يكی از لوازم حيات و تكامل است،‌ يعنی يكی از نيازمندی های موجود زنده،‌آزادی است،‌ چه اين موجود زنده از نوع گياه و نبات باشد يا از نوع حيوان و يا از نوع انسان،‌ بهر حال نيازمند به آزادی است. آزادی گياه و حيوان متناسب با ساختمان آنهاست. انسان، بالاتر از آزاديهای گياه و حيوان، به آزاديهای ديگری نياز دارد. هر موجود زنده خاصيتش اين است كه رشد و تكامل ميكند. در جايش ايستا،‌ ساكن و متوقف نيست. جمادات كه غير زنده بوده و در نتيجه رشد و تكامل ندارند،‌ به آزادی هم نيازمند نيستند.

وجوه متنوع آزادی

برای آزادی تعاريف زيادی ذكر شده است:‌ از واژهء «حرّيت»-كه به معنای آزادی از بردگی بوده و در نتيجه يك مفهوم حقوقی است- گرفته تا واژگان « نجات» و‌ «رستگاری» كه مفاهيم اخلاقی و عرفانی هستند. ولی در اصطلاح جديد، آزادی يعنی رهايی از قيد و بند های بيرونی و نجات از دام استعمار خارجی و استبداد داخلی كه بيشتر مفهوم سياسی واجتماعی دارد تا اخلاقی. آزادی در ادبيات امروز يعنی برخورداری انسان از حقوق طبيعی و فطری خود، بدون مداخلهء ديگران(آزادی اجتماعی)؛ و حق مشاركت در امور اجتماعی و سياسی و تشكيل احزاب و اجتماعات(آزادی سياسی)؛ و حق انتخاب شغل؛ حق مالكيت شخصی، آزادی كسب و كار(آزادی اقتصادی)؛ و آزادی در پذيرش عقيده،‌ آزادی قلم و مطبوعات (آزاديهای فكری). مقدمهء اعلاميهء جهانی حقوق بشر، علت اصلی تمام جنگها،‌خونريزی ها و تيره بختی هايی را كه در دنيا وجود دارد عدم احترام افراد بشر به آزادی يكديگر اعلام می نمايد.

رويكرد مدرن به مقولهء آزادی

به گفته آيزا برلين، تاكنون دو صد معنا و مفهوم برای آزادی ذكر كرده اند و وجه اشتراك اين تعاريف، نبود موانع بر سر راه انتخاب انسانهاست. به عبارت بهتر، آزادی يعنی رهايی از جبر ديگران و انتخاب عمل با ارادهء خود. آيزا برلين خود آزادی را چنين تعريف ميكند: « من آزادی را عبارت از فقدان موانع در راه تحقق آرزو های انسان دانسته ام.»(1) او در جای ديگری آزادی را به معنای عدم مداخلهء ديگران در كارهای فردی می داند و ميگويد: « آزادی شخصی عبارت از سعی در جلوگيری از مداخله و بهره كشی و اسارت اوست به وسيلهء ديگران، ديگرانی كه هدفهای خاص خود را دنبال ميكنند.»

در هر صورت در اين تعاريف و تعابير، يك مفهوم «سلبی» وجود دارد و يك مفهوم «ايجابی». بخش سلبی آن «نبود مانع و رهايی از غير» است و بخش ايجابی آن «فاعليت انسان نسبت به كار های خود».

آزادی يك ويژگی انسان شناختی

انسان بلحاظ هستی شناختی يا Ontological به غير از ويژگی آزادی، ‌ويژگيهای مقوم ديگری نيز دارد كه با توجه به آن ويژگيها،‌ بطور بالقوه انسان است. آن ويژگيها عبارت اند از آگاهی و آفرينندگی. از ميان اين سه مشخصهء مهم يعنی آزادی،‌ آفرينندگی و آگاهی، مشخصهء آزادی نخستين و بنيادی ترين ويژگی انسان است. اگر به وجه فلسفی آزادی توجه كنيم،‌ موضوع اختيار در مقابل جبر مطرح می گردد.در تاريخ تفكر اسلامی، دو گروه «اشعريه» يا طرفداران جبر و «معتزله» يا طرفداران اختيار، بحث های مفصلی درين مورد كرده اند كه متأسفانه گاهی بسيار خونين نيز می بود.

آزادی، فرايندی تاريخی

اما وجه ديگر آزادی، آزادی اجتماعی،‌تاريخی و سياسی است كه هر چند در اصل و ريشه با آزادی فلسفي- يعنی اختيار– مشترك است، ‌اما در نحوهء تحقق و ظهور بيرونی،‌تفاوتهايی با آن پيدا می كند. به تعبير ديگر،‌انسان بطور ذاتی در خلقت، موجودی صاحب اختيار است و خداوند او را مختار و آزاد آفريده. اما الزاماً همهء انسانها در همهء دوره های تاريخی يا در همهء نظامهای سياسی و جوامع، بطور يكسان از اصل آزادی بهره مند نمی شوند. زيرا موانع و شرايط اجتماعی،‌تاريخی و سياسی واقعاً موجود می تواند حدود تحقق اين اصل را در عرصهء حيات جمعی محدود كند.

آزادی در اين وجه،‌ يعنی آزادی های اجتماعی و سياسی،‌يك پروسهء تاريخی است. به اين معنا كه انسانها در همهء دوره های تاريخی در اجتماع نمی توانند بگونهء يكسان آزادی بالقوهء خود را فعليت بخشند. به همين دليل، آزادی در عرصهء اجتماع و سياست، محكوم نوعی موجبيت و دترمينيسم تاريخی است. اگر به اين گفتهء يك متفكر معاصر كه گفته است:« تاريخ،‌ پروسهء صيرورت(2) و تكامل روح است از قلمرو ضرورت به سوی قلمرو آزادی» دقت كنيم،‌ پی می بريم كه آزادی يك مسئله تاريخی است و بسته به شرايط اجتماعي-تاريخی جوامع، می تواند تنگ يا فراخ گشته و انقباض يا انبساط بيابد. بنا بر اين، تحقق آزادی در حيات اجتماعی انسانها- و نه صرفاً در عرصهء درونی و فردی هر شخص انسانی- يك امر نسبی و تاريخی است و زمانی انسانيت انسان تحقق كامل پيدا ميكند كه انسان بتواند تمام مشخصات مقوم هستی شناختی يا انتولوژيك خود را از مرحلهء قوه به مرحلهء فعل در آورده و آنان را عينيت و تجسم بيرونی ببخشد.

جوامع آزاد تر، جوامع انسانی تر

اينجاست كه هر چه امكان تحقق خارجی و فعليت اجتماعي-تاريخی اصل آزادی در انسان گسترده شود،‌ به همان نسبت انسان به انسانيت خود نزديك تر می گردد. جبر های گوناگون مانند جبر جغرافيا، جبر تاريخ،‌جبر جامعه،‌جبر نفسانيت انسان و انواع و اقسام جبر های ديگر،‌ موانعی هستند كه تحقق اصل آزادی را محدود می كنند. انسان به اندازه ای كه در پروسهء تاريخ موفق می شود بر اين جبر ها غلبه پيدا كند، به همان نسبت از مقام حيوانيت دور می شود و به مقام انسانيت نزديك می گردد. همچنان كه انسان به ميزانی كه از مدار ناآگاهی محض- كه عالم جمادی و حيوانی است- دور می شود و به سوی آگاهی مطلق استعلاء پيدا ميكند نيز انسان تر می شود.

هرج و مرج، آزادی و قانون

تاريخ كشور ما تكرار قصّهء‌ پر غصّهء دوره های جباريت و هرج و مرج بوده است،‌ كه البته غارت نام و نان مردم، نتيجهء محتوم و ناميمون هر دوی آنها بوده است. جبّاران و اميران به بهانهء سركوب دزدان، خود به دزدی دست يازيده اند. و هنگامی كه مردم عليه ستم مستبدان دست به قيام زده اند، نتيجهء آن استيلای هرج و مرج و شدت يافتن دزدی و نا امنی بوده است. در يك قطب آزادی بی حد؛ يعنی هرج و مرج و بی بند و باری و هرزگی قرار دارد. و در قطب ديگر – و غالباً به بهانهء‌امنيت و نظم - استبداد و جبّاريت قرار دارد؛ يعنی عدم آزادی و خفقان و سكون و سكوت. اما در بين اين دو قطب و در عصر مدرنيته، بشر توانست فضايی را ترسيم كند كه در آن آزادی و نظم- بدون اينكه يكی فدای ديگری گردد- به همزيستی بارور برسند. در اين فضا، قانون حدود و قيودی است كه آزاديهای شخصی را در عرصهء اجتماعی مشخّص ميكند. طبيعتاً هر جامعه ای قانون خاص خود را دارد. اما بايد توجه كرد كه قانون واقعی چيزی نيست جز ادامهء آزادی. در واقع قانون تبلوّر جمعی آزادی های فردی است. قانون فرايند اراده های آزاد افراد در مشاركت جمعی است.

اگر قرار باشد كه جامعه دارای نظم باشد و از آنارشيسم و هرج و مرج و فروپاشی مصئون بماند، رفتار و كنش جمعی نيازمند يك قاعدهء جمعی می باشد و انسانها با اختيار و ارادهء خودشان متنی را بعنوان قاعدهء تعامل جمعی تنظيم می كنند. در اينجا ارادهء جمعی و همگانی است كه آزادی را متعين كرده، حدود آنرا مشخص می سازد. از همين جاست كه بحث فرد و جمع و اختلاف و تضاد بين فرد، ‌آزاديهای فردی و منافع فردی با منافع جمعی و آزادی های جمعی پيش می آيد كه يكی از مشكلات ريشه دار در فلسفهء سياسی به شمار می رود.

مفهوم آزادی در اصطلاح قدما

شك نيست كه مفهوم آزادی در اصطلاح سنتی و قديمی، غير از آن معنايی است كه در اصطلاح جديد و در ادبيات نوين سياسی، بكار می رود. آزادی در اصطلاح قدما، صرفا يك مفهوم حقوقی و يا اخلاقی بوده و محتوای سياسی و اجتماعی نداشت. واژهء عربی «حرّيت» كه به معنای آزادی است، يعنی «برده» ديگران نبودن و خود را از قيد بردگی رها كردن.

مفهوم عرفانی آزادی:

آزادی در اصطلاح عارفان به معنای «نجات» يا «رستگاری» بوده است: يعنی رهايی از اهريمن درون و هواء و هوسهای نفسانی

بند بگسل، باش آزاد ای پسر! چند باشی بند سيم و بند زر؟

رابطهء آزادی و آزادگی هم در همين مفهوم عرفانی از آزادی قرار می گيرد. بشر بايد در عرصهء وجود خودش و در ناحيهء روح خودش آزاد شود تا بتواند به ديگران آزادی بدهد. آنكس می تواند واقعاً آزاد و آزاديبخش باشد كه هميشه از نفس و روح خودش حساب بخواهد. آنكس كه حقيقتاً – و نه از روی دورويی و نفاق- برای حقوق و آزادی مردم احترام قايل است، در دلش،‌ در ضميرش، در وجدانش يك ندای آسمانی فرياد می زند و او را دعوت ميكند. اما، در صف آزاديخواهان ما؛ فقط شمار اندكی قرار داشتند كه بعد از كسب قدرت همچنان آزاده ماندند و آزاديخواهی در نزد آنها همراه با آزادگی باقی ماند. قهرمان ملت كسی است كه سرآمد آزادگان و آزاديخواهان باشد. تجربه نشان داد كسی كه آزاده نيست، شعار آزاديخواهی وی نمی تواند واقعی و حقيقی باشد.

آزادی معنوی

در اينجا آزادی يك تعبير معطوف به درون انسان داشته، می توان از آن بعنوان آزادی معنوی يا آزادی از هواء های نفسانی ياد كرد. در اين تعبير آزادی با مفهوم تقوا متلائم و نزديك می گردد. آنجاييكه انسان فكر ميكند بنده و بردهء دنيا و مال و ثروت است، واقعاً بنده مال و ثروت نيست،‌ بلكه بندهء خصايص روحی خودش است، بندهء حيوانيت خودش است،‌بندهء حرص است. يعنی خودش،‌خودش را برده گرفته است. زيرا پول،زمين و ماشين قدرتی ندارند كه در وجود انسان و در روح انسان دخل و تصرفی كنند. در انسان قوه های خشم، شهوت، طمع و حرص است كه وی را برده می سازند. « آيا ديدی آن كسی را كه هوای نفس خودش را خدای خودش قرار داده است؟» (سورهء جاثيه، آيهء شريفهء 23) پيغمبران الهی آمده اند كه آزادی معنوی بشر را حفظ كنند. يعنی نگذارند شرافت، عقل و وجدان انسان اسير شهوت، خشم و منفعت طلبی اش گردد. هر وقت كسی بر خشم خود مسلط باشد- و نه خشمش بر وي- آزاد است. هر گاه كسی بر شهوت خود مسلط باشد- و نه شهوت اش بر وي- و هر گاه كسی در مقابل يك عايد نامشروع قرار ميگيرد و نفس با اشتياق بر وی نهيب می زند كه اين عايد را بگير، اما ايمان و وجدان و عقل حكم می كند كه آن عايد نامشروع را نگيرد و بر اين ميل نفسانی اش غلبه ميكند، اين شخص از نظر معنوی واقعاً يك انسان آزاد است.

برخی عارفان در اين مقوله تا آنجا پيش رفته اند كه واژهء « عريانی» را – كه بالا تر از آزادی است- مطلوب انسان يافتند:

ز عريانی ننالد مرد با تقوا، كه عريانی

بود بهتر ز شمشيری كه از خود جوهری دارد

بابا طاهر «عريان» هم می گويد:

دلا! راه تو پر خار و خسك بی

گذرگاه تو بر اوج فلك بی

گر از دستت برآيد، پوست از تن

بر آور تا كه راهت كمترك بی

ويا بقول اثير الدين اخسيكتی:

در شطّ حادثات برون آی از لباس

كاول برهنگی ست كه شرط شناوری ست.

تقوا، به آدمی بصيرت و شجاعت و حق گرايی مستمر می بخشد. انسان متقی انسانی است كه هم در برابر مصائب، ثابت قدم و صابر است و هم در برابر شكوك و شبهات فكری. هنگامی كه مشكلات زندگی بر سر او می بارد، او خويشتن را نمی بازد و با كمال متانت با مشكلات مواجه می شود. در برابر وسوسه های ظلمت افزای باطل نيز به نوری منوّر است كه او را راهنمايی ميكند. اين بصيرت دنيوی در آخرت هم منعكس می شود.

ترك شهوت ها و لذت ها سخاست

هر كه در شهوت فرو شد بر نخاست

(مولانای بلخی، مثنوی معنوی دفتر دوم)

آزادگان، خدمتگزاران مردم

ما قوماندان جهاد زياد داريم اما قهرمان جهاد اندك. قهرمان جهاد كسی است كه از خون مجاهدان راه آزادی كشور، سفره خود را رنگين نكرد. بر ويرانهء كوخ های مردم، كاخ های خود را بنا نكرد. قهرمان جهاد، آن فرزند جانانهء مام ميهن است كه سرخ را سر بريد و سياه را كمر شكست، از هيبتش متجاوزان سرخ و سياه می هراسيدند و متعديان به مال و ناموس مردم بر خود می لرزيدند و زنان و يتيمان و مردم بی دفاع بر وی می نازيدند.

نه هر كسی كه آيينه ساخت سكندر می شود و نه هر قوماندانی قهرمان و به گفتهء مولانا نبايد اولياء را همچو خود پندارند

كار پاكان را قياس از خود مگير

گرچه ماند در نبشتن شير و شير

(مثنوی معنوی دفتر اول)

قهرمانان ملی ما با مردم،‌ در بين مردم و برای مردم جهاد ميكردند، بطوريكه مردم هيچ فاصله ای بين خود و آنان حس نمی كردند. همواره و در همه حال صدای مردم به گوش شان می رسيد و صدای آنها نيز بر قلب مردم می نشست. عشق مردم به آنها بهترين محافظ و باديگارد برايشان بود.

تقوا عامل آزادگی

تقوا به اين مفهوم يك جوهر تكامل دهنده و بالنده ساز روح آدمی است. اين تكامل وقتی است كه خواست آدمی از عمق ضمير و از سر رضايت، بجوشد و شخص حقيقتاًًًًً دلبسته دنيا نباشد و به آخرت روی داشته باشد، ‌نه آنكه آتش شهوات در درون نفس او سركشی كند ولی او به زور و ريا و.... بر آن سرپوش بگذارد:

شرط تبديل مزاج آمد بدان

كز مزاجِ بد بود مرگ بدان

( مثنوی معنوی دفتر سوم)

مزاج آدمی يعنی شخصيت او بايد تغيير كند تا آدمی به كمال معنوی دست بيابد. مولانای بلخی در تعريف ابدال كه دسته و طبقه ای از اوليای خداوند (ج) هستند،‌ می گويد:

كيست ابدال آن كه او مُبدل(4) شود

خمرش از تبديل يزدان خَلّ(5) شود

(مثنوی دفتر سوم)

ابدال كسی است كه مبدل شود يعنی عوض شود و شراب ناپاك وجودش تبديل به سركه گردد و حلال شود. نجاست وجودش برود و به جای آن طهارت بنشيند.

پارسايی مانع از خود بيگانگی

از طرف ديگر، كسی كه به قوت تقوا و پارسايی به آزادی معنوی رسيده است، از خود بيگانه نيست. آليناسيون مفهوم جديدی است كه در عصر ما طرح شده و مورد توجه فيلسوفان و عالمان علوم انسانی قرار گرفته است. و در زبان فارسی به «از خود بيگانگی» يا «مسخ» ترجمه شده است و شايد « خود را گم كردن» و يا « خود را فراموش كردن» كه تعبير قرآنی است بهتر باشد. مولانای بلخی اشارات گويا و پر مغزی در اين باره دارد:

ای تو در پيكار خود را باخته

ديگران را تو ز خود نشناخته

(مثنوی معنوی، دفتر چهارم)

ويا

در زمين مردمان خانه مكن

كار خود كن، كار بيگانه مكن

كيست بيگانه؟ تن خاكی تو

كـز برای اوست غمنـاكی تو

(مثنوی معنوی، دفتر دوم)

بخش دوم

مفهوم آزادی از دیدگاه اسلام

آزادي در اسلام به لحاظ محتوايي واژه‌اي است مبهم، كه در سياست هم مورد استفاده قرار گرفت. از اين رو با توجه به سياست ديني جمهوري اسلامي لازم ديده شد تا محتوا و ماهيت آن در اين نظام ديني، مورد بررسي قرار گيرد. فهم نوع برخورد اسلام با اين مفهوم سياسي، از لابه‌لاي احاديث، روايات و قرآن مجيد قابل دسترسي مي‌باشد. در اين پژوهش پس از ارائه تعريفي از ماهيت آزادي و آزادي اسلامي، به آسيب‌شناسي اين مقوله، در زمان حاضر پرداخته كه اميد مي‌رود براي پژوهشگران اين عرصه خالي از فايده نباشد.

مفهوم آزادي

آزادي در لغت معادل «حريه»، «freedom» و «liberty» است، واژه‌اي است كه در مدت كوتاهي در واژگان سياسي مردم به صورت پررنگي جا گرفته. با توجه به ماهيت اسلامي نظام حاكم بر كشور عزيزمان بايد در انتخاب اين شعارها يا هر اقدام سياسي خرد و كلان ديگري با دقت و وسواس برخورد نمود. با معيارهاي دين آن را تطبيق داده ، نظر اسلام را در مورد اين مقوله جويا شد.

آزادي، به علت اطلاق در دو بار مثبت و منفي، فاقد معنا است، تنها وقتي به صورت تخصصي مطرح مي‌شود كه به صورت تركيب اضافي درآيد. مانند ؛ آزادي بيان، آزادي قلم، آزادي انديشه و واژه‌هاي متفاوت ديگري كه براي مدتي در زبان سياسي مردم رد و بدل مي‌شد.

ماهيت آزادي در دين اسلام

اصلي‌ترين و ابتدايي‌ترين معناي آزادي، داشتن اختيار است و در مقابل جبر (مجبور بودن) قرار دارد. آياتي در قرآن وجود دارد كه انسان را مختار دانسته افراد را نسبت به انجام برخي امور امر و نهي مي‌كند زيرا امر و نهي تنها در مورد مخاطب مختار صادق است. انسان، همواره مي‌خواهد در امور اختياري، بي قيد و افسار گسيخته و طبق هواي نفس عمل كند. و هيچ قانوني براي كنترل در اختيارات او وضع نشود. و در صورت وضع مجازاتي براي او در برنداشته باشد. اگر معيارهاي ذهني افراد، غرايز و بعد حيواني باشد، آزادي به عنوان عدم تقيد به بسياري از قوانين حاكم بر جامعه خواهد بود. البته در صورتي كه قوانين آن جامعه كارآمد و ارزشي باشند. زيرا در جامعه ارزشي به كمال هويت انساني و روحيات بشر توجه مي‌شود. قانون مداري در آن، عين ارزش است و جامعه در راه رسيدن به ارزشهاي كارآمدتر تكاپو مي‌نمايد. براي جداسازي و شناسايي جامعه ارزشي و حيواني مي‌توان از عقل و دين بهره برد. عقل، مميز انسان از غرايز و حيوانيت صرف است. عقل به آزادي و اختيار هويت مي‌دهد. درك ناكارآمدي غرايز در طي مسير واقعي زندگي و احساس نياز به قانون از عقل برمي‌خيزد. اما در ادامه قانون برتر، براي رسيدن به رشد و تعالي بيشتر، عقل، قدرت پاسخگويي كامل را ندارد (با توجه به وجود درصدهاي مختلف عقل‌مداري در جامعه و تفاوت در تحليل‌ها، تفكرات و ...). از اين رو، دين با ارائه قوانين برتر و ارسال رسل، بشر را در رسيدن به علم كامل‌تر و برداشت درست عقلاني راهنمايي مي‌كند.

در روايات به اين امر تصريح گشته و علم آموزي به عنوان امر واجب، مورد توجه قرار گرفته. قرآن كريم ، كساني كه تعقل نمي‌ورزند را همانند چهارپايان و حتي از آنان گمراه‌تر و نادان‌تر دانسته.

اسلام، با احترام به اختيار انسان، با سفارش به علم‌آوري، انسان را به مدد نيروي تعقل رها نمي‌سازد. بلكه با احكام پوياي دين، هدايت او را در دست مي‌گيرد. تعاليم اسلام، همواره توجه صرف به مسائل مادي و غريزي را نكوهش كرده، آنرا حيوانيت برشمرده، توجه به مسائل غيرمادي ماورائي را در زندگي مدنظر قرار ميدهد. با وجود همه اين مسائل، اسلام انسان را حتي در عرصه انتخاب دين، صاحب اختيار مي‌داند.

دين مجموعه‌اي از احكام، قوانين و بايد و نبايدها است كه خداوند آنرا متناسب با ذات بشر و رشد و تعالي او وضع نموده. انسان عاقل با دقت در اين قوانين، وجود آن را براي رسيدن خود و جامعه به كمال، ضروري مي‌بيند. اسلام، نماينده گروه اهل تعقل را دانشمندان مي‌داند.

همانطور كه بيان شد دين بايد و نبايدهايي دارد از اين رو انسان دين‌مدار، با انتخاب دين براي برخي رفتارهاي خود، محدوديتي ايجاد مي‌كند. اما با اين حال، تلخي اين محدوديت در رسيدن به جامعه‌اي كارآمد، ارزش مدار، امين و هويت مند، شيرين مي‌نمايد. وقتي توجه به دين و انتخاب آن در زندگي بشر مورد توجه و تاييد قرار گرفت، با نيروي تعقل و بدون اصرار، تعصب و غرض ورزي، بايد به مطالعه اديان پرداخت، تا بتوان كامل ترين دين را در رسيدن به كمال واقعي اتخاد نمود.

اسلام دين برتر

انديشمندان مسلمان و غيرمسلمان فراواني در اقصي نقاط جهان بوده و هستند كه اسلام را دين برگزيده دانسته و آن را انتخاب نمودند. به طور مسلم، اگر مطالعه در اديان بصورت ناقص، و با خودخواهي يا برخي تمايلات و احساسات جهت دار، همراه باشد، انسان را به مسير اصلي رهنمون نخواهد ساخت. بايد، كاملاً زلال بود و بي‌طرفانه به مطالعه و قضاوت در مورد آن پرداخت.

علم و دين دو ابزاري هستند كه افراد با مسلح شدن به آن، مجاز به ارائه نظر و آزادي بيان مي‌گردند. از اين رو، جايگاه دين برجسته‌تر مي‌شود. اسلام، ديني كامل و برگزيده خداوند است كه انسان‌هاي آزاده ارزش مدار و بزرگان زيادي در آن به منحصه ظهور رسيده‌اند. و اين نبود، مگر در نتيجه روح حاكم بر تعاليم دين الهي كه بشر را به مراتب بالاي زندگي مادي و معنوي، رهنمون مي‌سازد. كه در ساير اديان با اين كيفيت وجود ندارد.

مميزه ديگر اسلام، عاري بودن آن از خرافات و زلالي احكام آن مي‌باشد كه همه انديشمندان بي‌تعصب و انديشه‌ور به آن اذعان دارند. بعد متعالي ديگر اسلام، سادگي و رواني آن است كه آن را در همه سطوح جامعه قابل استفاده و در سطح بالايي، قابل درك مي‌سازد. اين خصوصيات نيز همانند ساير خصوصيات برجسته اين دين الهي، توسط انديشه‌وران مسلمان و غيرمسلمان جهان، تحسين گشته است. مشخصه برگزيده ديگر اسلام، هم‌خواني آن با روحيات بشر و توجه به زندگي فردي و اجتماعي مي باشد كه بسيار قابل درك و لمس است.

در مرحله بعد، با توجه به شناخت اسلام، به عنوان دين برگزيده، بايد سراغ آن رفته، نظرش را پيرامون آزادي جويا شد.

اسلام در اصلي‌ترين مرحله كه مرحله انتخاب دين است انسان را در انتخاب مختار مي‌نمايد. اما پس از انتخاب دين، او را موظف به تبعيت و اطاعت مي‌نمايد. به پيامبر صلي‌الله عليه و آْله و سلم امر مي‌شود تا با ملايمت و نرمي به تبليغ دين بپردازد، بدون اصرار و خشونتي، اين منطق اسلام و قوت ادله و براهين آن بود كه باعث گسترش آن شد. به طور مسلم، به زور شمشير نمي‌توان انديشه‌اي را قلب‌ها رسوخ داد و حمايت و دفاع آنها را از دين مشاهده نمود. اين ماهيت عالمانه و جامع و ارزشمند اسلام است كه به تمامي ابعاد زندگي بشر توجه داشته و در هيچ ساحتي كوتاهي ننموده. همين امر عامل مهمي در برخورد مناسب و منطقي انسانها با آن مي‌باشد.

انسان وقتي، پس از رشد جسمي و عقلي به مرحله انتخاب دين مي‌رسد نسبت به آن احساس نياز نموده انتخاب مي‌نمايد. در اين مرحله هيچ اصرار و فشاري بر او وجود ندارد. اما مرحله بعد انتخاب دين است كه مسيري بدون بازگشت است. وقتي آزادانه پذيرفته شد، مرحله عمل به احكام آن مي‌رسد. هيچ كس حق ندارد از زيربار مسئوليتهاي ديني شانه خالي كند و بي‌دليل دين انتخاب شده‌اش را ترك نمايد. در اين صورت، مجازاتي براي او در نظر گرفته مي‌شود، كه در همه اديان الهي وجود دارد.

دين در ذات خود مجموعه قوانيني دارد كه با قبول آن دين، قوانين آن نيز، لازم الاجرا مي‌گردد. قوانين اصيل فردي و اجتماعي كه پايه و اساس يك اجتماع خوب را تشكيل داده، و بر همين اساس، به اجراي قوانين، نظارت ورزيده، به صحت اجراي آن در جامعه، به عنوان يك روش برتر همت مي‌گمارد زيرا سرپيچي از اين قوانين به آزادي اجتماعي، قوانين حقوقي و ... يك اجتماع لطمه مي‌زند.

در هر جامعه كوچك و بزرگي كه قانون يا قانون كارآمد و خوب، وجود نداشته باشد هرج و مرج و فساد رواج خواهد يافت. انسان، حتي در زندگي فردي و در خلاء هم كه بخواهد زندگي كند، بي‌نياز از حضور قوانين فردي خاص خود نيست. قوانين و اوامر دين اسلام به شكل زير تقسيم شده و محدوديتهايي را با خود به همراه مي‌آورند، شامل: حلال، حرام، مستحب، مباح و مكروه حرام تنها نبايد و عدم جواز بي‌چون و چراي دين است كه همه بايد به آن پايبند باشند، فرار از تكليف و قانون مجازات دارد و فرار از دين مجازاتي بزرگتر، لازم نيست افراد تك تك احكام دين را به عقل ناقص خود مطابقه داده و دلبخواهانه به برخي از آنها عمل كنند، يا اينكه درصدد توجيه احكام آن برآيند.

بلكه بايد تنها براي فهم بيشتر آن تلاش كنند

همه اين احكام و قوانين، براي تحقق نظم، عدالت و آرمان‌هاي اخلاقي در نظام اجتماعي است. همه افراد موظف به رعايت حيثيت اجتماعي قوانين و احكام دين هستند. اين قضيه ربطي به مقوله كلان آزادي ندارد. هركس حق دارد هرطور كه مي‌خواهد آزادانه تصميم بگيرد و در زندگي خصوصي‌اش در آزادي كامل به اموراتش بپردازد.

هيچ كس حق دقت در اسرار مردم را ندارد و نبايد در امور آنها تجسس نمايد. به عنوان مثال، اگر كسي در خلوت روزه‌اش را بخورد مجازات قانوني ندارد اما همين حركت در اجتماع مردم با مجازات سختي روبرو است. زيرا اجتماع بايد كنترل كننده رفتار افراد و نمونه و الگو باشد. قبح گناهان در آن ريخته نشود تا جنبه سازندگي آن، حفظ گردد.

آسيب‌شناسي ماهيت آزادي در جامعه

آزادي مدتي در زبان سياسي مردم همراه با شعارها و نظرياتي شاعرانه و با مراعات نظيرهايي فراوان در ساحت تخصصي علم سياست مطرح مي‌گشت. واژگاني چون آزادي احزاب، آزادي قلم، آزادي بيان ، آزادي عقيده و آزادي ... اكنون وقتي به دور از هياهو تعصبات خاص زمان اين سياست‌ها، به آن پرداخته مي‌شود آيا حاصل جمع همه اين شعارها، جز يك مورد مي‌شود كه مي‌توان آن را آزادي بالفعل انديشه ناميد. زيرا آزادي انديشه مقوله بالقوه‌اي است كه به تنهايي كاربردي ندارد. از اين رو بايد آن را از حالت بالقوه به بالفعل تبديل نمود. فعليت آن نيز مي‌تواند، گفتاري يا نوشتاري يا مفهومي باشد . از اين رو آزادي بيان و قلم در ماهيت يكي هستند.

در مرحله بعد اين مسائل مطرح مي‌شود كه چه كساني بايد از اين آزادي برخوردار باشند؟ هر كسي (ديوانه، مغرض، جاهل و ...) يا طيف خاصي؟ آيا همگان حق دارند نسبت به هر مقوله‌اي ، برخورد عاقلانه يا احساس يا دين‌مدارانه نمايند؟ اگر بدون اين محدوديت‌ها به مقوله مهم آزادي پرداخت شود ارزش علمي آن تا سطح بسيار پاييني تنزل خواهد يافت.

اسلام براي دو گروه، مجوز آزادي بيان قائل است؛ مومنان (نه مسلمانان) و دانشمندان. اسلام به بيان حقايق و آگاه ساختن عيوب ديگران سفارش مي‌نمايد.

معيار آزادي بيان در اسلام، آوردن همه نظريات و مقايسه آنها با هم است و سپس تطبيق آن با حق تا ناكارآمدي هر يك مشخص شده جاي هيچ شبهه‌اي در اذهان باقي نماند.

حتي اگر براي مقوله آزادي قائل به هيچ حد و مرزي هم نباشند، باز هم وجود آن در نظام سياسي ديني، سبب مي‌شود تا محدوديتهاي ديني در مورد آن نيز ساري و جاري شود. در غير اين صورت دامنه آن فراتر از نظام ارزشي ديني كشيده مي‌شود. دايره‌اي از احساس صرف كه هيچ تخصص و ارزشي در آن وجود نخواهد داشت. اما همه چيز غيرمربوط و متضاد را مي‌توان در آن جست كه نتيجه آن ارزش قلمداد نمودن بسياري از غيرارزش‌ها خواهد بود.

در اين تعريف بزرگ اما بي‌محتوا، نسبت به ارزش‌هاي اسلامي كه شالوده نظام سياسي جمهوري اسلامي بودند به عمد يا سهو بي‌توجهي شد. از اين رو، برخي از مدافعان سعي كردند مقوله آزادي را مقوله‌اي خارج از حدود دين تعريف كرده، جايگاهي در خلاء براي آن متصور شوند.

در حالي كه سياستمداران ديني و دين مدار همواره بايد سياستهاي ماخوذه خود را از اسلام و اصول ديني اكتساب نموده و با اين معيار برگزيده سياست خود را تطبيق دهند. نه اينكه تنها از برخي فاكتورهاي خاص ديني براي تاييد سياست‌هاي مربوط و نامربوط خود استفاده كنند. به طور مسلم، اين باور بايد وجود داشته باشد كه خداوند دين را براي هدايت و نجات بشريت فرستاد و اينكه سياست ما عين ديانت ماست.

اسلام دين تساهل و تسامح و حتي خشونت است، دين خنده و گريه، بغض و آشتي، دوستي و دشمني، تولي و تبري، بايد و نبايد و ... كه با وجود همه اين تضادها، جايگاه واقعي ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها پديدار مي‌گردد. دين تك بعدي كه تنها، تساهل و تسامح، خنده ، دوستي (حتي با دشمنان) و ... داشته باشد هيچ اقتداري در ميان ساير دولتها و حكومتها نخواهد داشت، دين توسري خوري خواهد داشت كه هيچ جايگاه ارزشمندي نخواهد داشت. زيرا همواره حضور نبايدها است كه در كنار بايدها كنترل كننده نبض قوانين جامعه خواهد بود. دين بدون نبايدها، برداشت غيرواقعي و خودسرانه‌اي از دين است كه به حتم بايد به مشورت علماي درجه يك ديني مي‌رسيد و در نطفه خاموش مي‌گشت. شايد هم هدف از آن به چالش طلبيدن همين قشر بود و شايد هم غيرعامدانه و به علت عدم علم كافي بود.

هركسي، حق ندارد براي واژه آزادي و يا هر واژه ديگري در حيطه دين تعيين حدود شخصي و مجزا نمايد. اگر هم ساحتي باشد كه دين در آن نظر جديدي ارائه ننموده،‌ با مشورت علماي تراز اول دين، حدودي را كه دين براي هر مقوله ارائه مي‌نمايد به عنوان پيش فرض و زيربناي آن مقوله در نظر بگيرند. از اين رو، همگام با تعريف دين از آزادي به تبيين آن پرداخته شود.

بدون هیچ شک و تردیدی انسان در اسلام آزاد است، حتی در اساسی‏ترین مطلب یعنی تشرف به دین. ولی آزادی تنها صفت انسان نیست. به اصطلاح دیگر همه چیز انسان در آزادی خلاصه نمی‏شودبلکه ابعاد دیگری هم دارد که باید بدان ها پاسخ گوید.

در غرب پس از رنسانس تا کنون یعنی در حدود 4 قرن گذشته حرکت ‏به این سمت بوده که مؤلفه‏های دیگر انسان را پاک کنند و فقط آزادی را برای انسان باقی بگذارند. این یک ادعا نیست. به عنوان مثال ژان پل ساتر (متوفی دهه 1980) انسان را تنها با آزادی معرفی می‏کند و بدین جهت ‏حتی منکر وجود خدا می‏شود، چرا که خداوند را محدود کننده آزادی انسان می‏داند! و نیچه (متوفی 1900) نیز درست همین ادعا را دارد و معتقد است مسیحیت انسان را له کرده است و انسان برای تبدیل شدن به فرا انسان و رفتن به فراسوی نیک و بد، باید خدا، اخلاق و ارزش ها را کنار بگذارد.

اما در اسلام در کنار آزادی انسان، چیزهای دیگری هم داریم. یکی امر قدسی و فرا انسانی «عقل‏» است که همه ما در آن شریکیم. این عقل بسیاری از «آزادی‏های نامعقول‏» را محدود می‏کند و لازم الاتباع است. امر دیگری که آزادی را محدود می‏کند وحی است و این دو نعمت بزرگ را خداوند به انسان عنایت فرموده است. پس فرامین خدا می‏توانند آزادی را محدود کنند، چرا که خداوند در دیدگاه اسلامی، ما فوق آزادی است و اساساً اوست که انسان را در این عالم آزاد آفریده و فرمود:«إِنّا هَدَیْناهُ السَّبیلَ إِمّا شاکِرًا وَ إِمّا کَفُورًا»[1]و اوست که نعمت اختیار و انتخاب را به انسان کرامت فرموده است. همین خداوند خالق انسان و آزادی او، در درون انسان و بیرون او، پیامبرانی را مبعوث کرده تا انسان آزاد را هدایت و راهنمایی کنند و آزادی، اختیار و انتخاب او را با فرامین این دو «نبی‏» درونی و بیرونی قید زده است. برخی واژه آزادی را با هرزگی، افسار گسیختگی و هرج و مرج برابر می‏دانند و هنگام بحث از آزادی، ذهن آنها، پیش از هر چیز، متوجه آزادی جنسی و بی‏بندوباری می‏شود. این طرز تفکر احتمالاً ناشی از وضعیت اجتماعی جوامع غربی است. این افراد به گمان این که آزادی نیز، ره آورد غرب است، آزادی و بی‏بندوباری را یکسان می‏بینند. حال آن که از برخی برداشت‏های سطحی که بگذریم، مراد از آزادی، آزادی درونی و بیرونی، سیاسی و فکری با تمامی ابعاد آن است و بدین مفهوم، انبیاء بزرگ ترین پیام آوران آزادی در دوران خود بوده‏اند. ممکن است جامعه‏ای غرق در فساد و بی‏بندوباری باشد، اما فاقد آزادی باشد. بر عکس نیز ممکن است جامعه‏ای آزاد، به طور نسبی، سالم و مقید به قیود اخلاقی باشد. پس طبیعی است که در اندیشه اسلامی، آزادی سیاسی همراه با پای‏بندی به قیود اخلاقی، مورد نظر است.

البته بی حد نبودن آزادی امری است که مورد پذیرش همه عقلا می باشد.حتی غربیان با این همه تاکید بر آزادی خواهی بر قانون گرایی اصرار می ورزند. مگر ماهیت قانون ایجاد محدودیت در آزادی بی قید و شرط نیست؟

حال سؤال این است که کدام عنصر در قانون، آنها را ما فوق آزادی قرار داده است و به آنها امکان تقیید آزادی انسان ها را داده است؟

پاسخ ما این است که هر چند کار قانون ایجاد محدودیت است، ولی هدف و نتیجه‏اش حفظ آزادی‏های قانونی و مشروع است. به تعبیر دیگر اگر در عرصه اجتماع، قائل به آزادی بی قید و شرط شویم، تزاحم آزادی‏ها عملا باعث برهم خوردن نظم، که زمینه استفاده از آزادی است، می‏شود. پس در عمل چاره‏ای نیست مگر این که به وسیله قوانینی، حداقل آزادی‏ها را، برای حفظ حداکثر آزادی، قربانی کنیم.

و این امر یک الزام و اجبار در مرحله عمل است. مثال زیر این مطلب را روشن‏تر می‏کند فلسفه استفاده از وسائل نقلیه رسیدن سریع تر به مقصد است و هیچ گاه توقف و ایستادن، مقصود ما از استفاده از ماشین یا وسائل نقلیه دیگر قرار نمی‏گیرد. حال اگر کسی بگوید ایستادن و توقف در پشت چراغ قرمز مخالف این فلسفه (حرکت سریع و رسیدن به مقصد در حداقل زمان ممکن) است، می‏گوییم این سخن صحیح است، ولی ما در عمل برای حفظ هدف اصلی مجبور به این توقف هستیم و این یک الزام و اجبار در مرحله عمل است؛ چرا که نایستادن پشت چراغ قرمز، چه بسا موجب می‏شود که هیچ گاه به مقصد مورد نظر نرسیم. حال هیچ عاقلی توقف پشت چراغ را یک فلسفه مجزا، مستقل و در کنار فلسفه اصلی یعنی حرکت سریع قرار نمی‏دهد، بلکه آن را یک قید و محدودیت عملی می‏شمرد.

پس حتی در میان اندیشمندان غربی نیز اعتقاد به آزادی مطلق وجود ندارد. اساساً آزادی مطلق با عقل سلیم و منطق بشری مغایر است. آزادی مطلق با فلسفه ضرورت زندگی جمعی بشر مغایرت دارد. زندگی جمعی و مدنی، مستلزم وجود برخی محدودیت‏هاست.

در ادامه برای تبیین بیشتر مفهوم آزادی در اسلام، مقایسه ای پیرامون این مفهوم در دو حوزه اسلام و غرب انجام می دهیم.

مقایسه آزادی در اسلام و غرب و تفاوت آنها

ریشه تفاوت آزادی در تعریف غربی آن و تعریف اسلامی از آن به نگرش این دو طرز تفکر به انسان و اهداف او باز می گردد. اسلام هدف نهایی انسان را رسیدن او به کمال و سعادت واقعی می‏داند.

شاید ریشه این تمایز و تفاوت را بتوان در دو پرسش خلاصه کرد:

1. در آزادی با تعریف غربی سؤال این است که آزادی از چه؟

2. در آزادی با تعریف اسلامی سؤال این است که آزادی برای چه؟

توضیح آن ‏که آزادی را به «نبود مانع‏» تعریف کرده‏اند. انسان کلاً خواهان این است که مانع خاصی در راهش نباشد و آزاد باشد و چیزی مانع او نباشد؛ این خواست اولیه و طبیعی انسان است.

حال این سؤال مطرح می‏شود که قرار است از این آزادی و عدم وجود مانع برای چه امری و حرکت در کدام سو استفاده شود؟ به تعبیر دیگر حال که انسان آزادی و اختیار حرکت در تمام جهات را دارد قرار است در کدام جهت حرکت کند؟ و یا قرار است از این آزادی برای نیل به کدام مقصود و هدف استفاده کند؟

امروزه در غرب به سؤال دوم کمتر پرداخته شده و این تفاوت اصلی اسلام با غرب پیرامون موضوع آزادی است. یعنی در غرب آزادی برای آزادی خواسته می‏شود و در اسلام آزادی برای سعادت نهایی بشر.

از تأکیدات فراوان قرآنی بر نفی طواغیت و زورمداران و هم از سیره و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و سایر انبیای الهی می‏توان استفاده کرد که ادیان الهی در کنار آزادی از بندگی نفس، به آزادی از ستمگری و حاکمیت ارزش‏های باطل در جامعه نیز توجه ویژه‏ای داشته‏اند و این هر دو را مقدمه‏ای برای «تکامل همه جانبه انسان‏» می‏دانسته‏اند.

در غرب در پاسخ به سؤال دوم هم گفته می‏شود که هر کس می‏تواند تصمیم بگیرد و در این جا هم آزاد است و این حرف دقیقاً معنای اومانیسم و انسان‏مداری غربی است. پس به طور خلاصه در غرب در کنار آزادی چیز دیگری وجود ندارد و اساساً نباید در کنار آزادی چیز دیگری را قرار داد و به تعبیر دیگر نباید به آزادی شرک ورزید.

امروزه، سخن از محدودیت آزادی در غرب گفتن، مانند سخن از شرک گفتن است در جهان اسلام، این در حالی است که در اسلام، آزادی قیدهایی دارد که شمرده شد.

در ادامه ذکر این نکته خالی از لطف نیست که «نفس دین آوردن‏» و «مسلمان شدن‏» امری کاملاً آزادانه و مختارانه است که آیه

«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ»بر این امر دلالت می‏کند و این آزادی منافانی با عبودیت ندارد.

«عبد» به کسی گفته می‏شود که مختارانه و با آزادی در انتخاب، خود، بنده دیگری می‏شود و به تعبیر دیگر «عبودیت غیر» را آزادانه پذیرفته و آزادانه از خویش سلب آزادی می‏کند. در مقابل آن برده (کسی که بالاجبار به بندگی کشیده شده باشد) قرار دارد که با بنده یا «عبد» تفاوت جدی دارد. اسلام نیز انسان‏ها را توصیه می‏کند که «عبودیت پروردگار» را آزادانه پذیرا شوند؛ به این دلیل که این پذیرش عبودیت خدا در واقع آزادگی از بندگی و بردگی شهوات و طاغوت‏ها است و در حقیقت عبد خدا، بیش و پیش از هر کسی به آزادی واقعی دست یافته است.

قرآن در باره پیامبر عظیم الشأن اسلام می فرماید:«وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ اْلأَغْلالَ الَّتی کانَتْ عَلَیْهِمْ» و از دوش آنان قید و بندهایی را که بر ایشان بوده است بر می دارد.

کتاب آزادی از دیدگاه علامه طباطبائی می تواند راه گشا باشد، شما را به مطالعه این کتاب سفارش می کنیم.

انواع آزادی در اندیشه اسلامی

آزادی عقیده: آزادی عقیده را از دو جهت می‏توان بررسی کرد: نخست، عقیده به عنوان ایمان در مقابل کفر و دوم، آزادی عقیده به مفهوم وجود عقاید و بینش‏های مختلف در درون دین. هم چنین تفاوت آزادی عقیده با آزادی تفکر بر این مبنا استوار است که آزادی عقیده بیشتر مفهومی دینی و ایمانی دارد و آزادی تفکر، شامل جنبه‏های مختلف زندگی اعم از اعتقادی، سیاسی و اجتماعی می‏شود.

آیت ‏الله شهید مطهری ضمن تفکیک آزادی عقیده و تفکر، و تأکید بر آزادی تفکر، وجود آزادی عقیده در اسلام را رد می‏کند. البته ایشان معتقد است که در هیچ وضعیتی نباید برای تحمیل عقیده، فشار و اجبار به کار رود. معنای«لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ»این است؛ نه این که تمسک به هر رأی و عقیده‏ای که دلخواه است، جایز باشد. مراد از آیه‏هایی نظیر آیه فوق، نه صحّه گذاشتن بر عقاید دیگر، بلکه تکیه نمودن بر روش درست ایجاد تغییر در آنهاست و این که با اکراه و اجبار نمی‏توان دین حق را گسترش داد.

آزادی اندیشه: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می‏فرمایند: «یکی از چیزهایی که امت من را هرگز به خاطر آن عذاب نخواهند کرد، این است که انسان در باره خلقت خدا و جهان فکر کند و وسواسی در دلش پیدا شود.» جایگاه والای تفکر در اسلام، بیانگر ارزش و اهمیتی است که اسلام به اندیشه و آزادی آن داده است.

آزادی بیان: آزادی اندیشه بدون آزادی بیان معنا پیدا نمی‏کند. آزادی اندیشه تنها با امکان طرح اندیشه در جامعه و ارائه آن به مردم و اندیشمندان قابل تصور است. ادعای وجود آزادی اندیشه در جامعه زمانی می‏تواند واقعیت داشته باشد که افکار مختلف و متضاد، آزادانه و بدون دخالت دولت، مطرح، و نقد و ارزیابی شوند. آزادی بیان، هم چون آزادی اندیشه، حوزه گسترده‏ای را شامل می‏شود، و افراد مختلف می‏توانند با توجه به حدود قانونی، نظر خود را در جامعه عرضه و تبلیغ کنند. در این زمینه، حضرت علی علیه السلام می‏فرمایند:«واضربوا بعض الرای ببعض یتولد الصواب‏»؛ آرا را با یکدیگر مواجهه دهید تا از آنها رای درست زاده شود. بدیهی است که برخورد آرا جز در فضای آزادی بیان ممکن نیست.

اسلام، از لحاظ نظری، برای آزادی بیان، تأثیر آن در بهبود اوضاع اجتماعی و کمال فکری انسان، و رشد قدرت انتخاب انسان‏ها ارزش بسیار قائل است. قرآن انسان‏ها را به گوش دادن به سخن‏ها و انتخاب بهترین آنها تشویق می‏کند:

«الَّذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا اْلأَلْبابِ»همان کسانی که سخنان را می‏شنوند و از نیکوترین آنها پیروی می‏کنند؛ آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده، و آنها خردمندانند.

سیره ائمه معصومین علیهم السلام نیز در این زمینه بسیار روشنگر است؛ آنان آزادی بیان را از مادّیون سلب نمی‏کردند. از لحاظ سیاسی، می‏توان به روش حضرت علی علیه السلام در برخورد با خوارج اشاره کرد که هرگز با آنها به خاطر عقایدشان مقابله نکرد و آنها آزادانه می‏توانستند عقاید خود را در مساجد و در میان مسلمانان مطرح کنند.

بخش سوم

آزادیِ اندیشه و گفتار از منظر ادیان و فرهنگ ها

سخن گفتن از آزادی, بویژه آزادی اندیشه و گفتار, هم پر پیشینه است و هم تازه. فیلسوفان, حکیمان, دانشمندان, نویسندگان, روزنامه نگاران و روشنفکران, از هر ملّتی به آن پرداخته اند; چرا که دعوت به آزادی, امر جذابی است که دیدگاه های جهانی را با وجود ناسانی سطح ها در خود گرد آورده است. از یک سو, گروهی تندرو که با جوش و خروش بانگ آزادی بی قید و شرط را چه در اندیشه و چه در غیر آن, سر می دهند و دسته ای نیز بر عقلانی بودن, ضابطه مندی و مقیّد ساختن مفهوم آزادی با چارچوبهای عمومی که شایان به کار بستن آزادی در مرزهای خردمندانه آن است, تأکید می ورزند. گروه دوم بر این باورند که حق آزادی را برای دیگران نیز باید محترم شمرد; چرا که: پایان آزادی هر فرد, نقطه آغاز آزادی دیگران است. همچنین گاهی نگرشها و نگاه های ویژه ای وجود دارد که شایسته است آزادی را با آیینها و قانونهای نظم عمومی, هنجارهای پذیرفته شده جامعه و ارزشهای دینی و احکام الهی, هماهنگ کرد.

امروزه, برخلاف شکوفایی خرد بشری و گسترش کرانه های دانش و بنیان گذاری سازمانهای بسیاری برای مصلحت افراد ملتها, سرزمینها و کشورهای گوناگون, بیش از گذشته به روش ساختن مفهوم آزادی نیاز است; چرا که آزادی در پاره ای از کشورها از مردم سلب شده و پاره ای نیز, آن را به گونه نادرستی به کار بسته اند.

اینها, مفهوم (آزادی) را بد فهمیده و به بی راهه رفته اند; چه آن که پنداشته اند آزادی و بویژه آزادی اندیشه, هم رده و هم معنی با رفتار لجام گسیخته, یا اندیشیدن بدون قید و قاعده است. اینان به مهرورزیهای پاک انسانی آسیب زده اند. ملاکها و ارزشهای والا را از هم گسسته اند و تباهی را در زمین پراکنده اند, در حالی که خود را به ناروا, اصلاح گر یا نوگرا پنداشته اند.

اینان مشول این آیه از قرآن اند:

(قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالاً الذین ضل سعیهم فی الحیاة الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعاً) کهف103ـ 104

بــــگـــــو :

آیا شما را از زیان کارترین کسان در کردار آگاه کنم؟ آنان که کوشش شان در این جهان گم شده است و خود پندارند که کار نیک کنند

اما پیش از پرداختن به این نزاع کهنه نو و پیش از ورود در بررسی کژراهه رویهای فکری در فهم معنای آزادی ـ که آزادی فکری هم به طور طبیعی از آن جمله است ـ ناگزیر باید اندیشه بشری را که نسبت به مفهوم آزادی, دچار پریشانی یا بد سلوکی شده است, اصلاح کرد. باشد که این جُستارها, روشنی بخش آنانی گردد که بدون اندیشیدن و خردورزی و بی آن که به پیامدهای دور افتادن از حقیقت مفهوم آزادی و یا نادیده انگاری حقوق بشر ـ که مقوله آزادی از مهم ترین آنهاست, آگاه باشند, داعیه هواداری از آزادی سر می دهند. مقوله های مورد بحث, از این قرار است:

معنای آزادی

آزادی, بنا به تعریف ماده چهارم از اعلامیه حقوق بشر فرانسه در سال 1879م. عبارت است از:

(توانایی آدمی بر انجام دادن هر رفتاری که به دیگران زیان نرساند)

اما در فرهنگ اسلامی, آزادی یعنی:

(هر چیزی که آدمی را از غیرش جدا سازد و به او این توانایی را بدهد که رفتار, گفتار و همه کارها و دست یازیهای خود را از روی اختیار و بدون اجبار به جا آورد, البته در چارچوب مرزهای بریده و روشن شده که مهم ترین آنها, حفظ مصلحت همگانی و پرهیز از افساد و زیان رساندن به دیگران است.)

هر دو برداشت ـ حقوقی و اسلامی ـ در این که آزادی, رها و افسار گسیخته نیست, بلکه حد و مرز آن, زیان نرساندن به دیگران است, همداستان اند. البته برداشت اسلامی از آزادی, ژرف تر, گسترده تر و دارای زوایای بیش تر است; چرا که براساس آن, آدمی وظیفه دارد که آزادی را نسبت به خویش و دیگران در آن چه به سود آنان است, به کار بندد. در مورد خود, با میانه روی و درباره افراد جامعه, آن گونه که به خیر و صلاح آنان است و آنان را به گزینش راه راست و مناسب تر در آینده, رهنمون می گردد. (هر دو برداشت حقوقی و اسلامی در قید سلبی; یعنی بایستگی آزار نرساندن به دیگران, از هماهنگی و یکسانی برخوردارند; اما در برداشت اسلامی از آزادی, یک قید ایجابی نیز وجود دارد.)

بنابراین, هم اینک می بایست مرزها, قیدها و استثناهای آزادی را با هدف ساماندهی آن, برشمرد. این تلاش (در جهت بِه سامانی و ساماندهی مفهوم آزادی) گاهی جنبه پیشگیرانه دارد, مانند: بایستگی اجازه خواستن از دولت در بهره گیری از مظاهر آزادی (مانند برپایی تظاهرات) و یا حیثیت درمانی (تربیتی) و یا کیفری دارد که از راه وضع کیفرهای مدنی یا جنایی بر موارد تجاوز از آزادیهای فردی, که موجب آسیب رساندن به دیگران می شود, به اجرا درمی آید.

همچنین آزادی در اسلام, یک بارِ اجتماعی نیز دارد که با دو قید همراه است:

نخست قیدی است درونی که از ژرفای جان برمی انگیزد و از انسان می خواهد تا در برابر محکمه خِرَد و وجدان سر فرو آرد و آزادی اش را در مرز پیروی از میلها, هوسها و شهوتها, محدود سازد. از روشن ترین جلوه های این قید, حیاء است که از شاخه های ایمان به شمار می آید.

دوم قیدی است بیرون از نفس, که قانون آن را به خاطر سستی اهرمهای درونی وضع می کند و این در حقیقت, پشتیبانی از آزادی است نه محدود ساختنِ آن.

به هر روی, آزادی نه از حیث زمان و نه از نظر مکان, مطلق نیست و با ضرورتهای زندگی دسته جمعی که حقوق آن به همه مردم بستگی دارد, پیوند خورده است.

این بایسته ها, نیازها در برداشت اسلامی, عبارتند از:

برابری, صفات برتر, عدالت, حقیقت, خیر و ایثار و پرهیز از زیان دیدن و زیان رساندن.

معنای آزادی اندیشه و گفتار

از حقوق اساسی انسان, آزادی است, بویژه آزادی اندیشه و گفتار, که از آن, به جلوه های فطرت ناب انسانی و از بایسته ها و ضرورتهای زندگی اجتماعی تعبیر می کنند.

آزادی اندیشه و گفتار یکی و یا از مهم ترین اقسام آزادی است. معنای آن در وهله نخست, عبارت است از: فراهم آوردن زمینه مناسب برای اندیشه ورزی آدمی و بهره گیری از درنگهای عقلانی برای گزینش راه و مسیر زندگی اش. و در وهله بعد:

بتواند از دیدگاه های خود با تواناییهای گوناگون: گفتاری یا نوشتاری, در هر مسأله جزیی یا کلی (عمومی), اجتماعی, فرهنگی, اقتصادی و سیاس,ی با هدف خیر و سود رساندن به مردم, گزارش کند.2

اسلام, در دو سرچشمه اصلی خویش ـ قرآن و سنّت ـ آدمی را به کاربرد اندیشه و خِرَد در امور دینی و دنیایی اش فرا خوانده, تا از بند تقلید کورکورانه پدران و نیاکان خود در ساخت باورهای بنیادین و اساسی, رها شده و به حقیقتی که خداوند, تنها آن را می پذیرد رهنما گردد و خودبسندگی شخصی و شخصیتی اش را به اثبات رساند.

(استقلال و ناوابستگی به دیگران) تفکر و اندیشیدن این اجازه و مجال را در اختیار انسان می گذارد, تا به وظیفه, رسالت و مسؤولیت خویش در انتخاب راه درست از کژ, جامه عمل بپوشاند و زندگی و جامعه خود را بسازد, توسعه دهد, آباد گرداند و یک تیره انسان توان مند را از خود بر جای نهد.

خداوند, جاهای فراوانی از قرآن, انسان را به بهره گیری از اندیشه و خرد و به کاراندازی جایگاه دانش در عرصه های مختلف زندگی این جهانی دعوت می کند. قرآن به جای استفاده از واژه حضاره (تمدن, فرهنگ) از واژه هایی مانند قلب, بصیره, بصر, سمع و فؤاد که کلیدها و دریچه های شناخت اند بهره می گیرد. مانند:

(ان فی خلق السموات والارض واختلاف اللیل والنهار لآیات لاولی الالباب) آل عمران, 190

در آفرینش آسمانها و زمین و آمد و شد شب و روز, هر آینه نشانه هاست برای خردورزان.

(افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها او آذان یسمعون بها فانها لا تعمی الابصار ولکن تعمی القلوب التی فی الصدور) حج, 46

آیا در زمین نگشته اند, تا دلی شان باشد که بدان دریابند و گوشهایی که بدان بشنوند, چه چشمها کور نشوند,

که کور آن دلها شوند که در سینه هاند.

به کار انداختن اندیشه و عقل در پایان بسیاری از آیه های قرآن بازتاب یافته است, مانند:

(کذلک نفصّل الآیات لقوم یتفکرون.) یونس,24

ما نشانه ها را برای مردمی که می اندیشند چنین باز می نماییم.

(کذلک نفصّل الآیات لقوم یعقلون) روم, 28

ما برای آنان که خرد می ورزند, آیه ها را چنین باز می نماییم.

(انّ فی ذلک لآیات لقوم یعقلون) نحل,67

در این نشانه ای است برای مردمی که خرد می ورزند.

سنّت گفتاری و رفتاری پیامبر(ص) نیز این نکته پیدای قرآن را به شکل واقعیت آشکار و عملی در روایات فراوانی می نمایاند. مانند:

(امّعه3 مباشید. که بگویید اگر مردم خوب بودند ما نیز نیک کردار خواهیم بود و اگر بد و ستمکار بودند ما نیز ستم روا کنیم. بلکه عادت کنید که اگر مردم نیکوکار بودند شما نیز چنین باشید و اگر بد کردار شدند, شما بدی و ستم روا مدارید.)

(هرگز! [آن گونه نباشید بلکه:] سوگند به خدای که باید به نیکی ها فرمان دهید و از زشتی ها باز دارید و دست ستمگر را کوتاه کنید و او را بر پذیرفتن حق و ترک باطل وادار سازید.)

همچنین اسلام مردم را به آزاد بودن در بیان عقیده شان, چه دیدگاه ها و عقیده های خود و چه در نقد سازنده عقیده های دیگران, فراخوانده است; چه در راه اصلاح و اعتلای مسایل دینی باشد و یا در راستای مصلحت های عمومی مسلمانان قرار گیرد.

مسلمانان, چه در دوران پیامبر(ص) یا در روزگار خلفای راشدین و یا در دوره تابعان, همواره در گفتار, پیرو حقیقت بودند و نظرهاشان را با گفتن و نوشتن و مانند آن, ابراز می کردند. همین روش در کار پیشوایان اجتهاد در دورانهای پیشین تا امروز, مورد عمل قرار گرفته است, بی آن که ایشان در برتری دادن حق و ارشاد به آن, یا ترساندن از پیامدهای یک نظریه نادرست و رهنمون ساختن به چیزی که مصلحت دارد, یا دور ساختن از آن چه دارای زیان است, از سرزنش دیگران, اندکی پروا کنند.

اصل بیان عقیده و آشکار ساختن آن, در اسلام, پذیرفته و پایندان شده است, حال چه از راه و به وسیله سخن, نوشتن, نشر, نقاشی و… یا مانند آنها.

اسلام, از پدیده خرده گیری و ایراد (اپوزیسیون) یا دیدگاه های مخالف, چه به صورت فردی و چه به گونه گروهی و حزبی, باز نمی دارد و جلوگیری نمی کند; چرا که اینها حقوق طبیعی انسان به شمار می آیند, که در راه روشنگری حقیقت و درستی و نیز برآوردن مصلحت های مردم و موازنه قوا و ارزیابی کردن موضع گیریها و دیدگاه ها به کار می آیند, بویژه اگر با انگیزه ناب و در مسیر به حقیقت پیوستن قانونهای الهی باشد, نه به خاطر شخصی و خودخواهانه. از این رو, اعتراض در برداشت اسلامی آن, مقابله با دیدگاه ها و مواضع است, نه مخالفت با اصولی که از مسیر عمومی الهی که مصالح مردم را تضمین و مفاسد را دفع می کند, منحرف شده است.

نسبت آزادی فکری با دیگر آزادی ها

آزادی فکری, فراگیرتر از آزادی دینی است; چرا که آزادی فکر سه عرصه دارد:

آزادی علمی.

آزادی سیاسی.

آزادی دینی.

آزادی علمی: آزادی علمی عبارت است از:

الف. رها ساختن و آزاد گذاشتن توان و قدرت دانش.

ب. به هر فردی این حق داده شود تا آن چه را درباره پدیده های آسمانی, یا طبیعی دریافت می کند و چیزی را که درباره جمادات, گیاهان, آدمی و حیوانات در پیوند است, گزارش کند.

این گونه آزادی نیز در اسلام, پایندان شده است; بویژه در حوزه دانشهای تجربی.

(افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت و الی السماء کیف رفعت و الی الجبال کیف نصبت و الی الارض کیف سطحت) غاشیه, 17ـ20

آیا به شتر نمی نگرند که چه سان آفریده شده است؟

و به آسمان که چه سان برافراشته اند؟

و به کوه ها که چه سان برداشته اند.

و به زمین که چه سان گسترانده اند.

روشن است که پرداختن و مجال دادن به این گونه آزادی که در توان خود بر خِرَد متّکی است, امری ضروری و بدیهی است; چه آن که هرگونه پیشرفت و تحول و اختراع, به آن وابسته است.

باید دانست که علم یا نظریه های علمی در صورتی که شرایط, عوامل, روشها و هدفهای آنها به درستی گرد آمده باشد, بی گمان و به طور قطع, با دین در ناسازگاری نیستند; زیرا دین امری است قطعی و از آن جا که دانش نیز قطعی است, دو امر قطعی نمی توانند با هم ناسازگار باشند. بدون آزادی علمی, امور زندگی درهم می ریزد و خلل می یابد و شتاب پیشرفت و اختراعات علمی, به ایستایی می گراید.

آزادی سیاسی: این حق هر انسانی است که در امور سیاسی و مسائلی که در پیوند با اداره کشور و پیشبرد مصالح دولت و ملت است, مشارکت جوید. اسلام هم بر این آزادی صحّه گذاشته و به انسان حق داده تا به طور تمام و کمال از آن بهره ببرد, تا هم جامعه از گرفتار آمدن به استبداد حکومت و تمامی مظاهر ستم و سرکشی, در امان ماند و هم موجودیت دولت و نظام و مصلحت مردم, گزندی نبیند, اگرچه نظرهای ارائه شده, بستگی به شخص حاکم داشته باشد.

آزادی دینی: آزادی دینی, حقی است که به انسان اجازه می دهد باورهای دینی اش را برگزیند. اسلام, بر این آزادی, حرمت نهاده و در سخن, رفتار, اندیشه و برخورد, چه در امور مدنی و یا در مسائل قضایی و دادگاه ها که در اختیار حاکمیت دولت اند, آن را پاس داشته و به هیچ کس اجازه درازدستی به آن را نداده است.

هیچ شخصی, خواه حاکم یا رعیت, حق ندارند به زور و اجبار عقیده ای را بر کسی بار کنند, البته می توان از راه گفت وگو, و با روش حکیمانه و پند و مجادله ای نیکو, دیگران را به دین حق دعوت کرد.

البته انسان نسبت به آزادی دینی اش, مسؤول نیز هست. به این معنی که هر کسی در محضر پروردگار از نتیجه و چگونگی برخوردش با این آزادی, مورد پرسش قرار می گیرد. اگر به باور درست دست پیدا کرد, نجات یافته است و اگر لغزید و دچار انحراف گردید, باید در اطلاعات و آموزه هایش بازنگری کند و با تغییر راه کارها و روشهای معرفتی خود, به حقیقت دست یابد. در این مرحله, اگر همچنان بر لغزش و خطای خود پای بفشرد و از عوامل محیطی و تقلید پیشینیان اثر بپذیرد, مورد بازخواست الهی قرار خواهد گرفت.

بنابراین, می بایست میان به کار بستن و به کارگیری آزادی, با درستی بازخوردها و نتیجه هایی که بدانها می رسد, فرق گذاشت و به خلاف پندار انسان ساده لوح, هیچ تلازمی میان دو امر نیست. زیرا میزان داوری نسبت به جایگاه فرد آزاد, مقدار رسیدن یا نرسیدن او به حقیقت است. بنابراین اگر نتواند به حقیقت دست یازد, حتماً کاستی یا اشتباهی در مقدمات, روش و یا آموزه های او وجود داشته و یا به برخی آگاهی ها و دانشهای ضروری دسترسی پیدا نکرده است. دانسته ها و دانشهایی که اهل خرد همیشه باید بدانها رهنمون گردند. آنها معیارهای هدایت الهی و راه و روش پیامبران گرامی اویند, آنانی که همواره ارباب عقول را در رسیدن به حقیقت, درستی, رستگاری و خوش فرجامی یاری می رسانند و این یاری, سبب توانا و استوارسازی خرد و اندیشه است.

به همین خاطر, اسلام بر کسانی که از پدران و نیاکان شان به طور کورکورانه تقلید می کنند, خرده می گیرد. خداوند درباره بت پرستان می فرماید:

(بل قالوا انّا وجدنا آبائنا علی امّة و انّا علی آثارهم مهتدون و کذلک ما ارسلنا من قبلک فی قریة من نذیر الاّ قال مترفوها انّا وجدنا آبائنا علی امّة و انّا علی آثارهم مقتدون, قال او لو جئتکم باهدی مما وجدتم علیه آبائکم قالوا انّا بما ارسلتم به کافرون.) زخرف, 22ـ24

نه. که گفتند: ما پدران مان را بر کیشی یافته ایم و ما از پی شان رَه بَرندگان ایم. بدین سان, پیش از تو, در هیچ شهری, بیم دهنده ای نفرستادیم, جز آن که شادخواران اش گفتند: ما پدران مان را بر کیشی یافته ایم و ما از پی شان پیرویم. گفت: آیا, هرچند رهنمون تر از چیزی آرَم تان که پدران تان را بر آن یافته اید؟ گفتند: ما به آن چه بدان فرستاده شده اید, ناباوریم.

در آیه دیگری, استدلالهای واهی و روشهای نادرست را به شدت نکوهش می کند.

(و اذا قیل لهم اتَّبِعوا ما انزل الله قالوا بل نَتَّبِع ما الفینا علیه آباءنا او لو کان آباؤهم لایعقلون شیئاً و لا یهتدون.) بقره,170

هرگاه گویندشان: پیروی از چیزی کنید که خدا فرو فرستاده, گویند: نه. که پیروی از چیزی کنیم که پدران خویش را بر آن یافته ایم. هرچند پدران شان چیزی درنیابند و ره نشناسند.

در برابر این اسلوبهای نادرست, روشهای بایسته و درستی است که خداوند پس از گفتاری جامع در بابِ رسالت پیامبران, درباره آن می فرماید:

(اولئک الذین هدی الله فبهداهم اقتده.) انعام, 90

آنان کسانی اند که خداوند رهنمون شده است. پس راه شان را پی گیر.

قرآن کریم, موضوع استفاده از آزادی دینی را در پرتو برابرسازی با حقیقت چنین فیصله می دهد:

(و قل الحق من ربکم فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفر انّا اعتدنا للظالمین ناراً احاط بهم سرادقها و ان یستغیثوا یغاثوا بماء کالمهل یشوی الوجوه بئس الشراب و ساءت مرتفقاً.) کهف,29

و بگو: سخن راست از پروردگار شماست. پس هر که خواهد, باور کند و هر که خواهد ناباور ماند. ما برای ستمکاران آتشی ساخته ایم که سراپرده اش در برشان گیرد. که اگر آبی خواهند, آبی شان دهند, چون مس گداخته که روی ها را بریان کند. بَدا نوشاکی و بد آرامشگاهی.

دامنه آزادی فکری و ضوابط به کارگیری آن از نظر اسلام

آزادی فکری, همگانی است و شامل هر فردی می شود و در همه ادیان, شرایع, قوانین, سیستمهای حقوقی و در تمامی حالتها و موقعیتها و زمینه ها, البته با قیدهای ویژه ای عمومیت و جریان دارد.

در اساس, هیچ امکانی برای جلوگیری از این آزادی وجود ندارد; زیرا این آزادی میان انسان و خودش است و به او این اجازه را می دهد تا در استدلالهای عقلانی اش و به خواست و برابر فطرت و استقلال شخصیت خود از آن بهره ببرد و کسی را حق و توان ورود در این قلمرو نیست. از این روی, هر فردی, در اندیشه ورزی, تفکرات, پذیرشهای خود در همه مسائل جزیی و فردی, یا کلی و عمومی و نیز در امور دینی و اعتقادی یا هواداری از نگرش یا گروه یا مذهبی خاص, آزاد است.

ناگفته نماند که آزادی بیان عقیده و فکر, آن گونه که شماری توهم کرده اند, مطلق و صد در صد نیست, بلکه در دایره شریعت و قانون و با در نظرداشت آزادیهای دیگران که آن هم در چارچوب شریعت و قانون محدود شده است, مقید می گردد.7

برگشت این محدودیتهای شرعی و قانونی, تنها به یک امر است یعنی:

نگهداشت آن چه که خواست و نیاز نَظم عمومی, هنجارهای اجتماعی و مصلحتهای مهم است و به حقیقت پیوستن اصلهای:برابری, حقیقت و عدالت در مرحله اجرا, چه برای همه جهانیان و چه برای یک ملّت.8

قاعده ها و ترازهای عمومی کاربرد آزادی فکری و غیر آن, دو دسته اند: مطلق و نسبی

1 - قاعده های مطلق: که عبارتند از حمایت از اصول و مبانی زندگی اجتماعی (قانونهای نظم عمومی) و همچنین پشتیبانی از پایه های اخلاق جامعه (هنجارهای عمومی)

انسان ناگزیر است که در اجتماع به سر برد و ادامه ماندگاری و پایندگی جامعه و توسعه و پیشرفت آن, در گروِ دقت به خرج دادن در دادن آزادی و برقراری همسنگی و هم ترازی میان استفاده کنندگان از آن و توجه به نیازها و مصلحتهای عمومی و نیز چگونگی رخدادهای آینده و در یک کلام نگاهداری جامعه و نظام اجتماعی از فروپاشی و نابودی است.

2 - قاعده های نسبی: اینها قاعده هایی هستند که در برهه هایی و یا در مکانهایی و یا برشماری از افراد خاصی, به صورت قانون به حقیقت می پیوندند. از باب مثال, گاه در اوضاع و احوال ویژه و استثنایی, مانند محاصره نظامی, یا رویدادهای ناگهانی, آیینها و قانونهای ویژه ای بر نهاده می شود. همان گونه که حد و مرزهایی بر آزادی شماری به جهت مصلحت عمومی در نظر گرفته می شود, مانند اتباع کشورهای بیگانه, کارمندان رسمی و نیروهای مسلح.

هر دو گونه قاعده ها و ترازهایی که گفته شد, هم مورد پذیرش خرد و مصلحت است و هم جوهره مقدّرات دینی آن را می طلبد. از باب مثال, مسخره کردن دین, دشنام دادن به خداوند, به طور آشکار در وجود او تردید کردن, ناسزا گفتن به پیامبران, کوچک شمردن قرآن یا زندقه (یعنی پنهان ساختن کفر و دعوت پنهانی یا آشکار به دشمنی با دین و انگیزاندن مردم به کنار نهادنِ آن) و مانند اینها, تهدیدی بر باورهای همگانی و برهم زننده اساس اعتقادها و برهم زننده موجودیت آنها و ترویج گر فتنه, هرج و مرج, گمراهی و تباهی در میان مردم, به شمار می آید, اموری که بسیار ویران گرند.

قاعده و ترازهای استفاده از آزادی اندیشه در ترازوی اسلام

قاعده های فراوانی برای آزادی اندیشه (نه در ذات و جوهره اش بلکه به خاطر سودمندی آن) در نگرش اسلامی وجود دارد که به مهم ترین آنها اشاره می گردد:

1. پای بند شدن به مفهوم حق با معیار الهی (حق محوری) و ایستادگی در برابر باطل و دست یازیدن به باور توحیدی.

2. جهت دهی آزادی فکری در مسیر توسعه, پیشرفت و تمدن سازی و زدودن همه اَشکال عقب ماندگی, اختلاف, چند دستگی و نابودی و به تباهی کشیدن تواناییها.

3. حرمت نهادن بر پدیده اختلاف در عقیده برای رسیدن به حقیقت.

4. همگام شدن با نیازها و اقتضاءهای تمدن بشری در هر دوره و زمان.

5. پرهیز از هزینه کردن از حقیقت و پنهان ساختن آن به خاطر ترس از مردم و نگهداشت جانب ایشان و دوری از آشکار نکردن حقیقت جاویدان, به جهت ترس, نقل شده است:

کسی از پیامبر(ص) چیزی خواست. حضرت به او فرمود:

چرا درباره من فلان تعبیرها را به کار نبردی؟

گفت: از ترس مردم.

حضرت فرمود: از من بترسی شایسته تر است

6. نگهداشت ستون اصلاح گر اسلام; یعنی امر به معروف و نهی از منکر.

7. پیروی از روش پیامبر(ص) در مورد حقوق عمومی, که بر نظامِ شورایی و شنیدن دیدگاه های دیگران در امور حسّاس استوار است. سپس عمل به آن چه خیر و مصلحت است.

8. پذیرش حق انتقاد. همان گونه که در آغاز خطبه ابوبکر, پس از به عهده گرفتن خلافت آمده:

(مرا یاری دهید و اگر کژ شدم, راستم سازید).

9. گشودن فضای خرده گیری, نقد رفتارها و عملکردها و ناسازگاری و گوش سپردن به سخن مخالفان, با هدف قانع ساختن آنان.

10. نگهداشت میانه روی در رویارویی با مسائل نوپدیدی که در متون دینی, پیشینه ای ندارند, در پرتوی مقاصد عمومی شریعت که براساس حکمت میانه روی, رحمت و مردم دوستی استوار است.

آزادی از منظر ادیان و فرهنگ ها

تعریف دین: تعریفهای فراوانی برای دین گفته شده که به چند نمونه بسنده می شود:

* قانونی است الهی که زندگی فرد و جامعه را سامان می بخشد.

* مجموعه قواعد نظری که صفات ذات خداوند را ترسیم می کنند و مجموعه دستورالعمل های رفتاری که چگونگی پرستش او را بیان می کنند.9

* دین, شامل مجموعه باورها, عبادات, احکام و دستورالعمل هایی است که خداوند سبحان برای ساماندهی پیوند مردم با خدا و خودشان, تشریع فرموده است.10

و در یک کلام, دین یعنی همه احکام آسمانی که خداوند بر پیامبرانش فرو فرستاده است که ـ بنا به حدیث جبرئیل(ع) ـ دربردارنده ایمان, اسلام و احسان است.11

تعریف فرهنگ (تمدن): فرهنگ بنابر تعریفی که مالک بن نبیّ ارائه کرده یعنی:

مجموع عناصر معنوی (اخلاقی) و مادی یک جامعه معین که به هر فردی از افرادش در هر مرحله از مراحل زندگی خود ـ از کودکی تا پیری ـ فرصت بهره جویی از آن مرحله را می دهد

او در ادامه می افزاید:

یک فرهنگ, تنها با مؤلفه های هنری, علمی و عقلانی به ماندگاری و حیات خود تداوم نمی بخشد, بلکه برای اعتلای انسانیت و توسعه و پیشرفت, نیازمند معنویت نیز هست.

بنابراین فرهنگ یعنی همه دستاوردهای گفتاری, رفتاری و فکری جامعه, چه به صورت فردی و چه به گونه جمعی. به دیگر سخن, فرهنگ یعنی هر جنبش و تلاش فکری, ادبی و علمی ـ نظری یا عملی ـ یک جامعه, صرف نظر از اعتقادات آنان و ارتباطشان با خداوند.

البته کسانی که فرهنگ را این گونه تعریف کرده اند, از حیات اخروی انسان که پس از برانگیخته شدن در سرای دیگر می چشد, غفلت کرده اند و سیراب ساختن تشنگی دینی و معنوی انسان را نادیده گرفته اند.

قرآن با واژه هایی هم معنی از فرهنگ, تعبیر کرده است مانند: نور, فوز, فلاح, هدی, فضل و نعیم.

از آن چه گفته آمد پیداست که (فرهنگ) در مفهوم قراردادی آن در شرق و غرب, تنها بار مادی دارد و هیچ نسبتی با مسائل معنوی ندارد.

اما فرهنگ در بینش اسلامی, بر دو پایه که لازم و ملزوم هم اند, تکیه می زند: مادی و معنوی.

فرد متمدن (با فرهنگ) در مفهوم نوین و مادی, کسی است که بیش تر مصرف کند. این رفتار جز از انسان بی عاطفه, بی مسؤولیت, آزمند و خودپرست, سر نمی زند.

فرهنگ (تمدن) در مفهوم مادی اش, تنها میلها و هوسهای شماری از مردم را, آن هم با هزینه دیگران, پاسخ می دهد و در برگیرنده همگان نیست. این فرهنگ (تمدن) آینده ای ندارد و برابر پیش بینی پژوهشگران در لبه فروپاشی و نابودی است; زیرا عنصر اصلی معنویت را نادیده گرفته و آدمی را در رویارویی با نیازهای معنوی اش, تشنه و سرگردان باقی گذاشته است. در این گونه تمدن ها, افراد بسیاری به خاطر بی دینی و بی ایمانی (ایمان و دینی که می توانند جان را بیدار ساخته و وجدان و احساسات آدمی را با انگیزه های خوشبختی و آرامش پر سازند) دست به انتحار و خودکشی می زنند.

اما فرهنگ اسلامی, فرهنگی است جاویدان که میان خواسته های مادی و معنوی و نیازهای جسم و جان سازش برقرار کرده است و از این رهگذر, کامروایی سرشار را در دنیا و آخرت به ارمغان آورده است; چرا که میان باور, عبادت و رفتار, پیوند برقرار ساخته و در نتیجه, آسودگی وجدان, آرامش دل, اعتلای مهرورزیها, پاکیزگی جان و سرانجام, رسیدن به یک تمدن گران سنگ را در پی دارد.

در باور اسلامی, ایمان, سرآغاز پی ریزی تمدن و فرهنگ و مایه اصلی بقای آن است; چه آن که تواناییهای معنوی آدمی, از قدرتهای جسمی او مهم ترند و در زندگی و رفتار او اثرگذارتر. همچنین مسائل عبادی که ارکان اسلام اند, یعنی: شهادتین, نماز, روزه, حج, زکات, از ارزشهای فرهنگی روشنی برخوردارند که سبب شکل دهی شخصیت انسان, بالا بردن شایستگیهای رفتاری او, برقراری هماهنگی میان کوشش و هدف, ایجاد حس رقابت درونی که انسان را به اخلاص و استواری وامی دارد, جان فشانی در انجام وظیفه, برخورد شایسته و درست که در سایه باورهای درست و عبادت استوار, رشد می یابد و همای سعادت را بر خود و دیگران, سایه گستر می کند ومی گردد.

ییکی دیگر از فرقها و ناسانیهای فرهنگ اسلامی با فرهنگ مادی, سماحت و پرهیز از تعصب در فرهنگ اسلامی است. پیامبر(ص) می فرماید:

(الحکمة ضالة المؤمن حیثما وجدها التقطها.)

و یا :

(الحکمة ضالة المؤمن فاذا وجدها فهو احقّ بها)

ارکان فرهنگ و تمدن اسلامی, برای آن که همگانی شود و استقرار و پایندگی یابد, براساس آن چه قرآن در داستان قارون آورده است از این قرار است:

1. جهت گیری به سوی جهان دیگر (سرای آخرت)

2. آبادسازی دنیا.

3. بهره گیری از عنصر خیر و نیکوکاری در بنیان گذاری فرهنگ و تمدن.

4. پرهیز از تباهی و افساد و آسیب رساندن به جامعه و مردم.

سوره عصر نیز همین مطلب را گواهی می دهد:

والعصر انّ الانسان لفی خسر الاّ الذین آمنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق و تواصو بالصبر.

سوگند به روزگار.

که آدمی در زیان است.

جز آنان که گرویده اند و کارهای نیک کرده اند و یکدیگر را سفارش به راستی کرده اند و یکدیگر را سفارش به شکیب کرده اند.

اما آزادی فکری در فرهنگ های شرقی و غربی, مطلق و رهاست و تنها با عناصر مادی مقیّد شده است. آزادی فکری در فرهنگ یهودی, یک مفهوم نژادپرستانه تعصّب ورزِ محدود به قوم یهود است. در اندیشه مسیحیت و کلیسا نیز بر یک دسته باورهای قطعی که درخور مناقشه و گفت وگو نیست, پای فشاری خشک می شود. اما در مسائل مربوط به زندگی اهالی مغرب زمین, هیچ گونه قید و بندی دیده نمی شود چون که از دید آنان میان امور دینی و دنیوی, جدایی وجود دارد (سکولاریزم). به گفته حضرت مسیح ع:

کارهای قیصر را به قیصر و کارهای خداوند را به خداوند واگذار.

اما آزادی فکری در اسلام, عمومیت دارد و امور دینی و دنیوی را در کنار هم گرد می آورد و هیچ گونه مرزی در این آزادی جز موارد زیر, وجود ندارد:

1. بی حرمتی نکردن به مقدسات.

2. در نظر داشتن کامل حقوق جامعه.

3. آسیب نرساندن به دیگران.

آزادی فکری در اسلام, تنها به اندازه ای محدود شده که از انسان و آینده او در برابر آزار و رفتارهای نابهنجاری که ناشی از استفاده نکردن از هدایت آسمانی است, حمایت کند.

خلاصه آن که آزادی اندیشه و آزادی گفتار از نظر دایره, بسیار گسترده و از زاویه بایستگی احترام, بسیار مهم است; زیرا حکومت یک گونه مشارکت میان حاکم و محکوم است که باید بر پایه نگهداشت مصلحت مردم و به حقیقت پیوستن هدفهای جامعه, شکل گیرد.

آزادی عقیده در عهدنامه های بین المللی دارای چهار قید است:

1. امنیت کشور

2. محترم شمردن هیأت حاکمه

3. احترام به سلامت و آزادیهای افراد

4. پشتیبانی از حقوق ادبی, هنری, صنعتی و تجاری مانند حق نویسنده, نقّاش (طرّاح) و علامت (مارک)های ثبت شده.

بنابراین می توان با پیروان ادیان دیگر و هواداران فرهنگ های معاصر, براساس پذیرش ویژگیهای فرهنگی بومی آنان,

وارد گفت وگو شد.

آزادی عقیده ورزی

آزادی عقیده ورزی, یعنی حق گزینش هر دینی را به انسان وانهادن و اجازه دادنِ برپا ساختن شعائر آن دین را با چگونگی که در آن دین مقرر شده است و با عقیده فرد همخوانی دارد.

لازمه این آزادی, حرمت نهادن بر مکانهای عبادت ادیان است. قرآن نیز این آزادی را به گونه روشن می پذیرد و از اجبار افراد در پذیرفتن یک اعتقاد خاص, باز می دارد:

(لا اکراه فی الدین قد تبیّن الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها والله سمیع علیم.) بقره, 256.

در کار دین, هیچ واداشت نیست. راه از بیراهه آشکار شده است. هر که به سرکشان ناباور شود و به خدای گرود, چنگ به دستگیره استوار انداخته است که سستی اش نیست. خداوند شنواست, داناست.

شریعت اسلامی از دو راه, پایه های آزادی عقیده را در جامعه استوار می سازد:

نخست: از راه وادار کردن مردم به احترام گذاردن به حق دیگران در گزینش یا ردّ آن چه را خود می خواهند. هیچ کس اجازه ندارد به زور دیگری را وادار بر تغییر عقیده اش کند یا او را به سبب انجام عبادتی, مورد آزار قرار دهد.

دوم: فرد عقیده مند را نیز وامی دارد تا به پشتیبانی از عقیده اش برخاسته و از آن دفاع کند و در صورت ناتوانی, می تواند از وطن خود به جای دیگری مهاجرت کند و در این موضوع, میان مسلمان و غیر مسلمان فرقی نیست:

(الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها…) نساء,97

آیا زمین خدا فراخ نبوده است که در آن بکوچید؟

عناصر تشکیل دهنده آزادی دین ورزی و آزادی عقیده عبارتند از:

1 . اندیشیدنی که اثر پذیرفته از تقلید نیست.

2. پرهیز از بار کردن عقیده خاصی از راه زور, تهدید, یا اغواگری از راه مشروع یا نامشروع.

3. آزادگی در رفتار به مقتضای دینی که به آن پای بند است (در اثر آزار و کوچک شمردن آن, به پنهان کاری در احکام دین خود نپردازد)

البته شایسته است از راه گفت وگو و مناظره های دینی, با روشهای صحیحی که بر منطق, عقل, توان قانع سازی و کاربرد دلیل و برهان استوار است, به بحث پرداخت; چرا که قرآن چنین فرمان می دهد:

(ادع الی سبیل ربک بالحکمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن.) نحل, 125

مردم را با اندرز و پند نیک, به راه پروردگار خویش بخوان و به شیوه ای که خود بهتر است, با آنان به بحث بپرداز.

(و لاتجادلوا اهل الکتاب الاّ بالتی هی احسن) عنکبوت, 46

با اهل کتاب به بحث و گفت وگو مپردازید, جز به شیوه ای که بهتر است.

مسلمان در دورانهای نخست و پس از آن به شدت از این که خود را با اجبار افراد به پذیرش اسلام, دچار درد سر سازند, پرهیز می کردند; زیرا سودی در آن نمی دیدند.

پیمان نامه های بین المللی نیز اصل لزوم احترام به عقیده و عبادت را اعلان کرده اند. در ماده 18 اعلامیه جهانی حقوق بشر و معاهده بین المللی مربوط به حقوق مدنی و سیاسی چنین آمده است:

هر فردی در اندیشه, وجدان (ضمیر) و دین خود آزاد است

کیفر مرتدّ

مرتد, کسی که از اسلام به کفر گراییده است, کیفر می بیند, به چند دلیل:

الف. جلوگیری از بازی کردن افراد با دین, همان گونه که یهودیان در زمان پیامبر(ص) چنین می کردند: قرآن می گوید:

(وقالت طائفة من اهل الکتاب آمنوا بالذی انزل علی الذین آمنوا وجه النهار و اکفروا آخره لعلهم یرجعون.) آل عمران, 72

گروهی از اهل کتاب گفتند: بدان چه بر گرویدگان فرود آمده است, در آغاز روز بگروید و در پایان روز, ناباور شوید. باشد که باز گردند.

ب. جلوگیری از فروپاشی و فرسایش نظام عمومی دولت اسلامی و پرهیز از شک انگاری در باورها و فتنه گری و به هم ریختن نظام اعتقادی مردم و ریشه دواندن جنگ و دشمنی در جامعه. از این روی, مرتد به خاطر محارب بودنش و به خاطر این که خطری برای اسلام به شمار می رود کشته می شود; زیرا راه مرتد شدن را کم کم و گام به گام برای دیگران نیز باز می کند. به همین خاطر, جنگ با مرتد و کسانی که در عهد ابوبکر, خلیفه اول, از پرداخت زکات جلوگیری می کردند, رفتاری درست انگاشته می شود که به سبب آن, شکوه و عظمت اسلام در امان ماند و در به روی خراب کارانی که می خواستند ذره ذره, دین را براندازند, بسته شد. و اگر در آغاز, این خطر چاره جویی نمی گردید, به آسانی حادث و همه گیر می شد.

البته باید در نظر داشت که این کار باید از راه محاکمه مرتد صورت پذیرد. به او سه روز مهلت توبه کردن داد, تا در کیفر او شتاب زدگی نشود و در ضمن مجالی برای بازگشت به او داده شود. همچنین این گونه برخورد, سبب می شود تا اتهامهای مدافعان حقوق بشر, با دستگاه های تبلیغاتی نسبت به نبودن آزادی در کشورهای اسلامی, خنثی گردد.

آزادی تابعیت و اقامت

تابعیت در تشکیلات دولتهای معاصر, امر تازه ای است. تابعیت, یعنی:

1. انتساب یافتن فرد به دولتی خاص, برای آن که هموطنان و بومیان, از اتباع بیگانه شناخته شوند.

2. از نظر قانونی, یک فرد به طور کامل به دولت خاصی انتساب یابد.

اما اقامت یعنی به سر بردن موقتی در سرزمین یک دولت, به موجب اجازه آن دولت, یا حاکمی خاص که در آن سرزمین وجود دارد, اعم از این که اقامت, کوتاه باشد یا طولانی.

لازمه تابعیتِ یک کشور, پذیرش آیینها و قانونهای دولتی و انجام وظیفه ها و کارهای خاص, مالی و غیر مالی است, مانند: شرکت در دفاع از سرزمین و منافع آن, در زمره ارتش آن کشور در آمدن, بهره بردن از مزایای خود صفت ملیّت و شهروندی در برابر حقوق سیاسی و اجتماعیِ ملیّت که برای افراد وجود دارد.

اما در (اقامت), بر فرد مقیم لازم نیست تا در دفاع از سرزمین و منافع آن مشارکت جوید. در این صورت, حق استفاده از حقوق سیاسی شهروندان, هم ندارد.

اسلام, اساس تابعیت و اقامت را می پذیرد; اما با شرطها و قیدهایی که بیش تر با مصالح فرد مسلمان, خانواده اش و امور دینی او, بستگی دارد.

کشورها درباره این دو موضوع, دو دسته اند: اسلامی و غیر اسلامی.

آزادی تابعیت و اقامت در کشورهای اسلامی و عربی, مطلق و بی قید است; زیرا فرد مسلمان, توانایی انجام امور دینی اش را دارد و محیط نیز با آینده او و خانواده اش, سازواری دارد.

اما در کشورهای غیر اسلامی, بازدارنده ای از اقامت موقتی فراراه نیست, به شرط آن که مسلمان بتواند مسائل دینی اش را در آن به جا آورد. پیمانهای بین المللی نیز حق آزادی دینی را به عنوان یکی از حقوق اساسی بشر پذیرفته اند. از این روی, مسلمان توان به جا آوردن شعائر دینی اش, مانند نماز فرادی, جماعت, جمعه, عید, اذان, اقامه و مانند آن را دارد. اما اگر از برپایی امور دینی خود در کشورهای غیر اسلامی, ناتوان بود, مهاجرت [در صورتی که می تواند] بر او واجب است, مگر بازدارنده ای, مانند ضعف, ناتوانی جسمی یا اسارت, او را از مهاجرت باز دارد. قرآن در این باره می فرماید:

(ان الذین توفاهم الملائکة ظالمی انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنّا مستضعفین فی الارض قالوا الم تکن ارض الله واسعة فتهاجروا فیها اولئک مأواهم جهنم و ساءت مصیراً الاّ المستضعفین من الرجال والنساء والولدان لایستطیعون حیلة و لایهتدون سبیلاً فاولئک عسی الله ان یعفو عنهم و کان الله عفواً غفوراً) نساء

آنان که فرشتگان می ستانندشان [جان آنان را می گیرند و می میرانندشان] و بر خود ستمکار باشند, گویندشان: در چه کاری بودید؟ گویند: در روی زمین ناتوان بوده ایم. گویند: آیا زمین خدا فراخ نبوده است که در آن بکوچید؟ اینان, جایگاه شان دوزخ است و دوزخ بدا سرانجامی.

اما در صورتی که مسلمان توانایی انجام شعایر دینی اش را در کشور غیر مسلمان دارد, اصل اوّلی در صورت وجود ضرورت و نیاز, مانند ترویج و تبلیغ, جایز بودن اقامت در آن جاست, اما اگر ضرورت یا نیازی به اقامت نبود, اقامت جستن جایز نیست. بنابراین, اقامت در سرزمینهای غیر اسلامی در مورد زیر رواست:

1. اقامت, برای نشر معارف اسلامی و تبلیغ دین; زیرا مسلمانان وظیفه دارند که اسلام را به همه مردم جهان بشناسانند.

2. اقامت با انگیزه فراگیری دانش. دانش اندوزی, بویژه دانشهای نوین, تطبیقی (میان رشته ای), صنعتی, کشاورزی, جنگی و… یا با هدف تجارت, درمان و….

3. اقامت با هدفِ نیرومند ساختن مسلمانانی که در کشورهای غیر اسلامی ساکن اند, زیرا گاهی آنان به دست و با برنامه گروهی غیر مسلمان, که شمارشان افزون بر مسلمانان است, به استضعاف کشیده می شوند, در تنگنا قرار می گیرند و ستم بر آنان می شود.

از همین نوع است اقامت به خاطر حفظ هویت و برتری عددی شهروندی در یک کشور اسلامی که اکنون در اشغال دشمنان است, مانند فلسطین, کشمیر, چچن و مانند آنها. براساس فتوای گروهی از فقیهان اسلام,17 مسلمانان این سرزمینها, باید در سرزمین خود باقی بمانند; چرا که دشمن می خواهد ساکنان اصلی این سرزمینها را بکوچاند و سرزمینها و داراییهای آنان را از آن خود کند و به چنگ بگیرد.

ماوردی می گوید:

اگر فرد بتواند دینش را در سرزمین کفر اظهار کند, آن جا دارالاسلام خواهد بود

ییعنی اقامت در آن جا برتر از مهاجرت است; چرا که امید است با ماندن او, دیگران نیز اسلام آورند. این فتوا درست است; بویژه براساس قاعده (مصالح مرسله)ای که فقیهان مالکی و حنبلی بدان باور دارند.

4. اقامت, از روی ناچاری و ناگزیری, مانند اسارت, بیماری یا دشواری دستیابی به اقامت در محلی دیگر. چنین موردهایی اقامت را به طور مطلق, روا می دارد, هرچند اگر فرد خود را به زحمت انداخته و مهاجرت کند, مأجور خواهد بود. به هر حال, اقامت باید موقتی باشد, نه همیشگی یا درازمدت; چرا که روایات فراوانی وجود دارد که کوچ کردن از دیار کفر و دشمن را واجب می شمارد.

اما (تابعیت) کشورهای غیر اسلامی, اصل اوّلی آن, حرام بودن است, مگر از روی ضرورت و ناچاری. زیرا مسلمانِ پذیرنده تابعیت, باید در جنگهای آن کشور و زیر یک پرچم غیر اسلامی شرکت جوید, خواه این جنگ با مسلمانان باشد یا غیر مسلمانان. همچنین او باید قانونها و آیینهای غیر اسلامی را گردن نهد و داوریِ قاضیان غیر مسلمان را پذیرا گردد; بویژه در احکام خانوادگی, و حال آن که خداوند می فرماید:

(ولن یجعل الله للکافرین علی المؤمنین سبیلاً) نساء,141

خداوند هرگز برای کافران بر گرویدگان و مؤمنان راهی نمی نهد.

از دیگرسو, مسلمان و خانواده او, به طور معمول از محیط آراسته و فریبنده غیر اسلامی که در آن زندگی می کنند اثر می پذیرند و از جشنهای آنان مانند جشن زادروز مسیح, سال نوی میلادی و عید فصح, در مراسم خود تقلید می کنند و بی گمان, این گونه جشنها و مراسم, بر باورها و احساسات فرزندان, اثر می گذارد و پیامبر(ص) در چندین حدیث صحیح, از آن پرهیز داده است:

(کسی که با مشرکی20 معاشرت کند و در یک محل سکنا گزیند, مانند اوست.)21

شوکانی22 درباره این حدیث می گوید:

(این حدیث بر حرام بودن هم سکنایی با کافران و لزوم جدا شدن از آنان دلالت دارد)

این حدیث, گرچه ضعیف است; اما قرآن, گواه بر درستی آن است:

(فلا تقعدوا معهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره انکم اذاً مثلهم.) نساء,140

با آنان منشینید, تا به سخنی دیگر درآیند. چه آن گاه شما همانند ایشان اید.

من از مسلمانی که میان شانه های مشرکان اقامت جوید, بیزارم.

گفتند: ای پیامبر خدا به چه سبب؟

فرمود: برای آن که آتش هایشان یکدیگر را نبینند.

ییعنی شایسته نیست مسلمان و مشرک به گونه ای در کنار هم زندگی کنند که آتش هرکدام در برابر دیگری قرار گیرد, به گونه ای که اگر آتش قدرت بینایی داشت, آتش هر یک, دیگری را می دید.(دیدن آتش مجاز لفظی است)

(خداوند هیچ عملی را از مشرکی که اسلام آورده نمی پذیرد, مگر آن که از مشرکان جدا شود.)24

بنابراین اگر ضرورت و نیاز شدید, مسلمان را ناگزیر ساخت, تابعیت یک دولت غیر مسلمان را بپذیرد ـ مانند این که مسلمان از ورود به کشورش به خاطر اتهام سیاسی یا جنایی بازداشته شده است ـ می تواند چنین کند ولی باید در حدّ همان ضرورت بدان بسنده کند. در چنین محیطی, شرایطِ جهادِ زبانی, استدلالی و برهانی با روشهای گوناگون, برای دعوت اسلام, فراهم می گردد.

بخش چهارم

جملات اندیشمندان درباره ی آزادی

بي خردي، اسارت در پي دارد و خرد، موجب آزادي و رهايي است.(فردوسي)


آزادي عبارت است از حق انجام هركاري كه قوانين اجازه مي دهد و انجام ندادن آنچه قانون منع كرده است.(منتسكيو)


آسمان براي گرفتن ماه تله نمي گذارد، آزادي ماه است كه او را پايبند مي كند.(تاگور)


كسي كه بسيار مي خواند و بسيار مي داند، اما به هر دليل وارد كارزار مبارزه براي آزادي نمي شود، مانند فروشگاهي بسيار بزرگ و پر از كالاست كه روي در ورودي اش نوشته باشند "تعطيل" است.(آبراهام لينكلن)


آزادي يعني اينكه مي خواهم نه برده باشم و نه برده دار.(آبراهام لينكلن)


شايد بتوانيد دست و پاي مرا به غل و زنجير بكشيد و يا مرا به زنداني تاريك بيافكنيد، اما افكار مرا كه آزاد است نمي توانيد به اسارت در آوريد.(جبران خليل جبران)


آزادي حقيقي آن نيست كه هر چه را مي خواهيم انجام دهيم، بلكه آن است كه آنچه را كه حق داريم انجام دهيم.(ويكتور كوزن)


از اين نكته مشوق تر نمي توان يافت كه بشر داراي قدرت انكار ناپذيري است كه مي تواند با تلاش و كوشش، آزادي زندگي خود را افزايش دهد.(هنري تورئو)


ما مي توانيم خود را از اسارت ناداني آزاد كنيم. مي توانيم خود را به عنوان آفريده هايي با شعور و با فضيلت و داراي مهارت بازشناسيم. مي توانيم رهايي يابيم! مي توانيم پرواز را بياموزيم.(ريچارد باخ)


انسان آزاده از كسي سلب آزادي نمي كند.(ارسطو)


مرد آزاده، پروردن هنرهاي عالي را اساس همنشيني با دوستان خود قرار مي دهد و از راه همنشيني با دوستان خود، فضايل اخلاقي را در نفس خويش به كمال مي رساند.(كنفوسيوس)


آن كس كه مالك نفس خويش نيست آزاد نخواهد بود.(اپيكتوس)


آزادي در كشورهايي امكان تحقق دارد كه حس اداي وظيفه بر هواپرستي چيره باشد.(لاكو)


آزادي، تنها ارزش جاودانه ي تاريخ است.(آلبر كامو)


هيچ وقت درخت پرثمر استقلال و آزادي، بي آشاميدن خون، بارور و برومند نشده است و من هزاربار بيشتر ترجيح مي دهم كه در راه استقلال و آزادي و آسايش مردم كشته شوم تا مانند درماندگان در رخت خواب بيماري جان بسپارم.(علي اكبر دهخدا)


هنر، گونه اي رستگاري است؛ ما را از خواستن، يعني درد و رنج، آزادي مي بخشد و تصاوير زندگاني را دلربا مي سازد.(آرتور شوپنهاور)


زنده باد ملتي كه براي زنده داشتن آزادي، زندگي را دوست دارد.(محمد خياباني)


خود را از بند نام و ننگ برهانيد تا آزاد توانيد زيست.(عبيد زاكاني)


آزادي يعني گشت و گذار در دنياي هستي، با آنچه كه خداوند متعال امر فرموده!(امير قاسمي)


اگر ما نتوانيم همانند مردان و زنان آزاد زندگي كنيم، بايد از مردن خوشحال باشيم.(مهاتما گاندي)


آزادي، هرگز به معني مجوز [ =روا دارنده ] براي به كار بستن استبداد نبوده است.(ماهاتما گاندي)


آزادي مستلزم مساوات است؛ در برابر قانون، همه يكسان هستيم.(محمد خياباني)


آزادي براي بسياري از مردم سرمايه ي دكان است و براي يك تن از هزاران، سرمايه ي جان.(سعيد نفيسي)


در قانون هستي، شادي، آرامش و آزادي زماني تحقق مي يابند كه آنها را ببخشيم.(رالف والدو امرسون)


بايد آزادي را همراه عدالت انتخاب كرد؛ يكي بدون ديگري بي معناست. اگر كسي نان شما را بگيرد آزادي شما را هم گرفته است و اگر كسي آزادي شما را بربايد مطمئن باشيد كه كه نان شما نيز در معرض تهديد است.(آلبر كامو)


آزادي در بي آرزويي است.(بودا)




آنان كه آزادي را فداي امنيت مي كنند، نه شايستگي آزادي را دارند و نه لياقت امنيت را.(بنجامين فرانكلين)


خدا آزادي را به كساني مي دهد كه در جستجوي آن هستند.(جين وبستر)


چه آسان مي توان مطابق عقايد ديگران زندگي كرد، چه آسان مي توان در خلوت و انزوا مطابق نظرات خود رفتار نمود، اما بزرگ آن كسي است كه در ميان مردم، استقلال راي خود را در عين صميميت و مهرباني حفظ كند.(رالف والدو امرسون)


آزادي يعني مسؤوليت؛ براي همين است كه بيشتر انسانها از آن وحشت دارند.(جرج برنارد شاو)


تمامي گناهان به طور پنهاني صورت مي گيرد. آن زمان كه درك كنيم خداوندِ حق گواه بر افكار ما است، شايد رها و آزاد شويم.(مهاتما گاندي)


خردورزان هميشه به راه آزادگان و راستان مي روند.(بزرگمهر)


وقتي از مبارزه بيهوده و كشمكش هاي بي ثمر با حوادث غير قابل تغيير دست برداريم، در حقيقت نيروهايي كه قادرند ما را به سوي سعادت سوق دهند آزاد كرده ايم.(ديل كارنگي)


بهتر است انسان در مراحل اوليه زندگاني طعم شكست را بچشد. شكست هاي اوليه، انسان را از فشار تلاش براي شكست ناپذير ماندن آزاد مي كند.(بيل وگان)


آخرين آزادي ما انسانها اين است كه نگرش خود را در هر شرايطي خود انتخاب كنيم.(ويكتور فرانكل)


انسان آزاد آفريده شده است اما همه جا در زنجيري است كه خود بافته است.(ژان ژاك روسو)


آزادي، تلاش خردمندانه آدمي در جستجوي دليل رخدادها است.(هربرت ماركوزه)


هركس قادر به تملك و اراده نفس خود باشد، آزادي حقيقي را به دست آورده است.(پرسليس)


خرد در نظر گاه مردمان آزاده و نيك سرشت جهان، پر از شادي و شكوه مي نمايد. بهره خردمندان و اميدواران، هميشه شادكامي است.(بزرگمهر)


اگر مي خواهيد فردي را با راي و نظر خود همراه كنيد، بگذاريد در كمال آزادي حرفش را بزند.(ديل كارنگي)


حقيقت را با بي طرفي مطلق و با روحي آزاد از هر گونه تعصب جستجو كنيد.(دكارت)


مرد آزاده پيوسته مي كوشد كه در گفتار خود، آهسته و در كردار خود، تند و تيز باشد.(كنفوسيوس)


مقام نيست كه انسان را مي سازد، بلكه انسان است كه مقام را مي سازد. برده مي تواند مردي آزاد باشد، جبار و خود كامه [ هم ] مي تواند برده باشد؛ اين خود ماييم كه مقام و موقعيت را پست يا عالي مي سازيم.(ف او.رابرتسن)


زينت انسان [در] سه چيز است : علم، محبت و آزادي.(افلاطون)


ملت از راه آزادي به تعليم و تربيت دست مي يابند، نه برعكس.(جرج برنارد شاو)


معني حقيقي آزادي، مسئوليت است و به همين دليل است كه اغلب از آن مي ترسند.(جرج برنارد شاو)


ما كه آزادي را دوست نداريم نمي توانيم نان آزادي را بخوريم و اگر هم بخوريم، آنرا هضم نخواهيم كرد.(گاندي)


طبيعت حتي به حيوانات زبان بسته هم آزادي بخشيده است.(تاس توس)


همانطور كه مايل نيستم بنده كسي باشم، حاضر نيستم آقاي كسي باشم. كساني كه مخالف آزادي ديگرانند، خود لياقت آزادي را ندارند.(آبراهام لينكلن)


آزادي هيچ وقت انتظار ما را نمي كشد، ما بايد در بدست آوردنش، از دل و جان دريغ نكنيم. چون در هيچ جايي از زواياي تاريخ سراغ نداريم كه آزادي و دموكراسي، سهل و آسان به دست آمده باشد.(رالف والدو امرسون)


اگر ملتي چيزي را بر آزادي ترجيح دهند، همه چيز را از دست خواهند داد.(ويليام سامرست موام)


آزادي چيزي است شبيه سلامتي؛ تا زماني كه اين دو را از دست ندهيم، قدرشان را نمي دانيم.(والتر)


آزادي اين نيست كه هر كس هر چه دلش خواست بكند، بلكه آزادي حقيقي قدرتي است كه شخص را مجبور به انجام وظايف خود مي كند.(مكدونالد)


كساني كه حاضر نيستند براي آزادي بهايي بپردازند، لياقت آزادي را ندارند.(جورج واشنگتن)


يا به من آزادي بدهيد، يا مرگ.(پاتريک هنري)


انسان در همان لحظه كه تصميم مي گيرد آزاد باشد، آزاد است.(فرانسوا ولتر)


بهترين نشانه ترقي يك ملت، آزادي گفتار است.(عبدالرحمن فرامرزي)


وقتي نهال آزادي ريشه گرفت، به سرعت رشد و نمو مي كند.(جورج واشنگتن)


کسي كه حفظ جان را مقدم بر آزادي بداند، لياقت آزادي را ندارد.(بنجامين فرانكلين)

بخش پنجم

آزادی از دیدگاه امام حسین علیه السلام

خداوند انسان‌ را موجودی‌ مختار و آزاد آفریده‌ است‌ و هرگز پذیرش‌ حکومت‌ غیرالهی‌ و غیر دینی‌ را اجازه‌ نداده‌ است‌، زیرا حاکمیت‌ غیر الهی‌ موجب‌ سلب‌ آزادی‌ ومسئولیت‌ می‌شود. (لاتکن‌ عبد غیرک‌ وقد جعلک‌ الله‌ حرا؛ بنده‌ دیگران‌ مباش‌ چرا که‌خداوند تو را آزاد آفریده‌).

این‌ آزادی‌ در همة‌ ساختارهای‌ سیاسی‌ و فرهنگی‌ و اقتصادی‌ تجلی‌ می‌یابد.مظهر آزادگی‌ و حریت‌ امام‌ حسین‌(ع) می‌باشد. امام‌ از آزادی‌ تعریف‌ خاصی‌ را ارائه‌نکرده‌اند ولیکن‌ شاخص‌هایی‌ که‌ ایشان‌ برای‌ آزادی‌ تدوین‌ نموده‌اند جامع‌ترین‌ وگویاترین‌ شاخص‌هاست

که‌ براساس‌ آنها می‌توان‌ مفهوم‌ آزادی‌ و آزادگی‌ را درک‌ نمود:

1ـ آزادی‌ به‌ معنای‌ نفی‌ سازش‌ با ظلم‌

فلسفة‌ نهضت‌ عاشورا با نفی‌ حکومت‌ جور و ستم‌ گره‌ خورده‌. امام‌ حسین‌ هر زمان‌که‌ فرصت‌ می‌یافت‌ مردم‌ را به‌ حکومت‌ جبار و ظالم‌ بنی‌امیه‌ آگاه‌ می‌نمود و آزادگی‌ انسان‌را در پناه‌ عدالت‌ و حکومت‌ عادل‌ می‌دانست‌. امام‌ حسین‌ در پاسخ‌ به‌ «عمر أطرف‌» که‌ اورا دعوت‌ به‌ صلح‌ و سازش‌ با طغیانگر وقت‌ یزید می‌نمود چنین‌ فرمود: «جد بزرگوارم‌رسول‌ خدا(ص) به‌ کشته‌ شدنم‌ خبر داده‌، به‌ خدا قسم‌ هرگز از خویشتن‌ پستی‌ و ذلت‌ نشان‌نمی‌دهم‌».

در مدینه‌ پس‌ از گفت‌ و گوی‌ طولانی‌ با برادر خود محمد حنفیه‌ فرمود:

«برادرم‌، اگر بر روی‌ زمین‌ هیچ‌ پناهگاه‌ و امیدی‌ برایم‌ نباشد باز هم‌ هرگز با یزیدبیعت‌ نمی‌کنم‌».

امام‌ در پاسخ‌ قیس‌ ابن‌ اشعث‌ که‌ او را دعوت‌ به‌ بیعت‌ با یزید می‌کرد چنین‌می‌فرماید: «نه‌، هرگز، قسم‌ به‌ خداوند متعال‌ دستم‌ را همانند فرد ذلیل‌ به‌ دست‌ آنان‌نخواهم‌ داد و همانند بردگان‌ راه‌ فرار پیش‌ نمی‌گیرم‌. پناه‌ و ملجأ من‌ تنها خداوند متعال‌می‌باشد».

امام‌ حسین‌(ع) نه‌ تنها زندگی‌ تحت‌ لوای‌ حکومت‌ ظالم‌ را روا نمی‌دارد، بلکه‌ درچنین‌ نظامی‌ برای‌ مؤمنان‌ آرزوی‌ مرگ‌ می‌کند، ایشان‌ می‌فرماید:

«می‌بینید حوادث‌ روزگار بر ما وارد شده‌ است‌، چهرة‌ دنیا دگرگون‌ گشته‌ و رو به‌زشتی‌ نهاده‌ است‌ و نیکی‌ها و فضائل‌ روز به‌ روز از دنیا رخت‌ برمی‌بندد و از خوبی‌ها جز ته‌ماندة‌ اندکی‌ باقی‌ نمانده‌ است‌. چراگاه‌ زندگی‌ همچون‌ مرتعی‌ وحشت‌ انگیز شده‌ است‌،مگر نمی‌بینید که‌ به‌ حق‌ رفتار نمی‌شود و از باطل‌ جلوگیری‌ به‌ عمل‌ نمی‌آید. با چنین‌اوضاع‌ و در چنین‌ شرایطی‌ افراد با ایمان‌ باید که‌ بر راه‌ حق‌ بوده‌ رغبت‌ به‌ ملاقات‌ پروردگارخویشتن‌ داشته‌ باشند».

2ـ آزادی‌ به‌ معنای‌ نفی‌ ذلّت‌

مهمترین‌ شعار آزادیخواهی‌ نهضت‌ عاشورا نفی‌ ذلت‌ بوده‌. انسان‌ آزاد هرگز زیر بارذلت‌ نمی‌رود، امام‌ حسین‌(ع) می‌فرماید: «هیهات‌ منا الذلّه‌» (هرگز زیر بار ذلت‌نمی‌رویم‌).

آزادیخواهی‌ با ذلت‌ متضاد یکدیگر هستند و قبول‌ یکی‌ نفی‌ دیگری‌ را به‌ همراه‌دارد. اگر انسان‌ ذلت‌ را از خود دور کند به‌ سوی‌ آزادی‌ و آزادیخواهی‌ حرکت‌ می‌کند. امام‌ درکلمات‌ قصار می‌فرماید: مرگ‌ با عزت‌ بهتر است‌ از زندگی‌ با ذلت‌.

زندگی‌ تحت‌ لوای‌ ستمگران‌ و ظالمین‌ عین‌ ذلت‌ می‌باشد و در این‌ حالت‌، مرگ‌سرخ‌ رسیدن‌ به‌ سعادت‌ است‌، ایشان‌ می‌فرمایند: «انی‌ لا اری‌ الموت‌ الا سعادة‌، والحیاة‌مع‌ الظالمین‌ الا برما؛ مرگ‌ را چیزی‌ جز سعادت‌ نمی‌بینم‌ و زندگی‌ با ستمکاران‌ را جز رنج‌و ملال‌ نمی‌دانم‌.»

3ـ آزادی‌ به‌ معنای‌ عزّت‌

معنای‌ لغوی‌ عزت‌ عبارت‌ است‌ از دوست‌ داشتن‌ و نیرومندی‌، توانایی‌ و شریف‌ وبزرگوار که‌ یکی‌ از اسامی‌ خداوند متعال‌ است‌.

از نظر اصطلاحی‌، این‌ واژه‌ به‌ کسانی‌ اطلاق‌ می‌شود که‌ دارای‌ ویژگی‌های‌ روحی‌خاص‌ و بلندی‌ هستند. کسانی‌ که‌ از حیثیت‌ و آبروی‌ بلندی‌ نزد دیگران‌ برخوردار هستنددست‌ تکدی‌ و التماس‌ و خواهش‌ نزد هرکس‌ و ناکس‌ دراز نمی‌کنند. عزیز،خوانده‌می‌شوند.

عزیز نامیده‌ شدن‌ خداوند برای‌ بی‌نیازی‌ و غنای‌ حضرتش‌ از خلق‌ واحتیاج‌ موجودات‌ و ممکنات‌ به‌ ذات‌ لایزالش‌ می‌باشد.

در روایات‌ اسلامی‌، عزت‌ که‌ مترادف‌ افتخار و سربلندی‌ و عظمت‌ و مجد آدمی‌است‌ به‌ شدت‌ مورد اهتمام‌ و تأکید قرار گرفته‌ است‌ و معصومین‌: آن‌ را به‌ عنوان‌ یک‌ویژگی‌ مثبت‌ و قابل‌ تقدیر از ما خواسته‌اند. امام‌ علی‌(ع) در موارد زیادی‌ به‌ عزت‌ نفس‌ وگرامی‌ داشتن‌ گوهر وجود انسانی‌ و پرهیز از مذلت‌ و خوارکردن‌ وجود سفارش‌ کرده‌اند وچنین‌ می‌فرمایند:

«به‌ جز از خدای‌ سبحان‌ چیزی‌ نخواهید، زیرا اگر به‌ شما بدهد شما را گرامی‌داشته‌ و اگر ندهد ذخیرة‌ آخرت‌تان‌ خواهد کرد».

از نظر امام‌ حسین‌(ع) انسان‌ آزاد، کسی‌ است‌ که‌ زندگی‌ او همواره‌ با عزت‌ باشد.برهمین‌ اساس‌، محور تلاش‌ جوانمردانه‌ خود و اصحابش‌ در کربلا را بر نیل‌ به‌ عزت‌ و تن‌ندادن‌ به‌ ذلت‌ قرار می‌دهد، زیرا آن‌ حضرت‌ می‌داند آن‌که‌ عزیز است‌ استوار و شکست‌ناپذیر است‌،

آن‌که‌ ترس‌ از رفتن‌ و میل‌ به‌ ماندن‌ ندارد سربلند است‌. در واقع‌ نهضت‌ِحسینی‌، سرمشق‌ِ روشنی‌ است‌ برای‌ همة‌ آنانی‌ که‌ درس‌ عزت‌ و آزادی‌ و سربلندی‌می‌جویند.

رابطة‌ بین‌ عزت‌ و آزادی‌ یک‌ رابطه‌ دو طرفه‌ می‌باشد، به‌ بیان‌ دیگر از نظر امام‌حسین‌(ع) انسان‌ آزاد زندگی‌ با عزت‌ و شرافتمندانه‌ دارد و فردی‌ که‌ با عزت‌ زندگی‌ می‌کندمسیر تکامل‌ و پیشرفت‌ را طی‌ می‌نماید.

4ـ آزادی‌ به‌ معنای‌ نفی‌ دنیا طلبی‌

براساس‌ اندیشه‌های‌ امام‌ حسین‌(ع) یکی‌ دیگر از شاخص‌های‌ آزادی‌ عدم‌ِ توجه‌به‌ متعلقات‌ و آرزوهای‌ دنیوی‌ است‌، آن‌ حضرت‌ می‌فرمایند:

«مردم‌ بردة‌ دنیایند و از دین‌ تنها اسمی‌ بر سر زبان‌ها دارند و تا هنگامی‌که‌ زندگی‌خوشی‌ داشته‌ باشند به‌ گرد دین‌ می‌گردند اما اگر با پیش‌آمد ناگواری‌ امتحان‌ شونددینداران‌ رو به‌ اقلیت‌ خواهند رفت‌».

انسانی‌ که‌ خود را برده‌ و بندة‌ دنیا می‌کند در حقیقت‌ آزاد نیست‌، بلکه‌ به‌ نوعی‌طوق‌ بندگی‌ را به‌ گردن‌ خود آویخته‌، امام‌ حسین‌(ع) با آن‌ بینش‌ عمیق‌ که‌ برخاسته‌ ازروح‌ بلند و فداکار اوست‌ به‌ این‌ مهم‌ اشاره‌ می‌کند، می‌فرمایند:

«بندگان‌ خدا، از خدا بترسید و از دنیا حذر نمایید. اگر بنا بود که‌ این‌ دنیا برای‌ کسی‌باقی‌ بماند، و یا کسی‌ برای‌ این‌ دنیا باقی‌ بماند پیامبران‌ الهی‌ برای‌ بقاء سزاوارتر از همه‌بودند ولی‌ خداوند دنیا را بمنظور امتحان‌ آفریده‌ است‌، و ساکنان‌ آنرا نیز برای‌ فنا خلق‌فرموده‌ است‌ پس‌ از دنیا توشه‌ برگیرید که‌ بهترین‌ توشه‌ها تقوا است‌ و از خدا بترسید تارستگار شوید»

توجه‌ به‌ دنیا و دنیا طلبی‌ انسان‌ را خوار و زبون‌ می‌کند، برهمین‌ اساس‌ اولیا ومؤمنان‌ آزادترین‌ افراد بشر می‌باشند، امام‌ در این‌ باره‌ می‌فرمایند:

«آنچه‌ که‌ در روی‌ کرة‌ زمین‌ بر آن‌ آفتاب‌ می‌تابد از شرق‌ تا غرب‌، از دریا تا صحرا،از کوه‌ تا جلگه‌، همه‌ و همه‌ در نظر فردی‌ که‌ از اولیای‌ خداست‌ و اهل‌معرفت‌ خدا می‌باشدهمچون‌ سایه‌ای‌ زودگذر و بی‌ ارزش‌ است‌ که‌ صلاحیت‌ دلبستگی‌ ندارد. آیا آزاد مردی‌نیست‌ که‌ همت‌ کند و این‌ ته‌ ماندة‌ بی‌ ارزش‌ دنیا را برای‌ اهل‌ خود واگذارد، خود را به‌ این‌دنیای‌ پست‌ نفروشید. آگاه‌ باشید که‌ چیزی‌ جز بهشت‌ نمی‌تواند بهای‌ شما باشد و هرکس‌دل‌ به‌ دنیا ببندد و در پیشگاه‌ الهی‌ به‌ همین‌ دنیا راضی‌ گردد به‌ چیزی‌ پست‌ راضی‌گشته‌است‌».

با بررسی‌ و تحقیق‌ در اندیشه‌های‌ امام‌ حسین‌(ع) پیرامون‌ آزادی‌ می‌توان‌ چنین‌برداشت‌ کرد که‌ اگرچه‌ امام‌ از آزادی‌ تعریف‌ خاصی‌ را ارائه‌ نکرده‌ ولیکن‌ مؤلفه‌هایی‌ را که‌برای‌ رسیدن‌ به‌ یک‌ آزادی‌ واقعی‌ یعنی‌ حریت‌ نیاز است‌ به‌ خوبی‌ و جامع‌ تدوین‌ کرده‌اند.

ایشان‌ نه‌ تنها مؤلفه‌های‌ آزادی‌ را بیان‌ فرمودند، بلکه‌ به‌ صورت‌ عملی‌ از ابتدای‌حرکت‌ به‌ سمت‌ کربلا و تا شهادت‌، نمونه‌ عینی‌ یک‌ انسان‌ آزادیخواه‌ را نشان‌ دادند.به‌طور کلی‌ می‌توان‌ رویکرد امام‌ حسین‌(ع) نسبت‌ به‌ آزادی‌ را به‌ صورت‌ زیر نمایش‌ داد:

جامعة‌ مطلوب‌نفی‌ دنیا طلبی‌

عزت‌ آزادی‌ نفی‌ ذلت‌

مبارزه‌ با ظلم‌

بخش ششم

امام حسین (ع) از نگاه اندیشمندان و بزرگان ادیان

هضت عظیم و پرصلابت عاشورا از آغاز تاکنون و تا همیشه تاریخ بشریت چشمه سار آزادی و آزادمردی باقی خواهد ماند و هر انسان طالب حق و حقیقت برای رسیدن به آزادگی و عدالت باید قدری از معارف این چشمه را درک کند.
نهضت عاشورا و قیام امام حسین (ع) آنچنان نفوذی دارد که نه تنها مسلمانان بلکه تمامی ادیان و مذاهب بر عمق و عظمت این حادثه و معنویت آن معترفند و پیام عاشورا تا پایان دنیا به عنوان ناب ترین شعار عدالت خواهی و آزادگی به هنگام ظلم و بیداد در هر جای این کره خاکی سروده خواهد شد.

اسناد حماسه ساز عاشورا نشانگر این حقیقت است که حسین(ع) و یاران آزاده اش در گذر زمان در برابر استبدادی ددمنش و خونخوار و سپاهی دژخیم در بیابانی خشک و سوزان رو به رو شدند تا به انسان های سرکش و زیاده خواه بفهمانند که ظلم و استبداد مقام و موقعیت و شرف و بلند مرتبگی نمی آورد.

بسیاری از اندیشمندان و بزرگان ادیان مختلف به دنبال سالها پژوهش و تحقیق در زمینه فلسفه قیام عاشورا و نهضت حسینی همگی بر این عقیده اند که قیام امام حسین (ع) نشات گرفته از یک قدرت الهی بود و امام حسین (ع) با این حرکت خود قصد داشت تا دین اسلام و سیره پیامبر (ص) را برای همیشه جاوید سازد تا در گذر ایام دستخوش تحریف و دگرگونی نشود.

- «
آنتوان بارا» از جمله پژوهشگران مسیحی است که در کتاب «حسین در اندیشه مسیحیت» خود حقیقت شخصیت امام حسین (ع) را اینگونه بیان کرده است: "من در مورد زندگی و حرکت حسین(ع) بیشتر به بعد انقلابی شخصیت ایشان شیفته شده ام. آن حضرت در مرامنامه قیام خود اعلام می کند: "من از روی هوسرانی و خوشگذرانی و برای افساد و ستمگری قیام نکرده ام بلکه قیام من برای اصلاح در امت جدم و برای امر به معروف و نهی از منکر و حرکت براساس سیره جد و پدرم است."

"بعد دیگر شخصیت امام حسین (ع) که مرا شیفته خود کرده، تواضع ایشان در کنار روح انقلابی است این دو خصیصه نمی تواند در یک شخص جمع شود. تواضع از صفات و ویژگی های برگزیدگان خداست او در عین احساس عزت و آزادگی و سرافرازی در برابر دشمنان، تواضع خاص خود را دارد. این بعد عظیمی است که از ویژگی امام به شمار می رود."

-
چارلز دیکنز (نویسنده معروف انگلیسی) می گوید: اگر منظور امام حسین(ع) جنگ در راه خواسته های دنیایی بود، من نمی فهمیدم چرا خواهران و زنان و اطفالش به همراه او بودند؟ پس عقل چنین حکم می کند که او فقط به خاطر اسلام، فداکاری خویش را انجام داد.

-
توماس کارلایل (فیلسوف و مورخ انگلیسی) نیز می گوید: بهترین درسی که از تراژدی کربلا می گیریم، این است که حسین(ع) و یارانش ایمان استوار به خدا داشتند. آنها با عمل خود روشن کردند که تفوق عددی در جایی که حق با باطل روبرو می شود و پیروزی حسین(ع) با وجود اقلیتی که داشت، باعث شگفتی من است.

-
ادوارد براون (مستشرق معروف انگلیسی) ، عنوان می کند : آیا قلبی پیدا می شود که وقتی درباره کربلا سخن می شنود، آغشته با حزن و الم نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمی توانند پاکی روحی را که در این جنگ اسلامی در تحت لوای آن انجام گرفت انکار کنند.

-
فردریک جمس اظهار می دارد : درس امام حسین(ع) و هر قهرمان شهید دیگری این است که در دنیا اصول ابدی و ترحم و محبت وجود دارد که تغییر ناپذیرند و همچنین می رساند که هر گاه کسی برای این صفات مقاومت کند و بشر در راه آن پافشاری نماید، آن اصول همیشه در دنیا باقی و پایدار خواهد ماند.

-
ل. م.بوید ، هم می گوید : در طی قرون، افراد بشر همیشه جرات و پردلی و عظمت روح، بزرگی قلب و شهامت روانی را دوست داشته اند و در همین هاست که آزادی و عدالت هرگز به نیروی ظلم و فساد تسلیم نمی شود. این بود شهامت و این بود عظمت امام حسین(ع). و من مسرورم که با کسانی که این فداکاری عظیم را از جان و دل ثنا می گویند شرکت کرده ام، هرچند که 1300 سال از تاریخ آن گذشته است.

-
واشنگتن ایروینگ (مورخ مشهور آمریکایی) ، براین عقیده است که : برای امام حسین(ع) ممکن بود که زندگی خود را با تسلیم شدن اراده یزید نجات بخشد، لیکن مسئولیت پیشوا و نهضت بخش اسلام اجازه نمی داد که او یزید را به عنوان خلافت بشناسد. او به زودی خود را برای قبول هر ناراحتی و فشاری به منظور رها ساختن اسلام از چنگال بنی امیه آماده ساخت. در زیر آفتاب سوزان سرزمین خشک و در ریگ های تفتیده عربستان، روح حسین(ع) فناناپذیر است.

-
توماس ماساریک، تصریح می کند : گر چه کشیشان ما هم از ذکر مصائب مسیح مردم را متاثر می سازند، ولی آن شور و هیجانی که در پیروان حسین(ع) یافت می شود در پیروان مسیح یافت نخواهد شد و گویا سبب این باشد که مصائب مسیح در برابر مصائب حسین(ع) مانند پرکاهی است در مقابل یک کوه عظیم پیکر.

-
موریس دو کبری، خاطرنشان می کند : در مجالس عزاداری حسین(ع) گفته می شود که حسین(ع)، برای حفظ شرف و ناموس مردم و بزرگی مقام و مرتبه اسلام، از جان و مال و فرزند گذشت و زیر بار استعمار و ماجراجویی یزید نرفت. پس بیایید ما هم شیوه او را سرمشق قرار داده، از زیردستی استعمارگران خلاصی یابیم و مرگ با عزت را بر زندگی با ذلت ترجیح دهیم.

-
ماربین آلمانی (خاورشناس)، می گوید : حسین(ع) با قربانی کردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیت خود، به دنیا درس فداکاری و جانبازی آموخت و نام اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلندآوازه ساخت. این سرباز رشید عالم اسلام به مردم دنیا نشان داد که ظلم و بیداد و ستمگری پایدار نیست و بنای ستم هر چه ظاهرا عظیم و استوار باشد، در برابر حق و حقیقت چون پرکاهی بر باد خواهد رفت.

-
جرج جرداق (دانشمند و ادیب مسیحی) یاد آور می شود : وقتی یزید مردم را تشویق به قتل حسین(ع) و مامور به خونریزی می کرد، آنها می گفتند "چه مبلغ می دهی؟" اما انصار حسین(ع) به او می گفتند "ما با تو هستیم. اگر هفتاد بار کشته شویم، باز می خواهیم در رکابت جنگ کنیم و کشته شویم".

-
گیبون (مورخ انگلیسی) ، عنوان می کند : با آنکه مدتی از واقعه کربلا گذشته و ما هم با صاحب واقعه هم وطن نیستیم، مع ذلک مشقّات و مشکلاتی که حضرت حسین(ع) تحمل کرده، احساسات سنگین دل ترین خواننده را برمی انگیزد، چندانکه یک نوع عطوفت و مهربانی نسبت به آن حضرت در خود می یابد.

-
سر پرسی سایکس (خاورشناس انگلیسی)، تاکید می کند : حقیقتا آن شجاعت و دلاوری که این عده قلیل از خود بروز دادند، به درجه ای بوده است که در تمام این قرون متمادی هر کسی که آن را شنید، بی اختیار زبان به تحسین و آفرین گشود. این یک مشت مردم دلیر غیرتمند، نامی بلند غیرقابل زوال برای خود تا ابد باقی گذاشتند.

-
تاملاس توندون (هندو، رئیس سابق کنگره ملی هندوستان)، براین باور است که : این فداکاری های عالی از قبیل شهادت امام حسین(ع) سطح فکر بشریت را ارتقا بخشیده است و خاطره آن شایسته است همیشه باقی بماند.



-
شیخ جعفرشوشتری، می گوید : ازعظمت بلکه معجزه قرآن، آن است که برخلاف دیگر کتابها تکرارش ملال آور نیست، بلکه لطفش بیشتر می گردد، مصیبت امام حسین (ع) هم همینطور است. هرچه خوانده یا شنیده شود باز تازه است. دیگرآنکه نگاه کردن به خط قرآن عبادتست، تلاوت و گوش دادن به آن عبادتست، مرثیه امام حسین(ع)، همچنین است، خواندنش و گوش دادنش عبادتست، گریاندنش و گریه کردنش نیز عبادتست.

-
مهاتما گاندی (رهبر استقلال هند)، می گوید : من زندگی امام حسین(ع)، آن شهید بزرگ اسلام را به دقّت خواندم و توجه کافی به صفحات کربلا نموده ام و بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی از سرمشق امام حسین(ع) پیروی کند.

-
محمد علی جناح (قاعد اعظم پاکستان) نیز می گوید : هیچ نمونه ای از شجاعت، بهتر از آنکه امام حسین(ع) از لحاظ فداکاری و تهور نشان داد در عالم پیدا نمی شود. به عقیده من تمام مسلمین باید از سرمشق این شهیدی که خود را در سرزمین عراق قربان کرد پیروی نمایند.

-
لیاقت علی خان (نخستین نخست وزیر پاکستان)، تصریح می کند : این روز محرم، برای مسلمانان سراسر جهان معنی بزرگی دارد. در این روز، یکی از حزن آورترین و تراژدیک ترین وقایع اسلام اتفاق افتاد،شهادت حضرت امام حسین(ع) در عین حزن، نشانه فتح نهایی روح واقعی اسلامی بود،

زیرا تسلیم کامل به اراده الهی به شمار می رفت. این درس به ما می آموزد که مشکلات و خطرها هرچه باشد، نبایستی ما پروا کنیم و از حق و عدالت منحرف شویم.

-
عباس محمود عقّاد (نویسنده و ادیب مصری)، تاکید می کند : جنبش حسین(ع)، یکی از بی نظیرترین جنبش های تاریخی است که تاکنون در زمینه دعوت های دینی یا نهضت های سیاسی پدیدار گشته است ... دولت اموی پس از این جنبش، به قدر عمر یک انسان طبیعی دوام نکرد و از شهادت حسین(ع) تا انقراض آنان بیش از شصت و اندی سال نگذشت.

-
عبد الرحمن شرقاوی (نویسنده مصری)، نیز می گوید : حسین(ع)، شهید راه دین و آزادگی است. نه تنها شیعه باید به نام حسین(ع) ببالد، بلکه تمام آزادمردان دنیا باید به این نام شریف افتخار کنند.

-
طه حسین (دانشمند و ادیب مصری)، عنوان می کند : حسین(ع) برای به دست آوردن فرصت و از سرگرفتن جهاد و دنبال کردن از جایی که پدرش رها کرده بود، در آتش شوق می سوخت. او زبان را درباره معاویه و عمالش آزاد کرد، تا به حدی که معاویه تهدیدش نمود. امام حسین(ع)، حزب خود را وادار کرد در طرفداری حق سختگیر باشند.

-
علامه طنطاوی (دانشمند مصری)، نیز می گوید : داستان حسینی عشق آزادگان را به فداکاری در راه خدا بر می انگیزد و استقبال مرگ را بهترین آرزوها به شمار می آورد، چنانکه رای شتاب به قربانگاه، بر یکدیگر پیشی جویند.

-
دانشمند نامدار اهل سنت "ابن ابی الحدید" نیز در مورد جلوه های آزادگی و شکست ناپذیری عاشورا چنین نوشته است: "سالار پرشکوه شکست ناپذیران روزگار و قهرمان کسانی که در برابر ذلت و تحقیر سر فرود نیاورده و به عصرها و نسلها درس جوانمردی و شرافت و مرگ پر افتخار را زیر سایه شمشیرهای آخته داد، و آن را بر سازش با بیداد و فریب برگزید، پدر یکتاپرستان گیتی حسین(ع)، فرزند رشید علی(ع) است. استبدادگران اموی به آن شخصیت تسخیر ناپذیر و یارانش امان دادند، اما او بدان دلیل که نمی خواست در برابر ذلت و بیداد سر خم کند و نیز بیم آن داشت که اگر با پذیرش امان نامه کشته هم نشود، ذلت بر او و دیگر آزاد منشان رهرو راهش از سوی عبید و دیگر خودکامگان سیاهکار و حقیر تحمیل گردد، مرگ پر عزت و افتخار را بر زندگی ذلیلانه برگزید."

-
شاعر دانشمند "ابونصر سعدی" از سرایندگان نامدار قرن چهارم در وصف آزادگی و عزتمندی حسین(ع) از جمله چنین می سراید: ""حسین (ع) همان کسی است که مرگ با عزت و آزادگی را زندگی حقیقی می نگریست و زندگی با ذلت و حقارت را مرگ."

این حقیقت درخشان حتی در گزارش و سخنان دشمن نیز آمده است از جمله "حمید بن مسلم" از گزارشگران رویداد عاشورا در وصف شکوه و شکست ناپذیری پیشوای آن می گوید: "

به خدای سوگند که فروغ فروزان سیمای حسین و جمال و هیبت او به گونه ای مرا مجذوب و واله ساخته بود که اندیشه کشتن او را از یاد بردم."

پس از رویداد جانسوز عاشورا، یکی از منتقدان، برخی از سپاه شوم اموی را نکوهش کرد که ننگ و نفرین بر شما! چگونه فرزندان پیامبر را آن گونه ناجوانمردانه قتل عام کردید؟

او پاسخ داد: "دوست من! بیهوده سخن مگو! اگر تو نیز آن روز آنچه را ما با آن روبه رو شدیم می دیدی، جز جنایت و بیدادی که از ما سر زد از تو سر نمی زد چرا که ما با گروهی کم شمار رو به رو شدیم که دستهایشان بر قبضه شمشیر بود و شیرآسا از هر سو، جنگاوران را به خاک هلاک می افکندند و خود را بی هیچ هراسی به دریای مرگ می زدند!

آنان مردمی بودند که نه در برابر ثروت و مقام سر فرود می آوردند و نه امان و امان نامه و نه زور و خشونت و مرگ! چیزی نمی توانست میان آنان و مرگ هدفدار یا چیرگی بر حکومت مانع شود و اگر

ما اندکی در برابر آن اراده های مصمم و شکست ناپذیر کوتاه می آمدیم جان همه سپاه اموی را می گرفتند! با این وصف ای بی مادر! ما تیره بختان چه می توانستیم انجام دهیم."

-
هنگامی که پیشوای آزادی گام به میدان دفاع نهاد، پس از روزها تشنگی و تلاش و بدرقه دردناک یاران راه و تحمل آن شرایط دشوار محاصره و پیکار نابرابر، طبق روال عادی باید خسته و تسلیم پذیر و دارای روحیه ای درهم شکسته باشد و در برابر ده ها هزار نفر دستها را به نشان تسلیم بالا برد، اما شگفتا!

که وقتی سپاه استبداد با او رو به رو شد، شهامت و شجاعت و قدرتی را در برابر خود یافت که هرگز تصور نمی کرد! هر کس به انگیزه شرارت پیش رفت، لحظه ای مهلت نیافت از این رو "عمر بن سعد" فریاد کشید:

مادرهایتان در مرگتان بگریند، می دانید به جنگ چه کسی رفته اید؟ این فرزند بزرگترین قهرمان اسلام است.

- "
شمر"، خشن ترین فرمانده سپاه استبداد در اعتراف به آزادگی و شکست ناپذیری حسین (ع) گفت: به خدای سوگند که او روح تسخیر ناپذیر پدرش علی را در کالبد دارد.


تعمق و تامل در سخنان این اندیشمندان و بزرگان از فرقه ها و ادیان مختلف بیانگر شکست ناپذیر بودن نهضت عاشورا و شکوه سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع) در منطق و منش است و اینکه این نهضت برای بشریت با هر گرایش و سلیقه ای راهگشای رسیدن به زندگی سعادتمند و گسترش عدالت و آزادگی است.

بخش هفتم

قرآن و جلوه‏های عزّت و آزادگی در نهضت امام حسین علیه‏السلام

مفهوم «عزّت» در فرهنگ واژه شناسان

واژه «عزّت» و بزرگ‏منشی در فرهنگ واژه‏شناسان به معنی عزیز، دوست داشتنی، گرامی، نیرومند، بی نظیر(1)، کمیاب، نایاب،(2) ارجمند، ارجدار، سخت، گران و دشوار، انجام ناشدنی، غیرقابل نفوذ و شکست‏ناپذیر آمده،(3) و نیز وصف و حالتی است که اگر در دنیای وجود انسان راه یافت و فرد، جامعه و تشکیلاتی به آن گوهر گرانبها و زندگی‏ساز آراسته گردید، آن حالت اجازه مقهور شدن و تن سپردن به ذلّت و فرومایگی را به او نمی‏دهد، و وی را در برابر مشکلات، موانع رشد، دشواری‏های طاقت فرسا، دشمنان ددمنش، فراز و نشیب‏های تند و سخت و انواع وسوسه‏ها و دمدمه‏های ویرانگر و لغزاننده، شکست‏ناپذیر و بیمه می‏سازد.
اصل این واژه و مفهوم آن از ریشه «عَزاز» (زمین سخت و نفوذناپذیر) گرفته شده؛ به همین جهت هنگامی که گفته می‏شود: «اَرْضٌ عَزازٌ»؛ منظور زمین سخت و نفوذناپذیر است، و آن گاه که گفته می‏شود: «تَعَزَّزَ اللَّحْمُ» منظور این است که: «گوشت، در بازار به گونه‏ای کمیاب و یا نایاب شده است، که نمی‏توان به آن دست یافت».(4)
با این بیان شاید بتوان گفت که این واژه در اصل به مفهوم صلابت، و شکست‏ناپذیری آمده، آن گاه به تناسب ریشه و از باب توسعه در به کارگیری معانی دیگر، به مفهوم عزیز، ارجمند، نایاب، توانا، و حتی تعصب، خودبزرگ پنداری در برابر حق و حق‏ناپذیری نیز به کار رفته است.

قرآن و کاربرد این واژه

در آیات قرآن نیز واژه «عزّت» و مشتقات آن در این معانی و مفاهیم به کار رفته است:


1
ـ عزیز و ارجمند، در برابر ذلیل و بی‏ارج و بها:
«فَلَمّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ»(5)
«
پس هنگامی که برادران یوسف بر او وارد شدند، گفتند: هان ای عزیز! ... .»(6)
2
ـ سرفراز و پرصلابت، دربرابر فروتن و نرمخو:
«یَا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا مَنْ یَرْتَدَّ مِنْکُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یِاْتِی اللّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ اَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنینَ اَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرینَ»(7)
«
ای کسانی که ایمان آورده‏اید! هر کس از شما از دین و آیین خویش برگردد به خدا زیانی نمی‏رساند، چرا که به زودی خدا گروهی را خواهد آورد که آنان را دوست می‏دارد و آنان نیز او را دوست می‏دارند؛ با مردم با ایمان و قانونگرا فروتن و نرمخو هستند، و بر کفرگرایان و قانون ستیزان پرصلابت و سرفراز
3
ـ نیرومندتر و پرتوان‏تر، در برابر ناتوان‏تر و زبون‏تر:
«اَنَا اَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ اَعَزُّ نَفَرا»(8)
«
دارایی من از تو افزون‏تر است و از نظر شمار نفرات نیز از تو پرتوان‏ترم
4
ـ غالب و چیره، در برابر مغلوب و شکست‏پذیر:
«إِنَّ هَذَا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِیَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَکْفِلْنِیهَا وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ»(9)
«
این برادر من است. او نود و نه عدد میش دارد، و من تنها یک میش دارم، امّا او می‏گوید: آن را هم به من واگذار کن؛ و در سخنوری بر من چیره شده است


5
ـ شکوه و شکست‏ناپذیری:
«اَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعاً»(10)
«...
آیا اینان به راستی سرافرازی و پیروزمندی را نزد حق‏ناپذیران می‏جویند؟! این پنداری بی اساس است! چرا که پیروزمندی و سرافرازی یکسره از آن خدا و نزد اوست
6
ـ سخت و دشوار:
«لَقَدْ جآءَکُم رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ ...»(11)
«
بی‏تردید برای شما پیامبری از خودتان آمد که بر او گران است شما در رنج و دشواری بیفتید ... .»
7
ـ عزیزتر و ارجمندتر:
«قالَ یا قَوْمِ اَرَهْطی اَعَزُّ عَلَیْکُمْ مِّنَ اللّهِ ...»(12)
«
هان ای قوم من! عشیره کوچک من بر شما از خدا عزیزتر است که فرمان او را پشت سر خویش افکنده و او را از یاد برده‏اید؟»
8
ـ تعصب و سرکشی و حق‏ناپذیری:
«بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَ شِقاقٍ»(13)
«
آنان که کفر ورزیدند در سرکشی و ستیزه‏اند
با این بیان، واژه «عزّت» به تناسب مفهوم اصلی‏اش ـ که سختی و نفوذ ناپذیری است ـ گاه در سرکشی و حق‏ناپذیری نیز به کار رفته است، که در این صورت، به بیان «راغب» با این واژه، گاه ستایش می‏گردد و گاه نکوهش.

حقیقت عزّت و آزادگی

واژه «عزّت» در فرهنگ قرآن و عترت به مفهوم اوج‏گرفتن به مرحله توانمندی معنوی و اخلاقی و عظمت روح و توسعه شخصیت و آراستگی به مهر و مدارا و صلابت و شکست‏ناپذیری روان در برابر باطل و بیداد آمده است.
این قدرت شگرف و شکست‏ناپذیر، در مرحله نخست از ژرفای جان انسانِ خودساخته سرچشمه می‏گیرد و پس از سربرآوردن از رویشگاه خویش، به تدریج در کران تا کران اندیشه و عقیده، زبان و قلم، دست و دیده، گفتار و کردار و برنامه‏ها و هدف‏ها و روش زندگی او تجلی می‏یابد و آن گاه به او عظمت و شکوه و معنویت و مهر و مدارا و شکست‏ناپذیری می‏بخشد.
کسی که به این ویژگی انسانی و معنوی آراسته شود، از سویی به راستی تجسم اخلاص وپاکی، حق‏گرایی و حق‏پذیری، فروتنی و بردباری، صلح‏جویی و مدارا در ابعاد گوناگون زندگی می‏شود و در همان حال خود را فراتر از برده‏منشی و دنباله‏روی، فراتر از بافتن و شنیدن چاپلوسی‏ها و ستایش‏های چندش‏آور و لقب‏های پوشالی و پرطمطراق، فراتر از فرمانبرداری‏های چاکرمنشانه و اهانت‏آمیز می‏خواهد.
به مرحله‏ای اوج می‏گیرد و خود را عزیز می‏دارد که نه در برابر زر و زور، نفوذ می‏پذیرد و نه در برابر نیرنگ و فریب؛ نه بیداد و ناروا را تحمل و نه آن را به دیگران تحمیل می کند و نه می‏تواند نظاره‏گر اسارت مردمی در چنگال این آفت‏های عزّت‏کش و ذلّت‏بار باشد و دم فرو بندد.
آری، حقیقت عزّت و آزادگی پذیرش مدیریت خِرَد و وجدان بر جان و جامعه و رعایت مقررات و حقوق مردم است، نه انبوهی شعر و شعار بدون عمل و فرصت‏سوز.
امیرمؤمنان عزّت و آزادگی واقعی را تواضع و فروتنی در برابر حق و عدالت می‏نگرد:
«
اَلْعِزُّ اَنْ تذِّلَ لِلْحَقِّ اِذا لَزِمَکَ.»(14)
امام صادق علیه‏السلام فرمودند:
«
شَرَفُ الْمُؤْمِنِ قِیامُهُ بِاللَّیلِ وَ عِزُّهُ کَفُّ الأذْی عَنِ النّاسِ.»(15)
«
شرف انسان در شب زنده‏داری اوست و کرامت و آزادگی‏اش در عدالت و دست نگاه داشتن از آزار مردم و رعایت حقوق آنان
«
اَلصِّدقُ عِزٌّ وَ الْجَهْلُ ذُلٌّ.»(16)
«
آراستگی به راستی و درستی، عزّت و آزادگی است و جهالت و نادرستی، ذلّت و خفت است
«
حُسْنُ خُلْقِ الْمُؤْمِنِ مِنَ التَّواضُعِ، وَ عِزُّهُ تَرْکُ الْقِیلِ وَ الْقـالِ.»(17)
«
منش شایسته انسان با ایمان از تواضع و فروتنی اوست و عزّت و آزادگی او، در وانهادن جنجال و هیاهو و زبان و سیاست خشونت‏بار است

قرآن و جلوه‏های عزّت و آزادگی نهضت امام حسین علیه‏السلام

گذشت که «عزّت» به مفهوم توانایی، شکست‏ناپذیری، استقلال، پیروزی، استواری، ریشه‏داری، سلطه‏ناپذیری و عدم تحمیل سلطه در میدان‏های مادی و معنوی و رعایت کرامت خود و دیگران است، و در برابر آن، وابستگی، دنباله‏روی، تزلزل، بی‏ریشگی، ذلّت، حقارت، پستی، زبونی، زورمداری، خودکامگی، از خودبیگانگی، فرومایگی و خودباختگی قرار دارد. آن، از ویژگی‏های انسان مترقی و جامعه باز، شایسته سالار، قانونمدار، مطلوب و راستین اسلامی است، و این یکی، خصلت فرد و نشان جامعه شرک‏پذیر، شخص‏پرست، استبدادزده و ستم‏پذیر است.
...
و حسین علیه‏السلام بزرگ‏آموزگار این ویژگی پرجاذبه انسانی و اخلاقی و درخشان‏ترین سمبل این راه افتخارانگیز است. یکی از هدف‏های بلند نهضت عزّت‏طلبانه عاشورا، نفی ذلّت و ذلّت‏پذیری از سیما و منش فرد و جامعه در بند استبداد اموی، آن گاه عزّت‏آموزی و عزّت‏طلبی و نشان دادن راه آزادمنشی و آزادگی مطلوب قرآن وپیامبر و بهادادن به کرامت و حقوق انسان در عصرها ونسل‏هاست، واز این زاویه است که می‏توان جلوه‏های عزّت وآزادگی مورد نظر قرآن را در نهضت حسین علیه‏السلام ویا نُمودهای عزّت وآزادمنشی عاشورا را در آینه قرآن به نظاره نشست.
هنگامی که به زندگی پر افتخار پیشوای آزادی و نهضت آزادی‏خواهانه عاشورایش می‏نگریم، به روشنی در می‏یابیم که آن نمونه درخشان عزّت و شکست‏ناپذیری قرآن، در حرکت فکری و فرهنگی و ذلّت‏زدای خویش در تدارک آفرینش عزّت و شکوه برای جامعه و در اندیشه افشاندن بذر سربلندی و سرفرازی در مزرعه خزان‏زده روزگار خویش و آن گاه شکوفا و بارور ساختن و به گل‏نشاندن آن‏هاست.
آن حضرت موجبات واقعیِ عزّت و آزادگی را در رنگ و نژاد، زبان و لغت، حسب و نسب، قبیله و عشیره، عامل جغرافیایی و رفاه مادّی، تشکیلات حزبی و وابستگی به قطب‏های زور و تزویر، موقعیت سیاسی و اجتماعی و مذهبی و... نمی‏نگرد، بلکه به سان قرآن، موجبات عزّت را در بینش و آگاهی ژرف، در ایمان و عشق و رابطه خالصانه و دوستانه با سرچشمه عزّت‏ها، در اطاعت و فرمانبرداری از او و در توکّل و اعتماد بر او می‏نگرد،(18) و این یکی از ویژگی‏ها و ابعاد نهضت استبداد ستیز و آرمانخواهانه آن حضرت است.


اینک این شما و این هم نمودهای عزّت و و آزادگی مورد نظر قرآن در موضع‏گیری و عملکرد ترجمان عزّت و آزادگی:


1
ـ مقاومت منطقی و شکست‏ناپذیر در برابر بیعت‏خواهی زورمدارانه
دوران تیره و تار بنیان‏گذار سلسله پرفریب و بیدادپیشه اُموی، با مرگ معاویه به پایان رسید، وفرزند مغرورش یزید نامه‏ای به فرماندار مدینه نوشت که از مردم آن سامان، به ویژه از حسین علیه‏السلام برای او ـ به عنوان پیشوای اسلام ـ بیعت بگیرد! در آن نامه دستور داد که: اگر او از بیعت سرباز زد، بی‏درنگ گردنش را بزن و سرش را به سوی من گسیل دار؛ «اِنْ أَبی عَلیْکَ فَاضْرِبْ عُنُقَهُ وَابْعَثْ إِلَّی بِرَأْسِهِ.»(19)
فرماندار، پیشوای آزادی را به فرمانداری دعوت کرد و از او خاست تا با یزید به عنوان رهبر امّت بیعت کند، امّا حسین علیه‏السلام با منطق و مدارا روشنگری فرمود که: به کف گرفتن قدرت ملّی و امکانات جامعه بانهان‏کاری و بدون حضور مردم نشاید، از این رو بیعت خواستن ـ آن هم از انسانی همانند من ـ باید شفاف و در حضور مردم انجام پذیرد، نه نهانی و در پشت درهای بسته؛ بر این باور هنگامی که مردم را برای بیعت فراخواندی، مرا نیز دعوت نما تا دیدگاه خویش را در حضور همگان اعلام دارم؛ «أیُّهَا الْأَمیرُ، إِنَّ الْبَیْعَةَ لاتَکُونُ سِرّا، وَلکِنْ إِذا دَعَوْتَ النّاسَ غَدا فَادْعُنا مَعَهُمْ
«
مروان» ـ که از مهره‏های کهنه‏کار رژیم اموی بود و خود عنصری تجاوزکار و نیرنگباز، و در آن نشست حضور داشت ـ رو به فرماندار کرد که: سخن او را نپذیر، و اگر دست بیعت نمی‏دهد گردنش را بزن! حسین علیه‏السلام از آتش‏افروزی مروان خشمگین شد و ضمن نکوهش سبک زورمدارانه او(20)، رو به فرماندار کرد، و با شهامت و صداقتی وصف‏ناپذیر، در ترسیم موضع عزّت آفرین و آزادمنشانه‏اش، خود را فرزند وحی و آموزگار قرآن و ذلت‏ناپذیر وصف نمود و فرمود:
«
أیُّهَا الْأَمیرُ! إِنّا أَهْلُ بَیْتِ النُّبُوَّةِ، وَ مَعْدِنُ الرِّسالَةِ، وَمُخُتَلَفُ الْمَلائِکَةِ، وَبِنا فَتَحَ اللّهُ، وَبِنا خَتَمَ اللّهُ، وَ یَزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ، شارِبُ الُخَمْرِ، قاتِلُ النَّفُسِ الْمُحَرَّمَةِ، مُعْلِنٌ بِالْفِسْقِ لَیْسَ لَهُ هذِهِ الُمَنْزِلَةِ، وَ مِثْلی لایُبایِعُ بِمِثْلِهِ ... .»(21)


هان ای امیر! تو نیک می‏دانی که ما، خاندان پیامبر و گنجینه رسالت هستیم؛ خانه ما محلّ آمد و شد فرشتگان و جایگاه فرود قرآن و رحمت خداست. خدا، اسلام را به وسیله خاندان ما آغاز کرد و سرانجام نیز به وسیله ما جهان‏گستر خواهد ساخت؛ امّا یزید در منش و روش، عنصری است گناه‏پیشه، می‏گسار، خونریز، برده و ذلیل هوای دل، که بی‏هیچ پروایی به جنایت و بیداد دست می‏زند و مرز مقررات خدا را می‏شکند و خود را به زشتی و گناه آلوده می‏سازد؛ از این رو فردی چون من با این ریشه و تبار پرافتخار و خاندان درخشان و سبک ومنش عادلانه و بشردوستانه، با عنصر خودکامه و تبهکاری چون یزید ـ که مدیریت دنیای وجود خود را به کشش‏های حیوانی سپرده است ـ دست بیعت نخواهد داد.
بامداد همان شب، آن حضرت برای آگاهی از روند رخدادها بیرون آمد و بر سر راه خویش، «مروان» را دید. او با زبان تطمیع و تهدید از او بیعت خواست، اما پیشوای آزادی با تلاوت آیه‏ای از قرآن، به ترسیم جلوه دیگری از ذلّت‏ناپذیری و مبارزه مسالمت‏آمیز و عادلانه خویش با قدرت فاسد و استبدادپیشه پرداخت و فرمود:
«
اِنّا للّه‏ِِ وَإنّا إلیه راجعونَ، وَعَلَی الإِسلامِ السَّلامِ إِذْ قَدْ بُلیَت الاُمَّةُ بِراعٍ مِثْلَ یَزید ، وَلَقدْ سَمِعتُ جَدّی رَسولَ اللّه‏ یَقولُ : الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلی آلِ أبی سُفیان ... .»(
«
آن گاه که عنصر آلوده‏ای به سان یزید، با آن منش زشت و ظالمانه، زمام امور جامعه را به کف گیرد و مردم به زمامداری چون او گرفتار آیند، باید فاتحه اسلام و رشد جامعه را خواند. سپس افزود: من از نیای گران قدرم پیامبر شنیدم که می‏فرمود: مدیریت و زمامداری جامعه بر خاندان ننگین ابوسفیان، به دلیل تاریک‏اندیشی ومنش ذلّت‏بار و برده‏ساز آن‏ها حرام است... .»
مروان از استبدادستیزی و آزادی‏خواهی و بزرگ‏منشی آن حضرت سخت در خشم شد، واز او جدا گردید.


2
ـ طلوع تازه نماد عزّت و آزادگی
در دیدار دیگری، «مروان» کوشید تا با سلاح ترغیب و تهدید ـ که دو وسیله تجربه شده و اثرگزار استبداد برای شکستن بسیاری از اراده‏ها و مقاومت‏هاست ـ او را به سکوت و سازش وادار ساخته و از او به سود یزید بیعت گیرد، که آن خداوندگار عزّت و شکست‏ناپذیری، تطمیع و تهدید او را به هیچ انگاشت و بامنطق و شکیبی استوار و کوه‏آسا فرمود:
«
اِلَیْکَ عَنِّی فَاِنَّکَ رِجْسٌ، اَنَا مِنْ اَهْلِ بَیْتِ الطَّهارَةِ الَّذِینَ اَنْزَلَ ا للّهُ فِیْهِم عَلی رَسُولِهِ: اِنَّما یُریدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا.»(23)
«
هان ای مروان! از من دور شو که تو در اندیشه و منش، عنصری ناپاک هستی، و من از خاندانی هستم که خدا در وصف پاکی اندیشه ومنش آن،این آیه را فرو فرستاد که: هان ای خاندان پیامبر! خدا می‏خواهد هر گونه پلیدی را از شما بزداید و شما را آن‏گونه که می‏باید پاک و پاکیزه سازد.»(24)
این گونه آن سمبل عزّت و آزادگی، در نخستین گام‏ها از نهضت ذلّت ستیز و آزادی‏خواهانه و آزادپرورش، از سویی از کتاب عزّت و سرفرازی الهام می‏گیرد و با رژیم ستم و تحقیر رو به رو می‏شود، و از دگر سو با بینش و منش محبوب و ماندگارش، به صورت نمونه درخشان عزّت و نُماد آزادگی قرآن در چشم‏انداز عزّت‏خواهان طلوعی تازه می‏آغازد.


3
ـ هجرت تاریخ‏ساز
آن حضرت پس از افشاندن بذر ستم‏ستیزی و شکست‏ناپذیری بر مزرعه دل‏ها در مدینه، در ادامه کار، آماده حرکت به سوی خانه خدا می‏شود و به هجرتی دیگر دست می‏زند، امّا چگونه و چه سان؟ او به سان موسی گام به آن سفر تاریخی و آن هجرت دادجویانه می‏نهد و با همان واژه‏ها و جمله‏ها و نیایشی که آن پیامبر آزادی و نجات بر لب زمزمه می‏نمود:
«
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ»(25)
«
پس موسی هراسان و نگران از آن جا بیرون رفت، در حالی که نیایش‏گرانه می‏گفت: پروردگارا، مرا از شرارت گروه بیدادگران نجات‏بخش!»(26)
بدین گونه نشان داد، همان سان که موسی به خاطر یاری ستمدیدگان و برای زدودن استبداد سیاهکار فرعون و آثار خفت‏آور آن، چشم از آسایش و آرامش می‏پوشد و آماده به جان خریدن رنج و آوارگی می‏شود، او نیز به منظور مبارزه با استبداد مخوف اموی و زدودن آثار برده‏ساز و ذلیل‏پرور آن، از خانه و حرم پیامبر چشم می‏پوشد و آماده هجرت و ادامه مبارزه می‏شود،

تا روح عزّت و آزادگی و همّت و بالندگی را در کالبد سرد جامعه بدمد و خون عدالت‏خواهی و شکست‏ناپذیری را در رگ‏های آن مردم بلازده و تحقیرشده تزریق کند، و به عصرها و نسل‏ها نیز درس آزادی‏خواهی و عزّت‏طلبی مورد نظر قرآن و پیامبر را بیاموزد. با این بیان همان سان که موسی و مسیح و محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم نُماد آزادگی و شکوه قرآن هستند، حسین علیه‏السلام نیز جلوه و نُماد جاودانه عزّت و سرفرازی در آینه کتاب خدا می‏گردد.


4
ـ هدف آزادمنشانه با وسیله و راه و روش درست
آن نمونه درخشان عزّت و آزادگی پس از تصمیم به هجرت تاریخ‏ساز خویش، نه از بی‏راهه، که از شاهراهی که مدینه را به مکه پیوند می‏داد، حرکت کرد. پاره‏ای از نیک‏اندیشان ـ که از خشونت استبداد آگاه بودند ـ پیشنهاد کردند که: ای کاش از این شاهراه نمی‏رفتید؛ چرا که خطر تعقیب دشمن شما را تهدید می‏کند؛ «لَوْ تَنَکَّبْتَ الطَّریقَ الْاَعْظَمَ»؛ امّا آن روح بزرگ شهامت و عزّت نپذیرفت و فرمود:
لا وَ اللّهِ لا اُفارِقُهُ حَتی یَقْضِیَ‏اللّهُ مـا هُوَ قـاضٍ.


نه ، به خدا سوگند من شاهــــراه را رها نمی‏کـــــنم و به راه‏های کوهستانی و بی‏راهه‏هــــا پناه نمی‏برم تا آنچه خدا مقرر فرموده است به آن نایل آیم.
بدین‏سان تفاوت ژرف بینش و منش آن نُماد سرفرازی و شکوه با دیگر مخالفان استبداد در این مرحله آشکار می‏گردد؛ چرا که:


یک: آن حضرت پس از دعوت فرماندار اموی، هدفمند و با نرمش و مدارا حضور می‏یابد، در حالی که مخالفانی چون

«عبداللّه بن زبیر» نه.


دو: او با صراحت و حکمت موضع عزّت‏خواهانه و ذلّت‏ناپذیر خویش را در مرکز قدرت استبداد اعلام می‏دارد و ماهیت زورمدارانه و منحط حکومت، شیوه فریبکارانه و شرک آلود مدیریت و بی لیاقتی و فرومایگی حاکمان را مشخص می‏سازد، اما دیگر مخالفان استبداد نه جرأت حضور در فرمانداری را نشان می‏دهند و نه موضع خود را بیان می‏کنند، بلکه شبانه ومخفیانه و از بی‏راهه می‏گریزند.


سه: آن نُماد عزّت و آزادگی نمی‏پسندد که مبارزه منطقی و خردمندانه و قانونی‏اش با اداره جامعه به سبک بسته و استبدادی، ذرّه‏ای رنگ و بوی مخالفت یاغیان و فراریان را بگیرد، به همین جهت از شاهراه می‏رود و بر آن است تا در برابر دیدگان مردم باشد و سخنان روشنگر وهمّت آفرین‏اش به گوش‏ها برسد؛ و بدین وسیله روح مبارزه با باطل و نفی تحمیل خفّت و ذلّت را در مردم می‏دمد، در حالی که دیگر منتقدان و مخالفان از بی‏راهه و دور از چشم مردم فرار را بر قرار بر می‏گزینند.
چهار: آن حضرت نشان می‏دهد که هدف مقدس و آزادمنشانه را باید با وسایل عزّت‏مندانه ودرست جست، نه از هر بی‏راهه و روش ناپسند.
پنج: او بر خدا اعتماد می‏کند و سوگند یاد می‏کند که شاهراه را رها نمی‏کند و به راه‏های کوهستانی و بی‏راهه‏ها پناه نمی‏برد، تا آنچه خدا مقرر فرموده است پیش آورد؛ چرا که در اوج ایمان و عرفان و یقین است.
شش: او حق‏پذیری و عزّت‏خواهی و انتخاب درست مردم را ـ اگر زور و فریب حاکم به آنان اجازه سنجش و مقایسه و آزادی گزینش دهد ـ باور دارد؛ چرا که به منطق پرجاذبه و منش مترقی و انسانی خویش ایمان دارد و یقین دارد که اگر آزادی اندیشه و بیان و رأی و انتخاب مردم به رسمیت شناخته شود، این گام بلند، بهترین تضمین برای سلامت جامعه از استبداد و فساد وسپرده شدن امانت ملی و دینی مردم به فرهیختگان و برترین‏هاست و هرچه این حق ابتدایی وانسانی مردم، به هر بهانه و محملی پایمال گردد، زمینه نهانکاری و فساد و بیداد بیشتر فراهم می‏شود.


5
ـ هدفمندتر و شکست‏ناپذیرتر از موسی علیهالسلام


حسین علیه‏السلام هنگامی که به آستانه حرم خدا رسید، به تلاوت هدفمند این آیه الهام‏بخش پرداخت که:
«
وَ لَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْیَنَ قالَ عَسی رَبِّی أَنْ یَهْدِیَنِی سَواءَ السَّبِیلِ»
«
هنگامی که موسی به سوی شهر مدین روی نهاد، گفت: امید که پروردگارم مرا به راه راست راه نماید.»
بدین‏سان آن حضرت با تلاوت این آیه، روشنگری کرد که:
یک: همان گونه که هجرت موسی از شهر و دیار خویش، هدفمند و حکیمانه بود، هجرت او نیز چنان است.
موسی برای باز آوردن عزّت و آزادگی مردم خویش و رهایی آنان از ذلّت و استبداد فرعون دست به هجرت و پناهندگی به سر زمین دیگر می‏زند، آن خداوندگار عزّت و آزادگی نیز برای نجات و آزادی امّت پیامبر از تحقیر و تحمیل استبداد اموی.
دو: نهضت افتخارآفرین و عزّت‏ساز او، به سان بعثت و حرکت آزادیخواهانه موسی است، ودر برابر او رژیم و تشکیلاتی است که در محتوا و روش مدیریت و پایمال ساختن مقررات وحقوق مردم، فرعونی است و ره‏آوردش نیز چیزی جز خشونت و برده‏پروری و پایمال ساختن حرمت وکرامت انسان‏ها نیست، گرچه در قالب مذهب سالاری و به نام خدا و به بهانه جانشینی پیامبر، به آن فجایع دهشتناک دست می‏یازد.

6ـ کسی که هرگز تن به ذلّت نداد

«عُمر» فرزند رشید امیرمؤمنان آورده است که: وقتی برادرم حسین علیه‏السلام در مدینه از بیعت با استبداد سرباز زد و دلیرانه در برابر تهدید و ارعاب قامت برافراشت، من به حضورش شرفیاب شدم و ضمن یادآوری روایتی از برادر و پدرم، گفتم: فدایت گردم! کاش می‏شد با این گروه بیدادپیشه و خشونت‏کیش بیعت می‏کردی!
او در پاسخ فرمود: من از فرجام پرشکوه کار خویش آگاهم، امّا به خدای سوگند که هرگز تن به خواری نخواهم داد و با خودکامگی و استبداد سیاه در پایمال ساختن حقوق و آزادی مردم وشکستن مقررات خدا کنار نخواهم آمد ...
وَاللّهِ لا اُعْطِی الدَّنِیَّةَ مِنْ نَفْسی أَبَدا... .
این گونه باز هم از روح شکست‏ناپذیر و پرشکوهی خبرداد که در اوج عزّت و آزادگی است، وتحمیل ذلّت و حقارت بر او ناممکن است.

7ـ احیای شیوه آزادمنشانه پیامبر صلی الله علیه وآله

حسین علیه‏السلام نهضت فکری و آزادی‏خواهانه خود را، نهضت دعوت به کتاب عزّت آفرین خدا واحیای منش آزادی‏بخش پیامبر مهر و عدل اعلام می‏دارد، و به مردم بصره نوشت:
وَ اَنَا اَدْعُوکُمْ اِلی کِتابِ‏اللّهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ، فَاِنَّ السُنَّةَ قَدْ اُمیتَتْ وَ الْبِدْعَةَ قَدْ اُحْیَیتْ... .
من اینک شما را به کتاب پرشکوه خدا و سیره آزادمنشانه پیامبر عزّت و سرفرازی فرامی خوانم؛ چرا که جامعه و مردم ما در شرایطی است که دیگر عمل به مقررات عادلانه قرآن و رعایت روش مترقی پیامبر، یکسره از میان رفته و جای آن را شیوه‏های استبدادی گرفته است ... .


هم‏چنین در پاسخ نامه‏های مردم کوفه از جمله نوشت:
فَلَعُمْری مَا الإمامُ إلاّ الحاکِمُ بِالْکِتابِ ، القائِمُ بِالْقِسْط ، الدّائِنُ بِدینِ الحَقِّ ، الحابِسُ نَفْسَهُ عَلی ذلِکَ للّه‏ِ.
به جان خودم سوگند! پیشوای راستین مردم، تنها آن کسی است که بر اساس مقررات قرآن، مدیریت و داوری کند؛ عدل و داد را به راستی برپای دارد، به آیین حق و عدالت عمل کند، و هماره در اندیشه به دست‏آوردن خشنودی خدا، به سبکی خداپسندانه زندگی کند.

8ـ خورشیدی فراراه مردم ظلمت‏زده

امام حسین علیه‏السلام 27 رجب سال 60 ق از حرم پیامبر به سوی خانه خدا حرکت کرد، و روز سوم شعبان وارد مکّه شد، و 125 روز را در آن جا به عبادت و مبارزه با دیو استبداد و روحیه ذلّت‏پذیر جامعه گذراند.
او در مکّه دیدارهای بسیاری با مردم به جان آمده و با چهره‏های مبارز و مخالف استبداد داشت.
روزی «ابن عباس» و «ابن زبیر» به دیدار او آمدند، و از او خواستند تا از هجرت به سوی عراق خودداری ورزد و در کنار خانه خدابماند. اما او در برابر پیشنهاد آنان فرمود:
«
این دستور را، در حقیقت پیامبر به من داده است؛ چرا که خشنودی خدا و پیامبر و صلاح امّت در ستم‏ناپذیری است.»
پس از آن دو، «عبد اللّه بن عمر» شرفیاب شد، و از آن حضرت خواست تا با سرکردگان استبداد به گونه‏ای کنار آید، و بدین وسیله او را از مبارزه بر حذر داشت؛ امّا حسین علیه‏السلام در پاسخ او به سرگذشت درس‏آموز جامعه‏های ظلم‏پذیر و نظام‏های استبدادی پیشین و فرجام عبرت‏آموز آن‏ها و ایستادگی خیرخواهانه و شجاعانه پیامبران در برابر آنان توجه داد و فرمود:
«
یا أَبا عَبْدِالرَحْمان! أَما عَلِمْتَ أنَّ مِنْ هَوانِ الدنیا عَلَی اللّه‏ِ تَعالی أَنَّ رَأْسَ یَحْیی بِنْ زَکَریّا اُهْدی إلی بَغِی من بَغایا بنی إسرائیل؟!... اِتَّقِ اللّه‏َ یا أَبا عَبْدِالرحمان! وَلا تَدَعْ نُصْرَتی.»
«
آیا ندانسته‏ای که از خواری و بی‏مقداری دنیا در پیشگاه خداست که سرِ بریده «یحیی» را به خاطر ستم‏ستیزی و ذلّت‏ناپذیری‏اش به دربار زشت‏کرداری از بنی‏اسرائیل به ارمغان بردند؟... و با این وصف خدا در کیفر آنان شتاب نورزید، بلکه مهلت هم داد تا شاید به خود آیند و جبران تباهی‏ها کنند؛ امّا هنگامی که به خود نیامدند و در اصلاح‏ناپذیری پافشاری کردند، با شدت و قدرت، گریبان آنان را گرفت و به عذابی سخت گرفتارشان ساخت! اینک که چنین است پروای خدا را پیشه‏ساز واز خشم او بترس و از یاری و همراهی ما در مبارزه مسالمت‏آمیز و خیرخواهانه با بلای تاریک‏اندیشی و استبداد ـ برای نجات دین و آزادی و آفرینش عزّت وسرفرازی برای این مردم دربند ـ دست بر مدار
بدین سان آن نُماد عزّت و آزادگی انسان، به سان پیام‏آوران خدا که در ظلمت متراکم و در میان نومیدی و یأس مطلق و در شرایطی که یک ستاره هم در آسمان بشر سوسو نمی‏زد، برق‏آسا درخشیدند، در آن فضای رعب و وحشت که دانشمندان و عالمان جامعه نیز به جای احساس مسؤولیت و روشنگری و دمیدن روح عزّت و آزادگی و مقاومت در جامعه و برافروختن مشعل مبارزه با استبداد و اختناق، برخی تن به ذلّت و تحقیر سپرده و سکوت پیشه ساخته، برخی سر بر آستان استبدادگران ساییده و چهره کریه آنان را با تحریف آیات و روایات بزک می‏کردند و برخی نیز از سرخیرخواهی پیشنهاد سکوت و سازش می‏دادند، به ناگاه به سان برقی درخشید و همانند خورشیدی فراراه مردم در بند به نورافشانی پرداخت و خروشید که:
«
هان ای مردم! من برای شما در مبارزه با این شرایط برده‏ساز و ذلیل‏پرور، نمونه والگو هستم، از چه ایستاده‏اید و ذلّت و تحقیر را می‏پذیرید؟ به پا خیزید
«...
وَ لَکُمْ فِیَّ أُسْوَةٌ.»

9ـ اصلاح جامعه و نظام‏آن از روابط زورمدارانه و حقیرپرور

پیشوای آزادی، نهضت خود را نهضت اصلاح‏طلبانه عنوان داد و روشنگری فرمود که در اندیشه اصلاح تمام عیار جامعه و حکومت از راه فکر و فرهنگ و آگاهی‏بخشی و عزّت آفرینی و مسالمت است.
او در اندیشه اصلاح اندیشه و منش مردم تحقیر شده، سرکوب گردیده و در بند خشونت وبیداد حاکم بود، و می‏خواست به آنان بفهماند که آنان انسان و دارای حقوق و کرامت و عزّت هستند و باید بر سرنوشت خویش حاکم، و با صاحبان زر و زور دارای حقوق و آزادی و فرصت‏ها وامکانات برابر باشند، و خدا و قرآن و پیامبرِ عزّت آفرین او اجازه نمی‏دهند که آنان ذلّت و تحقیر وسرکوب و بهره‏وری ابزاری از دین را به هیچ بهانه‏ای بپذیرند.
از سوی دیگر، آن ترجمان شکوه و سرفرازی بر آن بود تا مدیریت و حکومت را ـ که عنوان خلافت و اسلام را یدک می کشید، اما در ماهیت و روش اداره جامعه و شرایط حاکمان و مدیران و رفتار بامردم، به استبداد و اختناقی دهشتناک درغلتیده بود ـ اصلاح ساختاری کند و آن را به اندیشه امانت و امانتداری از سوی خدا و مردم، بر آمدن قدرت بر اساس مقررات خدا و با خواست و رضایت مردم، نظارت‏پذیری و نقدطلبی و محاسبه‏جویی و قانونگرایی و بشردوستی ـ که سبک و روش پیامبر و امیرمؤمنان بود ـ بر گرداند و با این اصلاح اساسی و معماری اجتماعی و مهندسی سیاسی، روح عزّت و آزادگی را در مردم بدمد و شکست‏ناپذیری و شکوه از دست رفته را به جامعه باز گرداند.


او در وصیت‏نامه روشنگرش این آرزو و آرمان را این گونه به قلم آورد و به برادرش سپرد تا برای عصرها و نسل‏ها روشنگر راه باشد، که نمی‏توان از حسین علیه‏السلام و آزادگی و استبدادستیزی او دم زد، امّا در سیاست و مدیریت به سبک نظارت‏ناپذیر و نهان‏کارانه و استبدادی و خشونت‏بار یزید پافشاری کرد و خواری و اختناق را بر مردم تحمیل و سایه هراس و وحشت را بر آگاهان و آزادی‏خواهان حاکم کرد:
«
وَإنّی لَمْ أَخْرُجْ اَشِراً وَلا بَطِراً وَلا مُفْسِداً وَلا ظالِماً ، وَإنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصْلاحِ فی اُمَّةِ جَدّی؛ اُریدُ أَنْ آمُرَ بِالمَعْروفِ وَأَنْهی عَنِ المُنْکَرِ، وَأَسیرُ بِسیرَةِ جَدّی وَأَبی.»(38)
«
من نه به انگیزه خودبزرگ‏بینی و حق‏ناپذیری بیرون می‏روم، و نه طغیان‏گری وآشوب‏طلبی؛ نه برای افشاندن بذر تباهی حرکت می‏کنم، و نه به منظور ظلم؛ بلکه تنها انگیزه‏ام، سامان دادن حرکت فکری و فرهنگی و جنبش اصلاحی و انسانی و خیرخواهانه و مسالمت‏آمیز برای اصلاح امور جامعه و اُمّت نیای گران‏قدرم پیامبر است. من می‏خواهم حکومت را به حق و عدالت دعوت کنم و از شیوه‏های ظالمانه هشدار دهم، و همگان را به سبک و سیره مترقی و سرشار از عدل و داد نیای گران‏قدر و پدر ارجمندم فراخوانم و بر آن سبک رفتار کنم

10ـ پافشاری دلیرانه بر شایسته‏سالاری و بیعت و انتخاب آزاد

به هنگام تصمیم پیشوای آزادی برای حرکت به سوی عراق، «محمّد حنفیه» به حضور آن حضرت شرفیاب گردید و از خشونت مرزنشناس رژیم حاکم سخن گفت و از او تقاضا کرد که جان گرامی خویش را بیشتر به خطر نیفکند، امّا آن نُماد آزادگی و جوانمردی ضمن احترام به پیشنهاد خیرخواهانه او، جلوه دیگری از صلابت و شکست‏ناپذیری را در تاریخ آفرید و فرمود:
«
یـا اَخی! وَ اللّهِ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِی الدُّنْیا مَلجَأٌ وَ لا مَأوی لَمـا بـایَعْتُ یَزیدَ بْنَ مُعاوِیة.»
«
برادر عزیز! اگر در کران تا کران گیتی پناهگاه و نقطه امنی برایم پیدا نشود، و دست خشونت و ترور همه جا برسد، و حق زندگی و امنیت مرا پایمال سازد، باز هم با استبداد بیعت نخواهم کرد

11ـ نفی امان‏ها و امان‏نامه‏ها

هنگامی که تصمیم گرفت تا از کنار خانه خدا به سوی عراق حرکت کند، شماری از چهره‏های مخالف استبداد، یکی پس از دیگری به حضورش شرفیاب شده، و از او تقاضا کردند که از رفتن منصرف شود. جالب است که همه آنان، قیام انسانی و عزّت‏خواهانه او را برای جامعه، حیاتی و سرنوشت ساز می‏نگریستند، امّا با خیرخواهی و دور اندیشی، دلیل مخالفت خود با آن نهضت روشن‏گر و تاریخ‏ساز را تزلزل و نا استواری و بی وفایی مردم کوفه از یک سو، و نقدناپذیری و خشونت بی مهار حکومت از سوی دیگر عنوان می‏کردند.
آنان به ظاهر درست هم می‏دیدند؛ چراکه استبداد اموی فراتر از یک دهه سلطه مطلقه و سیاه خویش بر مردم، به ویژه دوستان آل علی علیه‏السلام ، به گونه‏ای دهشتناک آزادی‏خواهان را گردن زد، شکم‏ها را سفره کرد، دانشمندان و روشنفکران را تنها برای دگراندیشی از نخل‏ها آویزان کرد، و حق‏طلبان را زنده به گور ساخت و دخمه‏ها و دهلیزهای مرگ و بساط شکنجه‏های ددمنشانه را گسترش داد و نیز از عالم‏نمایان و روایتگران و قاضیان سوداگر و عمله‏های ظلم ودین و آیین مردم به صورت ابزاری بهره جست تا روح جرأت و شهامت و عزّت و آزادگی و حق گویی وحق‏طلبی و نقد قدرت را در مردم نابود کند؛ به همین جهت بود که آنان با رفتن «مسلم» به کوفه، هزار هزار دست بیعت به سفیر عزّت و آزادی دادند، امّا با آمدن «عبید» و اعلام حکومت نظامی وتشدید شرارت و خشونت، فرار را بر پایمردی و وفا ترجیح دادند؛ چرا که به بیان «بشر بن غالب» ـ که از جامعه شناسان و روان شناسان روزگارش بود و حسین علیه‏السلام دیدگاه دقیق و هوشمندانه او را تصدیق کرد ـ «دل‏ها و قلب‏های مردم، خواهان حسین علیه‏السلام است و راه و رسم عادلانه وآزادمنشانه او را می‏جوید، امّا شمشیرها با استبداد اموی است!»؛ «خَلَّفتُ القُلُوبَ مَعَکَ وَالسُّیُوفَ مَعَ بَنی أُمَیَّةَ
امّا پرسش اساسی این بود که، پس باید چه کسی این شیوه ددمنشانه را ـ که به نام دینِ خدای عزّت‏بخش و پیامبر عدالت بر مردم تحمیل شده بود ـ شجاعانه و بیدارگر مورد نقد و چون و چرا و نفی و انکار قرار داده و بانیان و عاملان بیدادپیشه و ابلیس‏منش آن را به باد نکوهش ونفرین بگیرد و معرفی کند، و آن گاه با روشنگری و دهش فکری و اخلاقی و عملی، روح عزّت و آزادگی و شجاعت را در کالبد مرده و ذلّت‏زده و دنباله‏رو جامعه بدمد و به حکم قرآن با شیطان فریب و استبداد مبارزه کند؟


به هر حال، از چهره‏های سرشناسی که به پیشوای آزادی پیشنهاد انصراف از حرکت به سوی عراق دادند، «عبداللّه»، فرزند جعفر طیّار وهمسر بانوی دانش وشهامت زینب علیهاالسلام بود. او پس از حرکت کاروان آزادی، نامه‏ای از مکّه به حسین علیه‏السلام نوشت و به وسیله پسرانش به سوی آن حضرت فرستاد، و خاطر نشان ساخت که از خشونت عنان گسیخته استبداد بر جان او بیمناک است، چرا که نهاد قدرت به گونه‏ای بی بنیاد و سطحی است که هیچ نقد و چون و چرا و خیرخواهی و دعوت به حق و هشدار از قانون شکنی را بر نمی‏تابد و با آن، به عنوان خروج بر اسلام، به بدترین شکل ممکن برخورد می‏کند.
آن گاه بی درنگ با تلاش بسیار، از برخی سران استبداد، امان نامه‏ای برای بازگشت آن حضرت به مکّه گرفت و یکی از مهره‏های حکومت را نیز با آن فرستاد تا بتواند آن بزرگمنش را به انصراف از ادامه راه قانع سازد. اما پیشوای آزادی پاسخی قانع کننده به او داد و در پاسخ امان نامه «عمرو بن سعید» استاندار و ریاست مراسم حج ـ که گویی خود سرکرده تروریست‏های اعزامی یزید برای ترور حسین علیه‏السلام بود ـ چنین نوشت:
«...
وَقَدْ دَعوتَ اِلی الْإیمانِ وَ الْبِّرِ وَالصّلة، فَخَیْرُ الأَمـانِ اَمـانُ‏اللّه ... .»
«...
برای من امان‏نامه فرستاده‏ای و در آن، وعده نیکی و سازش و مسالمت داده‏ای، امّا به باور من بهترین امان و امان‏نامه از آنِ خداست و کسی که در زندگی این جهان از او حساب نبرد، در آن جهان از امان او بهره‏ور نخواهد شد؛ به همین جهت از بارگاه او توفیق پروا و ترس از عظمت او را داریم تا در سرای آخرت به امنیت او نایل آییم ... .»
بدین‏سان جلوه زیبای دیگری از عزّت و آزادگی در نهضت آزادی‏خواهانه عاشورا رقم خورد، چرا که آن نُماد کرامت انسان، جز به امان و امان‏نامه خدا از راه پرواپیشگی و آزادمنشی وعمل به مقررات او نیندیشید و جز از ذات بی همتای او نهراسید.

12ـ تندیس صراحت و صداقت

از جلوه‏های عزّت و آزادگی بی نظیر حسین علیه‏السلام روش آزادمنشانه و تفکرانگیز او در یارگیری برای نهضت، از آغاز تا لحظه شهادت است.
رهبران حرکت‏ها و جنبش‏ها، هماره می‏کوشند تا با انواع وعده‏ها و شعر و شعارها وابزارهای شرافتمندانه و ... سربازگیری کنند و بر شمار طرفداران خویش بیفزایند و اگر بتوانند هر گز اجازه نمی‏دهند، به ویژه در هنگامه خطر، یکی از آنان ببرد و برود، و او را به دادگاه صحرایی و انقلابی می‏فرستند، امّا شگفتا از پیشوای آزادی که جز روشنگری و دعوت و مردم‏داری و بزرگ‏منشی کاری نکرد و نه تنها کسی از آشنا و بیگانه را به همراهی خویش در فشار مذهبی، اخلاقی، سیاسی و نظامی قرار نداد که بارها و بارها آنان را در گزینش راه، آزاد نهاد و در مراحل گوناگون نهضت به آنان فرمود: اگر بخواهند، می‏توانند بروند و او مسؤولیت بیعت را نیز از دوش آنان بر می‏دارد! برای نمونه:
یک: حضرت هنگام حرکت به سوی عراق، چنین نوشت: از حسین بن علی، به سوی «بنی‏هاشم»؛ امّا بعد، به هوش باشید که هر یک از شما در این برنامه اصلاح‏طلبانه به همراه من باشد، به شرف شهادت مفتخر خواهد گردید...؛ «مَنْ لَحِقَ بِی مِنْکُمْ اُستُشْهِدَ ... .»
بدین وسیله بستگان و نزدیکان را در همراهی یا نیامدن، آزاد گذاشت.
دو: هنگامی که خبر شهادت سفیر آن حضرت در راه عراق به وی رسید، ضمن سخنانی صریح و شفاف فرمود: یاران راه! خبری بسیار دردانگیز به ما رسیده، و آن عبارت است از خبر شهادت «مسلم»، «هانی» و «عبداللّه». در کوفه، شرایط، دگرگونیِ نامطلوبی یافته ودوستداران ما ناخواسته از یاری ما گسسته‏اند، و اینک هر کدام از شما بخواهد بازگردد، آزاد است و از سوی ما هیچ مانع و ادای حقی بر عهده او نیست:
«...
فَمَنْ اَحَبَّ مِنْکُم الإنصرافَ فَلْیَنْصَرِف، لَیْسَ عَلَیْهِ مِنَّا ذمامٌ.»(42)
سه: شب عاشورا نیز با صراحت و صداقتی عجیب از فردا و فرجام کار، خبر داد و ضمن حق‏شناسی از یاران، با آزادمنشی شگفتی، مسؤولیت بیعت را از گردن‏ها برداشت و از آنان خواست تا بروند:
«...
و هذَا اللَّیلُ قَدْ غَشِیَکُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلاً وَلْیَأْخُذْ کُلُّ رَجُلٍ مِنْکُمْ بِیَدِ رَجُلٍ مِنْ اَهْلِ بَیْتی، وَ تَفَرَّقُوا فی سَوادِ هذَا اللَّیلِ وَ ذَرُونی وَ هؤلاءِ القَومِ فَاِنَّهُمْ لایُریدُونَ غَیْری ... .»


«
واقعیت این است که من، نه یارانی پر مهرتر و بهتر از یاران خویش می‏شناسم، و نه خاندانی برتر و شایسته‏کردارتر از خاندان سرفراز خویش سراغ دارم؛ خدا به همه شما پاداش نیک ارزانی دارد. راستی که شما شایسته عمل کردید و حق و عدالت را نیک یاری دادید و خوش درخشیدید! اینک شب فرارسیده، و تاریکی آن، همه جا سایه گسترده است؛ بر خیزید و از این پوشش مناسب بهره جویید، و آن را مرکبی راهوار سازید، و هر کدام از شما، دست یکی از مردان خاندان مرا گرفته، و در این سیاهی شب به سوی شهر و دیار خویش بروید. از این جا پراکنده گردید، و مرا با این بیدادگران تنها بگذارید؛ چرا که آنان تنها مرا می‏خواهند و رأی و بیعت مرا؛ در پی من هستند، و نه دیگری؛ با من سرِ کار زار دارند، و نه با کس دیگر؛ پس مرا تنها بگذارید و بروید! و آن گاه بار دیگر همه را دعا کرد.»
آیا نمونه‏ای از چنین صراحت و صداقت و جلوه‏ای از چنین آزادگی و شکست ناپذیری را در میان رهبران جنبش‏ها و انقلاب‏ها می‏توان سراغ گرفت؟!

13ـ قلب تپنده عزّت و آزادگی

او به راستی قلب تپنده آزادگی و شکست‏ناپذیری بود و به همین جهت هماره پیروز و سرفراز؛ چرا که در اندیشه ارزش‏ها و جهان ماندگار و جاودانه بود، نه فناپذیر و زودگذر، به همین دلیل آن‏ها را به بهای این‏ها مبادله نکرد.
هنگامی که راه او به سوی کوفه به فرماندهی «حُرّ» بسته شد و پس از گفت و شنودی، به او هشدار داده شد که اگر پافشاری کند و آغازگر جنگ باشد، کشته خواهد شد، با قلبی هدفدار وشکست‏ناپذیر فرمود:
«
لَیْسَ شأْنِی شأْنُ مَنْ یَخافُ الْمَوتَ، ما اَهْوَنَ الْمَوتِ عَلی سَبِیلِ نِیلِ الْعِزِّ وَاِحْیَاءِ الْحَقِّ؛ لَیْسَ الْمَوتُ فِی سَبِیلِ الْعِزِّ اِلاّ حَیاةً خالِدَةً، وَلَیسَتِ الْحَیاةُ مَعَ الذُّلِ اِلاَّ الْمَوتَ الَّذی لا حَیاةَ مَعَهُ. اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنِی؟ هَیْهاتَ، طـاشَ سَهْمُکَ، وَخابَ ظَنُّکَ. لَسْتُ اَخافُ الْمَوتَ، اِنَّ نَفْسِی لَأَکْبَرُ مِنْ ذلِکَ، وَ هِمَّتی لَأَعْلَی مِنْ أَنْ أَحْمِلِ الضَّیمَ خَوْفاً مِنَ الْمَوتِ، وَ هَلْ تَقْدِرُونَ عَلی اَکْثَرَ مِنْ قَتْلِی؟ مَرْحَباً بِالْقَتْلِ فِی سَبِیلِ‏اللّهِ، وَلکِنَّکُمْ لا تَقْدِرُنَ عَلی هَدْمِ مَجْدِی وَمَحْوِ عِزِّی وَ شَرَفِی، فَإذاً لا اُبـالِی بِالْقَتْلِ.»
«
من کسی نیستم که از مرگ بهراسد و چنین چیزی هرگز در شأن من و نهضت آزادی‏خواهانه من نیست. راستی مرگ پرافتخار برای آفرینش عزّت و سربلندی و در راه زنده ساختن حق و عدالت چه قدر ناچیز و آسان است؛ چراکه مرگ در راه عزّت و سرفرازی جز زندگی جاودانه نیست و زندگی ذلّت‏بار نیز جز مرگ چیز دیگری نیست. آیا مرا از مرگ می‏ترسانی؟ راستی که تیرت به خطا رفت و پندارت تباه گردید؛ چرا که من کسی نیستم که از مرگ انتخابی و حکیمانه بهراسم. سبک و منش من پرشکوه‏تر و همت و مردانگی‏ام پر فرازتر از آن است که از ترس مرگ، ذلّت و بیداد را بپذیرم! راستی آیا شما بر چیزی فراتر از کشتن جسم من توانایی دارید؟ درود خدای بر کشته شدن در راه او، اما بدانید که شما ناتوان‏تر از آن هستید که روح شکست‏ناپذیر و شرافت والای مرا نابود سازید، بنا بر این چه باک از کشته شدن در راه عدالت وآزادگی

14ـ منش شکوهبار

آن حضرت به راستی نمونه عزّت‏خواهی و آزادمنشی است و با شهامتی وصف‏ناپذیر، مردم را به اندیشه و منش زندگی‏ساز خویش فرامی‏خواند و با به هیچ انگاشتن شیوه‏های استبداد و اختناق، بر مبارزه با آن پای می‏فشارد و در سخن روشنگرش در قانون‏گریزی و آزادی‏ستیزی وکرامت‏شکنی مدیریت بسته و استبدادی، به پیشقراولان سپاه آن، فرمودند:
«...
فَأَنَا الْحُسَینُ بْنُ عَلِیِّ وَابْنُ فاطِمَهَ بِنْت رَسُولِ‏ا للّهِ نَفْسِی مَعَ اَنْفُسِکُمْ وَ اَهْلِی مَعَ اَهْلِکُمْ وَ لَکُمْ فِیَّ أُسْوَةٌ ... .»(45)
«
هان ای مردم! اگر به پیمانی که با من بسته‏اید وفادار بمانید، به نیک‏بختی وسرفرازی اوج گرفته‏اید؛ چرا که من حسین هستم، فرزند فاطمه علیهاالسلام دخت سرفراز پیامبر و پسر علی علیه‏السلام . در راه عدالت و آزادی و آفرینش عزّت و شکوه برای جامعه استبدادزده و بلادیده، من با شما و پیشاپیش شما هستم و خاندانم به همراه خاندان شما، و برای شما در موضع‏گیری و منش من الگو و سرمشق زیبا و پر جاذبه‏ای برای گزینش راه شایسته زندگی است

15ـ من برای آفرینش عزّت دین و امّت سزاوارترم

آن حضرت آموزگار راستین آزادی و آزادمنشی بود و برای بازگرداندن عزّت و کرامت پایمال شده امّت و زنده کردن هدف‏ها و آرمان‏های دین خدا و نجات و رستگاری مردم دربند، به روشنگری و مبارزه برخاست و خود در خطرها و آمادگی برای پرداخت هزینه گران نجات دین و جامعه از طاعون استبداد، از همه پیشگام‏تر بود؛ درست بر خلاف رهبران دنیا که قدرت و امکانات و فرصت‏ها و امتیازات و مدیریت و آسایش را برای خود و خودی‏ها می‏خواهند و رنج و دنباله‏روی را برای دیگران.
او در سخن و عملی جاودانه در ترسیم بخشی از انگیزه‏ها و هدف‏های نهضت عزت‏طلبانه خویش، به سپاه «حُرّ» چنین گفت:
«
اَیُّهَا النّاسُ! اِنَّ رَسُولَ‏اللّهِ قالَ: مَنْ رَأی سُلْطَاناً جائِراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِ اللّهِ، ناکِثاً عَهْدَهُ، مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ‏اللّهِ، یَعْمَلُ فِی عِبادِ اللّهِ بِالْإثْمِ وَالْعُدوانِ فَلَمْ یُغَیِّر عَلَیْهِ بِفِعْلٍ وَ لا قَوْلٍ؛ کانَ حَقّاً عَلَی اللّهِ اَنْ یُدْخِلَهُ مَدْخَلَهُ. اََلا وَ اِنَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزِمُوا طاعَةَ الشَّیْطَانِ، وَ تَرَکُوا طاعَةَ الرَّحْمانِ، وَ اَظْهَرُوا الْفَسادَ، وَ عَطَّلُوا الْحُدُودَ، وَ اسْتَأْثَرُوا بِالْفیی‏ءِ، وَ اَنَا أَوْلی مَنْ قامَ بِنُصْرةِ دِینِ اللّهِ، وَ اِعْزازِ شَرْعِهِ، وَالْجَهادِ فِی سَبِیلِهِ لِتَکُونَ کَلِمَة‏اللّهِ هِیَ الْعُلْیا ... .»
«
هان ای مردم! پیامبر فرمود: هر کس پیشوای زورمدار و خودکامه‏ای را ببیند که مقررات خدا را نادیده می‏گیرد، مرزهای آن را می‏شکند، پیمان خدا را زیر پا می‏نهد و با روش مدیریت و مردمداری و قانونگرایی و معنویت من مخالفت می‏ورزد و به مردم ستم می‏کند و حقوق و آزادی آنان را پایمال می‏سازد، و آن گاه به نقد و نفی بیداد او بر نخیزد، بر خداست که او را با همان استبدادپیشه در دوزخ همنشین سازد. هان! اینک بدانید که استبدادگران اموی‏مسلک فرمانبرداری شیطان را برگزیده و اطاعت خدا را کنار نهاده‏اند؛ تبهکاری را آشکار ساخته و مقررات خدا را تعطیل کرده و حقوق خدا و مردم را بر اساس هوا و هوس به انحصار خویش درآورده‏اند، و من شایسته‏ترین کسی هستم که باید برای یاری دین خدا و آفرینش عزّت آن و جهاد در راه حق و عدالت به منظور برتری آن بپا خیزم.»

16ـ هدف و روش آزادمنشانه با اقدام بهنگام

پس از بسته شدن راه بر کاروان حسین علیه‏السلام به وسیله پیشقراولان سپاه استبداد، آن حضرت در میان یاران راه به پا خاست، و پس از ستایش خدا و گرامی‏داشت پیامبر، این گونه جلوه درخشان دیگری از عزّت و سرفرازی را در برابر عصرها و نسل‏ها به یادگار نهاد:
«
إنَّه قَدْ نَزَلَ بِنا مِنَ الأَمرِ ما قَدْ تَرَوْنَ، وَإنَّ الدُّنیا قَدْ تَنَکَّرَتْ وَتَغَیَّرَتْ...اَلا تَرَوْنَ إلی الحقِّ لا یُعمَلُ بِه؟ وَإِلَی الباطِلِ لا یُتَناهی عَنهُ؟ لِیَرْغَب المُؤْمِنُ فی لِقائِهِ مُحِقّاً، فَإنّی لا أَرَی المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَیاةَ مَعَ الظالِمینَ إلاّ بَرَماً.»
«
هان ای یاران راه! حوادث و رخدادهایی بر ما فرود آمده است که می‏نگرید. اینک، روزگار ما دگرگونی ناپسندی یافته و ضمن روکردن زشتی‏ها و خودکامگی‏ها، زیبایی‏های انسانی از جامعه رخت بر بسته و نیکی‏ها پشت کرده و روند تاریخ در مسیری نامطلوب در جریان است. از فضیلت‏ها و کرامت‏ها، جز اندکی، به سان قطره‏هایی که به هنگام ریخته شدن آب در اطراف جام می‏ماند، بیشتر باقی نمانده، ومردم در یک زندگی ننگین و فاجعه‏باری بسان یک مزرعه یا بوستان آفت‏زده گرفتار آمده‏اند! آیا نمی‏بینید به حقّ و عدالت عمل نمی‏کنند و از باطل و بیداد روی نمی‏گردانند؟ شایسته است که مردم باایمان از چنین محیط زورمدارانه و شرایط بسته و ننگینی به ملاقات پروردگار خود بشتابند؟! من مرگ را ـ در چنین شرایطی ـ جز سعادت نمی‏بینم؛ و زندگی با این ستمگران را ملال‏انگیز و جانفرسا می‏دانم
بدین سان، پیشوای آزادی در این سخن جاودانه و موضع‏گیری عزّت ساز خود، به دو اصل اساسی رهنمون گردید:
یک: نخست، هدف از شهادت راستین و آگاهانه را بیان فرمود، که برپا داشتن حق وعدالت و سرنگون ساختن باطل و بیداد و دگرگون ساختن شیوه‏ها، سیاست‏ها، هدف‏ها، آرمان‏ها و اصلاح بنیادی جامعه در پرتو درایت و ژرف‏نگری و قانون‏مداری است، تا مردم به عزّت و آزادگی برسند و بر سرنوشت خود حاکم گردند.


دو: افزون بر آن، هنگامه مناسب و اقدام به موقع و به جای کار را نشان داد، و روشن ساخت که هنگامه شهادت وقتی است که حق و عدالت پایمال می‏شود، و فریب و بیداد، بابستن راه‏های گفت و شنود منطقی و روزنه‏های خردورزی و اصلاح‏پذیری، باقانون شکنی و خشونت، میدان‏دار می‏شود؛ آری، آن‏گاه است که مرگ هدفدار برای توحیدگرایان آزاده و اصلاح‏گران فضیلت خواه، نیک‏بختی و زندگی با تبهکاران رنج‏آور است.

17ـ این نامه در خور پاسخ نیست

پس از فرود حسین علیه‏السلام در کربلا و گزارش آن به وسیله «حُرّ» به «عبید»، او نامه‏ای به این مضمون برای پیشوای آزادی نوشت:
«
هان ای حسین! فرودت در کربلا به من گزارش شد، امیرمؤمنان! یزید به من نوشته است که سر بر بالش ننهم و سیر نخورم تا تو را به دیدار خدای لطیف بفرستم، و یا به حکم من و او گردن نهی و دست تسلیم بالا بری
هنگامی که نامه آن عنصر حقیر و خودکامه به دست آن نُماد جاودانه درایت و آزادگی رسید و آن را خواند، به دور افکند و فرمود:
«
لا أفْلَحَ قَوْمٌ اشْتَروا مَرْضاة المخْلوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ
«
گروهی که خشنودی مخلوقی ناتوان را به بهای ناخشنودی و خشم خدای توانا خریدند، رستگار و سربلند نخواهند شد
نامه رسان جواب نامه را طلبید، که آن پیکره صلابت و عزّت فرمود:
«
مالَهُ عِندی جوابٌ، لاِءنَّهُ قَدْ حَقَّتْ عَلَیْهِ کَلِمَةُ العَذابِ
«
این نامه در خور پاسخ نیست؛ چرا که بر نویسنده‏اش ـ به خاطر زورمداری و قانون شکنی ـ عذاب خدا بایسته‏است.»

18ـ من و پذیرش خواری؟

حسین علیه‏السلام روز عاشورا به پاخاست و در برابر سپاه اختناق، با رساترین ندای خویش به روشنگری و خیرخواهی پرداخت و ریشه و تبار پر افتخار خود را برشمرد و دلیل سیاهکاری‏های آنان را پرسید که:
«
فَبِمَ تَستَحِلُّونَ دَمی وَ أَبی الذّائِدُ عَنِ الحَوْضِ غَداً یَذودُ عَنْهُ رِجالاً کَما یُذادُ البَعیرُ الصادِرُ عَنِ الْماءِ ؛ وَ لِواءُ الحَمْدِ فی یَدِ اَبی یَوْمَ القِیامَة؟»
«
پس چگونه و به کدامین جرم و به چه گناهی ریختن خون مرا روا می‏شمارید؟ به چه مجوّزی برای کشتن من همدست و همداستان شده‏اید؟ و چگونه با فرزندان اسلام وپیامبر این گونه رفتار می‏کنید؟»
ستون فقرات سپاه ساکت بود، امّا مهره‏های پلید آن، که از افشانده‏شدن بذر بیداری وآزادگی بر دل‏ها بر خود می‏لرزیدند، به منظور شعله‏ور ساختن آتش جنگ تجاوزکارانه و دمیدن بر کوره تعصب و دنباله‏روی، فریاد کشیدند:
«
قَدْ عَلِمْنا ذلِکَ کُلَّه، وَنَحْنُ غَیْرُ تارِکیکَ حَتّی تَذوقَ المَوْتَ عَطَشاً!»
«
همه آنچه را که گفتی می‏دانیم، امّا تو را رها نخواهیم ساخت، تا یا دست بیعت به امیر امّت بدهی و یا از تشنگی جان به جان‏آفرین تسلیم داری
این جا بود که آن نُماد عزّت حق و حق‏طلبان تاریخ خروشید:
«
لا وَ ا للّهِ لا إُعْطِیْهِم بِیَدِی اِعْطـاءَ الذَّلیلِ وَ لا اَفِرُّ فِرارَ الْعَبیدِ، عِبادَا للّهِ! وَ اِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ اَنْ تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُ بِرَبِّی وَرَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لَا یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسَابِ.»

«نه! به خدای سوگند نه دست ذلّت به دست استبدادگران خواهم نهاد و نه به سان بردگان و برده‏صفتان ترسو از میدان عزّت و افتخار خواهم گریخت؛

بندگان خدا! من به پروردگار خود و شما پناه می‏برم از این که سنگبارانم کنید. و من از شرارت هر حق ناپذیری ـ که به روز حساب ایمان نمی‏آورد و به خاطر هوای دل خویش به هر فریب وزشتی دست می‏یازد ـ به پروردگار خود و پروردگار شما پناه می‏برم.»(53)
راستی تمسک به این آیات ـ که منطق موسی و توحیدگرای آل فرعون است ـ اتفاقی است یا حکیمانه و هدفدار و حساب شده، کدام یک؟

19ـ درخشان‏ترین جلوه شکوه و شکست‏ناپذیری

پس از پافشاری سپاه استبداد بر ادامه جنگ و جنون، آن حضرت بر مرکب پیامبر نشست و در برابر آنان قرار گرفت. پیش از هرچیز آنان را به سکوت و شنیدن سخنانش فراخواند و آن جا را به دانشگاه آگاهی و آزادگی تبدیل ساخت و با شیواترین و رساترین و حماسی‏ترین بیان به روشنگری پرداخت:
«
تَبَّاً لَکُمْ أَیَّتُها الجَماعَةُ! وَ تَرْحاً، حِینَ اسْتَصْرَخْتُمُونا وآلِهین فأصْرَخْناکُمْ مُوجِفینَ، سَلَلْتُمْ عَلَینا سَیْفاً فِی أَیْماِنکُمْ، وَحَشَشْتُمْ عَلَیْنا ناراَاِقْتَدَحْناها عَلی عَدوِّنا وَ عَدوِّکُم، أصْبحْتُم أوْلِیاءَ ِلأَعْدائِکُمْ عَلی أولیائِکُمْ، ویَداً عَلَیْهِم، بِغَیرِ عَدْلٍ أفْشَوْهُ فیکم، ولا أَمَلٍ أصْبحَ لَکُمْ فیهِم ... .»
«
هان ای گروه دنباله‏رو! مرگتان باد و ذلّت و اندوه قرین‏تان. آیا شما پس از این‏که با شور و شوق فراوان دست یاری‏طلبی به روی ما گشودید، آن‏گاه که ما به دادخواهی شما پاسخ مثبت داده و بی‏درنگ و با احساس انسانی به سوی شما شتافته و به یاریتان برخاستیم، اینک شمشیرهای آخته‏ای را ـ که برای دفاع از برنامه‏های آزادی‏خواهانه ما به دست گرفته بودید ـ ضدّ ما به کار گرفتید؟ آیا کمر به کشتن ما بستید، و آتش ستم‏سوزی را که ما بر ضدّ دشمنان خشونت‏کیش و سیاه‏کار مشترک‏مان برافروخته بودیم، بر ضدّ ما شعله‏ور ساختید؟! در نتیجه به حمایت دشمنان‏تان، و به زیان دوستان و پیشوایانتان برخاستید؟ آن هم بی‏آن که این دشمن خیره‏سر، عدل و دادی در جامعه شما حاکم ساخته باشد و بی‏آن که هیچ امید به آینده بهتر یا نیکی و شایستگی برایتان در اندیشه و عملکرد آنان به چشم بخورد؟ وای بر شما! آیا شما سزاوار بلا نیستید؟ که از ما روی برتافته و از یاری ما ـ که برای عدالت و آزادی به پاخاسته و از مرزهای دین خدا و حقوق و امنیت پایمال شده عصرها و نسل‏ها دفاع می‏کنیم ـ سر باز زدید و با واپسگراترین و ستمکارترین‏های روزگار همراه شدید؟ آیا نیک اندیشیده‏اید که چه می‏خواهید و چرا با ما سر جنگ دارید؟»
یکی از فرماندهان سپاه استبداد گفت:
«
اَنْزِلْ عَلی حُکْمِ بَنِی عَمِّک
«
دستور امیر این است که باید به فرمان حکومت گردن گزاری و به مشروعیت آن رأی دهی، و گر نه تو را رها نخواهیم ساخت
آن قلّه پرفراز و تسخیرناپذیر فرزانگی و کرامت، هنگامی که در برابر منطق و درایت و خیرخواهی و مهر و مسالمت و مدارای خویش، باز هم آن پاسخ زورمدارانه را شنید، شیرآسا خروشید:
«
ألا وَ إِنَّ الدَعیَّ بْنَ الدَّعِیِّ قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَینِ: بَینَ السِّلَّةِ والذِّلَّةِ ، وَ هَیْهاتَ منَّا الذِّلَّةِ، یَأبَی اللّه‏ُ لنا ذلِکَ وَ رَسُولُهُ وَ المُؤمنونَ وَ حُجُورٌ طابَتْ، و طَهُرتْ، وَ أُنُوفٌ حَمیَّةٌ، وَ نفوسٌ أبیَّةٌ مِنْ اَنْ نُؤثِرَ طاعةَ اللِئآمِ علی مصارعِ الکِرامِ. ألا و إنّی زاحِفٌ بِهذهِ الأُسْرَةِ مَعَ قِلَّةِ العَدَدِ ، وَ خِذلانِ النّاصْرِ.»
«
هان ای عصرها و نسل‏ها! به هوش که این فرومایه فرزند فرومایه، اینک مرا میان دو راه و دو انتخاب قرار داده است: بر سر دو راهیِ ذلّت‏پذیری و تسلیم خفّت‏بار در برابر فرومایگان و واپسگرایان حاکم، و یامرگ پرافتخار و باعزتّ و سرفرازی با پایبندی به آرمان‏ها! و چه قدر دور است از ما که خواری را برگزینیم! خدا و پیامبرش وایمان‏آوردگان و روشنفکران و دامان‏های پاک و رگ و ریشه‏های پاکیزه و مغزهای روشن‏اندیش و جان‏های ستم‏ستیز و باشرافت نمی‏پذیرند که ما فرمانبرداری فرومایگان و پایمال‏گران حقوق و امنیت و آزادی مردم را بر شهادتگاه رادمردان وآزادمنشان مقدّم بداریم! از این رو به هوش باشید که من با همین خاندان و با این یارانِ به شمار اندک و با وجود پشت به حقّ و عدالت نمودن پیمان شکنان، راه خویش را برگزیده و برای دفاع از حق، به یاری خدا مقاوم و شکست‏ناپذیر آماده‏ام
این سان امید پوچ و شقاوت‏بار رژیم اموی را برای همیشه به باد داد، و نه تنها زورمداری وتحمیل ذلّت را نپذیرفت، که مارک ننگ و خفّت را بر پیشانی همه استبدادگران قرون و اعصار نواخت و حسرت تسلیم شدن و دست بیعت سپردن را بر دل‏های سیاه و پلیدشان نهاد و این درس بزرگ را به همه آموخت که در برابر شیفتگان قدرت چگونه باید ایستاد و نَه گفت.
گفتنی است که آن نُماد عزّت و افتخار تاریخ بشر، روشن می‏سازد که به چند دلیل تن به ذلّت و بیعت خواهی زورمدارانه نخواهد داد و مرگ باعزّت و آزادگی را برخواهد گزید:
یک: به دلیل ایمان ژرف به خدای عزیز و عزّت‏بخش که ذلّت پذیری را بر بندگانش نمی‏پذیرد؛ همین گونه پیامبر و یکتاپرستان راستین؛


دو: افزون بر این، آن خانه و خاندان پاک و آن خردها و جان‏های پرشرافت که حسین علیه‏السلام در کنار آنان تربیت یافت و شکوفا شد، به او شیر عزّت و آزادگی و بینش و منش شکست‏ناپذیری و عزّت داده‏اند، نه ذلّت‏پذیری و تحمل تحقیر و زورمداری؛ «یَأبَی اللّه‏ُ لنا ذلِکَ وَ رَسُولُهُ ... .»
آن گاه آن پیکره ایمان و اخلاص پس از هشداری دلسوزانه، این گونه و با این آیات روشنگر سخنان گهربار خویش را پایان داد:
«...
فَأءجْمِعُوا أمرَکُمْ وَ شُرَکاءَکُم ثُمَّ لایَکُنْ اَمْرُکُمْ عَلَیْکُمْ غُمَّةً ثُمًّ اقْضُوا اِلَیَّ وَ لاتُنْظِرونَ، إِنّی تَوَکَّلتُ عَلَی اللّه‏ِ رَبّی وَ رَبِّکُمْ، ما مِنْ دابَّةٍ إلاّ هُوَ آخِذٌ بناصِیَتِها إنَّ ربّی عَلی صِراطٍ مُستقیم ... وأنْتَ ربُّنا علیک توکّلنا وإلیکَ أَنَبْنا وإلیکَ المَصیرُ»
آیا تلاوت این آیات که بیانگر مبارزه نوح و هود و پدر توحیدگرایان و عزّت طلبان، ابراهیم در برابر سردمداران شرک و استبداد و حقارت است، نمایشگر این حقیقت نیست که عاشورا وپیشوای آزادی، نُماد فضیلت و آزادگی و شکست‏ناپذیری و عدالت‏خواهی همه پیامبران است وطرف مقابل، جرثومه و نماینده استبدادگران آزادی‏کش تاریخ بشر؟ و آیا این نُمود عزّت وشکست‏ناپذیری قرآن در رویداد عاشورا و یا نُمود عزّت و شکست ناپذیری عاشورا در قرآن نیست؟

20ـ من شیوه استبدادی را برای اداره جامعه نخواهم پذیرفت

یاران فداکار حسین علیه‏السلام بخشی از روز عاشورا را با سپاه استبداد به صورت تن به تن و یا گروهی مبارزه کرده و برخی سر بر بستر شهادت نهاده بودند، که دشمن بر فشار خویش افزود، امّا آن حضرت حماسه‏ای دیگر آفرید و فرمود:
«
اشْتَدّ غَضَبُ اللّه‏ِ عَلَی الیَهودِ إذْ جَعَلُوا لَهُ وَلَداً ... وَاشْتَدَّ غَضَبُهُ عَلی قَوْمٍ اتّفَقَت کَلِمتُهُمْ عَلی قَتْلِ ابنِ بِنْتِ نَبیِّهِمْ . أَما وَ اللّهِ لاأُجیبُهُمْ إِلی شی‏ءٍ مِمّا یُریدونَ حَتّی أَلْقَی اللّهَ وَ اَنَا مُخضَّبٌ بِدَمی.»
«
خشم خدا بر یهود آن‏گاه شدّت یافت که برای خدای یکتا فرزند تراشیدند، و بر این پندار موهوم خویش پای فشردند، و خشم خدا بر مسیحیان آن‏گاه سخت گردید، که به جای توحیدگرایی، به سه گانه‏پرستی گرایش یافتند و ذات بی همتای خدا را سومین خدا خواندند! و خشم خدا بر مجوسیان آن‏گاه شدّت گرفت که به جای خدا، خورشید و ماه را پرستیدند، و خشم خدا بر این استبدادگران تاریک‏اندیش وخشونت‏طلب آن‏گاه سخت شد که با ادعای اسلام‏خواهی و ندای تکبیر و تهلیل بر ریختن خون پسر دخت سرفراز پیامبرشان همدست و همداستان شدند! هان! به هوش باشید! به خدای سوگند من به ذرّه‏ای از خواسته‏های ظالمانه و زورگویانه آنان جواب مثبت نخواهم داد، و در برابر ستم، شکست‏ناپذیر و عزّتمند خواهم ایستاد تا در حالی که در دفاع از حقوق مردم خویش به خون رنگین شده باشم به دیدار خدایم نایل آیم. آری، به خدای سوگند استبداد و ذلّت را برای خود و مردم نخواهم پذیرفت

21ـ شهادتگاه عزّت و آزادگی

هنگامی که دشمن ددمنش در پیکار نابرابر با آن تجسم آزادگی و پایمردی عاجز ماند و «شمر» به سرکردگی گروهی میان او و سراپرده‏اش جدایی افکند و سنگر گرفت تا اورا ناگزیر به تسلیم سازد، آن حضرت ندا در داد:
«
وَیْحَکُمْ یا شیعَةَ آلِ أبی سُفْیانَ! إِنْ لَمْ یَکُنْ لَکُمْ دینٌ وَ کُنْتُمْ لا تَخافُونَ الْمَعادَ فَکُونُوا أَحْرارا فی دُنْیاکُمْ هذِهِ وَارْجِعُوا إِلی أَحْسابِکُمْ إِنْ کُنْتُمْ عَرَبا کَما تَزْعُمُونَ.»
«
هان ای دنباله‏روهای دودمان بیدادپیشه ابوسفیان! اگر از دین و آیین بهره‏ای ندارید و از محاسبه روز رستاخیز نمی‏ترسید، پس در دنیای خویش اندکی آزادمرد باشید؛ و اگر از آن هم بی‏بهره‏اید، اگر خود را از امّت عرب می‏پندارید به ریشه و تبار خویش باز گردید، و جوانمردی و غیرت عربی را پاس دارید
بدین‏سان از شهادتگاه الهام‏بخش خویش، به گونه‏ای ندای آزادگی و نُمود شکست‏ناپذیری را طنین انداز و جلوه‏گر ساخت که تاریک اندیش‏ترین و خشونت کیش‏ترین مهره سپاه استبداد نیز ناگزیر به پذیرش و تصدیق آن گردید.

22ـ ندای آزادگی و شکست‏ناپذیری از فراز نیزه‏ها

حسین علیه‏السلام نه تنها در زندگی و نهضت و منطق و منش خویش تا لحظه شهادت نُماد شکست‏ناپذیری و ترجمان آزادی و در اندیشه آفرینش عزّت و صلابت برای انسان و نفی ذلّت وحقارت در هر شکل و نام و فرمی بود، بلکه آن حضرت سرِ سرفرازش را نیز بر فراز نیزه‏ها و کاخ بیداد یزید هماره و همیشه به همراه قرآن و آیات ستم ستیز آن، به چشمه سار جوشان عزّت وپرچم هماره در اهتزاز آزادگی و عزّت‏طلبی انسان تبدیل ساخت و نشان داد که با کشته شدنش،

نهضت آزادی‏خواهانه او از جوشش و موج باز نمی‏ایستد و شهادتگاه و مزار عطر آگین و عاشورا واربعین و نام و یاد و خاطره‏های او نیز برای مردم شورانگیز و سازنده و برای ظالمان و خودکامگان و دشمنان آزادی و حقوق بشر هراس‏انگیز و خطرخیز است، چرا که او با شاهکاری که آفرید، دیگر یک فرد نیست تا با کشتن او چراغ راه مردم آزادی‏خواه خاموش شود؛ نه، بلکه آن حضرت راهی را گشود و حرکتی را آغازید و طرحی را افکند که به یک جریان ماندگار و یک فرهنگ و مکتب آزادی‏خواهی و عزت‏طلبی برای بشر تبدیل شد؛ به همین جهت هم استبدادگران قرون و اعصار از مزار او نیز می‏هراسند و بارها برای ویران کردن و بی‏رونق ساختن و تحریف روح نهضت او و یا بهره‏وری ابزاری از نام شورانگیز او، دست به تخریب و شقاوت می‏زنند و یابرای آن نُماد شکوه وشکست‏ناپذیری، رقیب می‏تراشند.
راستی چرا سرِ سرفراز او بر فراز نی به تلاوت این آیات پرداخت:
«
اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقیمِ کانُوا مِنْ ایاتِنا عَجَبا اِذْ اَویَ الْفِتْیَةُ اِلیَ الْکَهْفِ فَقالُوا رَبَّنا اتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّیءْ لَنا مِنْ اَمْرِنا رَشَدا»

«آیا چنین پنداشتی که تنها "اصحاب کهف" و "رقیم" از نشانه‏های شگفت‏انگیز قدرت بی‏کران ما بودند؟ هنگامی را به یاد آور که آن جوانانِ حق‏طلب و آزادی‏خواه به آن غار پناه بردند، و گفتند: پروردگارا، از سوی خود رحمت و بخشایشی به ما ارزانی دار، وبرای ما راه نجات و هدایتی در کارمان فراهم آور ... .»
آیا تلاوت این آیات، نشانگر این حقیقت نیست که رژیم اموی در پرده مذهب سالاری و ادعای جانشینی پیامبر، چنان شرک و ظلم و کیش شخصیت و اختناقی را حاکم ساخته بود که دیگر جایی برای آزادی و عدالت و سرفرازی و عزّت و طرفداران آن‏ها نبود و آنان باید به سان «اصحاب کهف» از خشونت و شرارت دژخیمان استبداد به کوه‏ها و دشت‏ها و غارها پناه برند وطرحی دیگر برای نجات و آزادی بیفکنند؟
راستی چرا آن سرِ سرفراز و موج‏انگیز در مرکز قدرت و در کاخ استبداد، این آیه را تلاوت کرد:
«
وَسَیَعْلَمُ الَّذِیْنَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»
«
کسانی که ستم کردند به زودی خواهند دانست که به چه بازگشتگاهی باز خواهند گشت
آیا جز این است که به ستم‏ستیزی نهضت خویش پای می‏فشارد و امید می‏دهد که پیروزی از آنِ منش و روش آن ترجمان عزّت و آزادگی و رهروان راستین راه اوست؟
بدین‏سان می‏نگریم که پیشوای آزادی از آغاز نهضت عزّت‏خواهانه و ستم‏ستیزش تا روز عاشورا و پس از آن با سرِ سرفرازش به همراه کاروان اسیران آزادی‏بخش و ذلّت ستیز در کوفه وشام و تلاوت آیات قرآن به مناسبت‏های گوناگون، از سویی از روح شکست‏ناپذیر قرآن وفروفرستنده آن ـ که سرچشمه عزّت‏ها و قدرت‏هاست ـ یاری می‏جوید و به او اعتماد می‏کند و از دگرسو به همراه آن به سوی هدف بلند و آرمان خدایی خویش گام می‏سپارد و با تمسک هماره به آن نشان می‏دهد که کار سِتُرگ او که در حقیقت کاری قرآنی و نبوی و علوی است، از قرآن سرچشمه گرفته و گام به گام بر شاهراه آن پیش رفته، و تنها به هدف آفرینش و پیاده کردن مقررات قرآن و تأمین حقوق و کرامت بندگان او اندیشیده است.

درخشش هماره نهضت عاشورا

دانشمندان در نگرش به راز صعود و سقوط جامعه‏ها، برترین و پایدارترین سرمایه جنبش‏ها را احساس عزّت و شخصیت و استقلال اندیشه و ابتکار عنوان می‏کنند، و می‏دانیم که استبداد سیاهکار اموی، گوهر کمیاب احساس عزّت و آزادگی و شجاعت و ابتکار را در جامعه کشت و از آن مردم زنده و بالنده، به تدریج گورستانی سرد و خاموش پدید آورد!
کار ذلّت‏پذیری و واپسگرایی و فقدان آزادی اندیشه و بیان مردم، به جایی رسید که به هر انحصارگر و زورمداری ـ که خود را جانشین خدا و پیامبر عنوان می‏داد و منتقد و مخالف خود را مارک کفر و ارتداد و خیانت می‏زد ـ تسلیم می‏شدند و به خواست او، اطاعت از وی و عمالش را واجب، نقد او را حرام، و همکاری و وفای به بیعت اورا لازم پنداشته و او را «اولوا الأمر» و صاحب اختیار مال و جان و ناموس و وطن و دین مردم می‏خواندند!
نهاد قدرت خود را فراتر از قانون می‏پنداشت و هر آنچه را می‏خواست، دیکته می‏کرد ومردم در بند نه تنها دم بر نمی‏آوردند که ناگزیر، استقبال هم می‏کردند و به تمام مظاهر خودسری و زورگویی و اسارت و تحقیر، آفرین هم می‏گفتند.


یکی از سرایندگان آن زمان در وصف سرطان مرگبار دنباله‏روی و خفّت‏پذیری جامعه از استبداد چنین می‏سراید:
«
فَإنْ تَأْتُوا بِرَمْلَةٍ اَوْ بِهِنْدٍ نُبایِعُها اَمِیْرةَ مُؤْمِنِینا
«
اگر از زنان و کنیزکان کاخ اموی، به سان "رمله" یا "هند" را هم نامزد رهبری و خلافت کنند، ما مردم دربند از فرط ذلّت‏پذیری و سرکوب شدگی با آنان بیعت می‏کنیم!»

... امّا نهضت شکست‏ناپذیر و زندگی‏ساز عاشورا به مردم ذلّت‏زده و تحقیر شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشید تا خود را انسان و صاحب حرمت و کرامت بنگرند، خود را به سان حاکمان و مدیران جامعه دارای حقوق و آزادی و امنیت بخواهند، قدرت و حکومت را برخاسته از خواست خدا و نظارت‏پذیر و تضمین‏گر حقوق مردم بطلبند، و به خود جسارت و شهامت اندیشه و مقایسه و سنجش و گزینش و نفی آزادانه بدهند.
کار سِتُرگ و عزّت‏آفرین حسین علیه‏السلام و عاشورا این بود که آن شخصیت عزّت‏خواه و آن منش آزادی‏طلب و آن روح و اندیشه استقلال‏جوی پرورده قرآن و پیامبر را با روشنگری فکری و دهش عقیدتی و شورانگیزی و حماسه سازی و الگودهی عینی و عملی خود و خاندان و شاگردان و یارانش زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.
«
فَأَنَا الْحُسَینُ، نَفْسِی مَعَ اَنْفُسِکُمْ وَ اَهْلِی مَعَ اَهْلِکُمْ وَ لَکُمْ فِیَّ أُسْوَةٌ ... .»
پس از نهضت عزّت‏ساز عاشورا و رسیدن پیام شکست ناپذیری و صلابت آن بر جای جای قلمرو اسلام و اثرگذاری معجزه‏آسای آن در زدایش نکبت و حقارت و ترس و ستم‏پذیری، و دمیده شدن روح شهامت و آزادگی در کالبد جامعه و تزریق خون شرف و کرامت در رگ‏ها، در وصف دگرگونی مطلوب و مترقی دل‏ها و اندیشه‏ها بر ضدّ استبداد و اختناق، همان شاعر آزادمنش، که پیش از عاشورا از ذلّت‏پذیری و حقارت مردم آن گونه در نهان می‏نالید، این بار بلند و آشکارا چنین سرود:
«
حَشَیْنَا الْغَیْظَ حَتّی لَوْ شَرِبْنا دِماءَ بَنِی أُمِیَّه مـا رَوَیْنـا
«
گستره دل‏های ما به اندازه‏ای از خشم و کینه استبدادگران اموی‏مسلک انباشته است، که اگر خون پلید آنان را هم بیاشامیم سیراب نخواهیم شد!»
اگر پس از مبارزه آزادمنشانه امام حسین علیه‏السلام و شهادت انتخابی و حماسه‏ساز او و خاندان و یاران عزّتمند و شکست‏ناپذیرش می‏بینیم به تدریج لب‏ها گشوده و زبان‏ها باز و چهره‏ها و استعدادها ظاهر شده و مردم منش مترقی و مردم‏نواز و عادلانه آل علی علیه‏السلام را زندگی‏ساز و احیاگر اسلام و قرآن وصف می‏کنند و خود آنان را به عنوان سمبل آزادی و آزادگی و بشردوستی می‏ستایند و تاعرش بالا می‏برند و در برابر آن، استبداد و اختناق و خشونت و فساد اموی و مهره‏ها و دژخیم‏های پلید آن را به باد نفی و نکوهش و لعنت و نفرین می‏گیرند و با شورش‏ها و قیام‏های پیاپی آنان را به دوزخ می‏فرستند، همه این‏ها پرتوی از شعله عزّت‏آفرین و ذلّت ستیز عاشوراست.
اگر در راه کربلا، سخن شورآفرین جوان دانشمند امام حسین علیه‏السلام ، روح آزادمنشان را می‏نوازد که جان پدر! با این موضع حق‏طلبانه، چه باک از مرگ پر عزّت و افتخار انگیز؟ «یا أَبَةِ إِذَنْ لا نُبالی بِالْمَوْتِ» و روز عاشورا با این بینش و منطق شکست‏ناپذیر، دلیرانه در برابر بیداد قامت بر می‏افرازد: به خدای سوگند نباید این فرومایه و فرزند فرومایه بر مردم ما حکم براند ... «وَاللّهِ لایَحْکُمُ فیْنَا اَبْنُ الَّدعِیّ ...» و دیدگاه و منطق یادگار ارجمند امام مجتبی علیه‏السلام در پاسخ پرسش پیشوای آزادی از مرگ آزادمنشانه، سندِ شکوه و افتخار می‏گردد که از عسل مصفّا شیرین‏تر و دلنشین‏تر است؛ «اَحْلی مِن العَسَلِ!» و اگر در آستانه عاشورا آن موضع‏گیری بی همتای سردار عاشورا و برادرانش را در برابر امان و امان‏نامه «شمر» می‏نگریم که دست‏های خیانت‏بارت بریده باد! و ننگ و نفرین بر امان‏نامه‏ات ای دشمن خدا! آیا از ما می‏خواهی که برادر و سالارمان حسین علیه‏السلام ، فرزند ارجمند فاطمه علیهاالسلام را رها سازیم و سر بر آستان لعنت‏شدگان بساییم و ننگ و عار فرمانبرداری آن خودکامگان انحصارگر و سیاه‏کار را پذیرا شویم؟ «تَبَّت یَداکَ وَ لُعِنَ ما جِئْتَ بِهِ مِنْ أمانِکَ یا عَدُوَّ اللّهِ...» همه این جلوه‏های عزّت و صلابت و درایت، پرتوی از تابش روح ستم ستیز و عزّت‏آفرین حسین علیه‏السلام و عاشورای او بر دل‏هاست.
نیز اگر پس از بسته شدن راه بر کاروان حسین علیه‏السلام ، و واکنش آن حضرت که ضمن روشنگری دلیرانه‏ای فرمود: در چنین شرایط ظالمانه‏ای مرگ را جز سعادت نمی‏بیند؛ و زندگی با ستمگران خشونت‏کیش را ملال‏انگیز و جانفرسا می‏داند! «فَإنّی لا أَرَی المَوْتَ إلاّ سَعادَةً، وَالْحَیاةَ مَعَ الظالِمینَ إلاّ بَرَماً»، هر کدام از خاندان و یارانش در برابر سهمگین‏ترین فشار و ددمنشی استبداد، ضمن پاسخ‏های لبریز از صفا و وفا، یکصدا با صلابت و قوّت قلب به پا می‏خیزند وپافشاری می‏کنند که: نه، حسین جان! تو را رها نخواهیم ساخت! زشت باد چهره زندگی پس از تو! «لا أَرانَا اللّهُ ذلِکَ اَبَدا... لا وَاللّهِ لانُفارِقُکَ أَبَدا حتی نَقیکَ بِأسیافِنا وَ نُقْتَلُ بَیْنَ یَدیک ...» این موضع شکوهبار، پرتوی از تابش روح سِتُرگ حسین علیه‏السلام بر جان‏های حق طلب و ارواح کمال‏جوی آنان است.
اگر در گرماگرم آن نهضت ذلّت‏ستیز، شهامت و شکست‏ناپذیری سفیر آزادی را می‏نگریم که در برابر امان‏نامه استبداد، ندای آزادگی سر می‏دهد که:
«
أقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ اِلاّ حُرّاً وَاِنْ رَایتُ المَوتَ شَیْئاً نُکْراً ... .»
«
سوگند یاد کرده‏ام که جز به آزادی‏خواهی سر بر بستر شهادت نگذارم
اگر میزبان دلیرش، «هانی» و نیز «قیس صیداوی»، آن نامه‏رسان درایت‏مند و شجاع و نیز زن آزاده‏ای چون «طوعه» را می‏نگریم، که خانه گلین خود را به سنگر آزادگی و پناهگاه «مسلم» تبدیل می‏سازد، و اگر پس از روز سِتُرگ عاشورا و پس از طنین‏افکن شدن ندای آزادی‏خواهی حسین علیه‏السلام بر بام گیتی در آن روزگار وحشت و ترور، قیام شجاعانه «عبداللّه بن عفیف‏ها» در مسجد و مجلس دژخیم کوفه و ندای عزّت‏خواهانه دختر آزاده او را می‏نگریم؛ اگر صدای اعتراض زنان دگراندیش و مخالف استبداد، نظیر زن «خولی» و «نوار» خواهر «کعب» ـ از فرماندهان سپاه استبداد ـ و همانندهای او در خانه‏ها و کوچه‏ها ضدّ جنگ و جنون سرداران دین فروش اموی به گوش می‏رسد و حتی درون خانه‏هایشان بر آنان ناامن می‏شود، اگر نهضت شجاعانه توّابین، قیام دلیرانه مختار، انقلاب مدینه، قیام «ابن زبیر» در مکّه و شورش «نجده حنفی» در «یمامه» یکی پس از دیگری زبانه می‏کشد؛ اگر فریاد یحیی‏بن حکم‏ها، زید بن ارقم‏ها، جوان حق‏جوی شامی، سفیر آزادمنش رومی، عالم نواندیش مذهبی یهود در مجلس یزید و خروش زنان و دختران بزرگ و آزاده مدینه، نظیر «اُم سلمه»، زینب دختر آزاده عقیل و دیگر زنان و مردان استبدادستیز مدینه و جای جای قلمرو اسلام، به آسمان بر می‏خیزد، همه و همه پرتوی از خورشید ظلمت‏سوز و عزّت‏آفرین حسین علیه‏السلام و عاشورای اوست.
بالاتر از همه این‏ها، اگر امام سجّاد علیه‏السلام ، زینب علیهاالسلام ، فاطمه، اُمّ‏کلثوم، سکینه، رقیه و دیگر خواهران و دختران دانشمند و عدالت‏خواه حسین علیه‏السلام توانستند با به دوش کشیدن داغ لاله‏ها، با فرصت‏سازی و مدیریت و شجاعت خویش همه جا را به دانشگاه عزّت و آزادگی تبدیل ساخته و از کنار شهادتگاه پیشوای آزادی تا دروازه کوفه، کاخ «عبید»، منزلگاه‏های میان کوفه و شام تا کاخ دمشق و خرابه شام و در هر کوی و برزن، رعدآسا و ظلمت سوز و شعله‏افکن، شوری دیگر برپا کنند و شعوری تازه بر انگیزند و دنیا را پر صدا سازند، و حتی سراپرده اموی را نیز به اعتراض وشورش ضدّ استبداد برانگیزند، همه این‏ها از جلوه‏های عزّت و شکست‏ناپذیری عاشورا وثمره دمیده شدن روح همّت و شهامت بر کالبدها و تزریق خون کرامت بر رگ‏های مردم بلازده، ومساعد ساختن شرایط و فضابرای تنفس و روشنگری و تحول مطلوب است.
به راستی آیا مدینه، مکّه و کوفه، آن سه مرکز بزرگ آن روز جهان اسلام، و شام ـ که قلمرو استبداد اموی بود و نیروی تاریک‏اندیش و خشن آن که به سیاهکاران اموی امکان آن فجایع را می‏داد ـ پیش از هجرت تاریخ‏ساز و مبارزه سِتُرگ و شهادت عزّت طلبانه حسین علیه‏السلام ، به سان پس از آن بود؟
آیا پیش از عاشورا و در آن فضای پر اختناق و آکنده از تملق و بت‏سازی و ظالم‏پروری ـ که آگاهان و خیرخواهان جامعه دهانشان دوخته و قلم‏هایشان شکسته، و اوباش و سگ‏های هار استبداد همه جا بی مهار و رها می‏لولیدند ـ ممکن بود امام سجّاد آن خطبه روشنگر و رسواساز را در جهت نجات مردم و تزلزل ارکان استبداد، در مکّه یا مدینه و کوفه ایراد کند؟
آیا کسی می توانست در تالار استانداری کوفه و در برابر «عبید»، آن دژخیم سیاه‏رو و یا در کاخ یزید بر سبک استبدادی حاکم و رایج اعتراض کند و آن را نقد نماید؟
اگر این گونه بود، چرا کوفه، مکّه، مدینه، شام و دیگر شهرها پیش از عاشورا، در برابر آن فجایع دهشتناک خاموش و مرده بود؟ چرا ندای اعتراض و پایداری و شهامت از هیچ جا بر نمی‏خاست و دعوت به حق و هشدار از بیداد و خشونت و ددمنشی و داغ و درفش و زنده به گور ساختن آزادیخواهان و دریدن حلقوم حق‏طلبان و بنیاد و گسترش دخمه‏های مرگ و شکنجه و به یک کلام تبدیل سیره و سیستم عادلانه و آزادمنشانه و بشردوستانه پیامبر و علی علیه‏السلام به یک مذهب سالاری خشن و هراس‏انگیز و منحط و عقب مانده، جز از خاندان علی علیه‏السلام و برخی رهروان راه آنان، از جایی شنیده نمی‏شد؟ و چرا پس از جاباز کردن پیام عاشورا در دل‏ها بود که نمایندگان مردم مدینه و برخی شهرهای دیگر پس از دیداری از شام و ملاقات با خلیفه و شکایت از عمال خشونت‏کیش او، وقتی به شهرهای خود باز گشتند، تازه فریاد اعتراضشان مردم را شوراند که ای وای! ما از نزد رهبر و خلیفه بیدادگر و پلیدی می‏آییم که همه مقررات خدا را شکسته و حقوق مردم را پایمال می‏سازد؟

کار سِتُرگ و معجزه‏آسای حسین علیه‏السلام

نکته ظریف‏تر و باریک‏تر این که، چرا «زینب» با آن شکوه و شهامت و دریادلی، شب عاشورا با احساس خطر جدّی به جان پیشوای آزادی، آن گونه بی‏قرار می‏شود،(77) امّا پس از عاشورا با این وصف که در بند اسارت است و زیر برق شمشیرهای دژخیمان سیاه‏رو،

با درایت وشهامتی وصف‏ناپذیر در پاسخ فریبکاری و دجّالگری «عبید»، پاسخ اهانت و تحریف او را می‏دهد:
«...
إِنَّما یَفْتَضِحُ الفاسِقُ وَ یَکْذِب الفاجِرُ وَ هُوَ غَیرُنا
«
تنها انسان‏نماهای خودکامه و پلیدکارند که رسوا می‏شوند و عناصر بداندیش وبدکردارند که دروغ می‏بافند، و فاسق و فاجر، دیگران هستند که حقوق و آزادی وحق حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش را بازیچه می سازند، نه ما خاندان رسالت که هماره پرچمدار و مدافع و رعایتگر حقوق مردم هستیم
در پاسخ پرسش فریبکارانه او که گفت: «دیدی خدا با برادرت، حسین و خاندانت چه کرد؟»
این سان عارفانه و حماسه‏ساز روشنگری کرد:
«
ما رَأَیتُ إِلاّ جَمیلاً... فانْظُرْ لِمَن الْفَلَحُ یُومَئِذٍ، هَبَلَتکَ اُمُکَ یابنَ مَرجانَه
«
من جز نیکی و سرفرازی چیزی ندیدم! خدای فرزانه از آنان، دفاعِ از حق و عدالت و حمایتِ از آزادی و حقوق پایمال‏شده مردم را خواسته بود، که آنان فرمان حق را با جان پذیرا شدند، و در این راه به سوی شهادتگاه پرافتخار خود شتافتند و با سرفرازی سر بر بستر شهادت نهادند، و به زودی خدای توانا تو و آنان را در دادگاهی گرد آورده و رویارویی آغاز خواهد شد و آن‏گاه خواهی دید که در برابر دادگاهی که داورش خداست، رستگاری و پیروزی از آنِ کیست؛ آزادی‏خواهان و حق‏طلبان؛ یا بانیان اختناق و پاسداران ظلمت! مادرت در مرگت گریه کند! هان ای پسر مرجانه! چه می‏گویی؟ تو می‏پنداری پیروز شده‏ای؟
نیز با منطق و بیانی روشنگر و کوبنده در کاخ استبداد، شیرآسا بر یزید می‏خروشد:
«
فَکِد کَیْدکَ، وَاسْعَ سَعیَکَ، وَ ناصِبْ جُهدَکَ، فَوَ اللّهِ لا تَمحُوَنَّ ذِکرَنا، وَ لا تُمیتُ وَحْیَنا، وَ لا تُدرِکُ اَمَدَنا، وَ لا تَرحَضُ عَنکَ عارَها، وَ هَل رَأیُکَ اِلاّ فَنَدا، وَ اَیّامُکَ اِلاّ عَدَدا، وَ جَمعُکَ اِلاّ بَدَدا ؟ یَومَ یُنادِی المُنادِ: اَلا لَعنَةُ اللّهِ عَلَی الظّالِمینَ
«
تو ای یزید! هر فریب و نیرنگی داری ضد ما به کار گیر، و هر اقدام و تلاشی که می‏توانی دریغ مدار و به آن دست بزن، امّا سوگند به خدایِ پیروزمند که نخواهی توانست نام بلند و پرشکوه دودمان ما را از میان برداری و نه نورِ روشنگر وحی وفرهنگ خداپسندانه و انسان‏دوستانه ما را خاموش سازی؛ و نه می‏توانی به جلال وشکوه دست یابی و نه موفق خواهی شد تا لکه ننگ و عار این ستم و بیدادی را که به آن دست یازیده‏ای از دامان و پیشانی خود و رژیم پوشالی و هراس انگیزت بشویی واز پرونده زندگی رسوایت بزدایی! آگاه باش که رأی و دیدگاه تو سخت سست وبی‏اعتبار است و روزگار میدان‏داری و فرصتِ تاخت و تازت بسیار اندک، و دار ودسته کفتارمنش‏ات رو به پریشانی و پراکندگی است. دور نیست روزی که نداگری ندا سر دهد که: هان ای مردم! به هوش باشید که لعنت و نفرین خدا بر گروه تاریک‏اندیشان و دژخیمان بیداد پیشه‏ای است که حقوق و آزادی انسان‏هارا پایمال می‏سازند
به جای بی قراری و گله از روزگار، با آرامشی شگرف به ستایش و سپاس خدا می پردازد:
«
فَالحَمدُ لِلّهِ رَبِّ العالَمینَ، اَلَّذی خَتَم لاَِوَّلِنا بِالسَّعادَةِ وَ المَغفِرَةِ وَ لاِآخِرِنا بِالشَّهادَةِ وَ الرَّحمَةِ... وَ حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعمَ الوَکیلُ
«
باز هم خدای بی‏همتا را ستایش می‏کنم که آغاز کار ما را به نیک‏بختی و آمرزش، و فرجام کارمان را به شهادت پرافتخار و مهر و رحمت بی‏کران خویش رقم زد؛ و از بارگاه او می‏خواهم که پاداش شهیدان پاکباخته و عدالت‏خواه ما را کامل‏تر کند و بر اجر و مزدشان بیفزاید و ما را بازماندگان شایسته و حق‏شناس آنان سازد که او پرمهرترین مهربانان است و ذات بی‏همتای او ما را بسنده است و نیکو حمایتگر و کارسازی است
در قالب پرسشی اندیشاننده، عدل دروغین اموی مسلک‏ها را به باد نکوهش می‏گیرد و دلیرانه از رهبرشان می‏پرسد:
«
أَمِنَ العَدلِ یَابنَ الطُّلَقاءِ! تَخدیرُکَ حَرایِرَکَ وَ اِمائَکَ، وَ سَوقُکَ بَناتَ رَسُولِ اللّهِ سَبایا ... .»
«
هان ای زاده رهاشدگان! آیا این از عدالت و دادگری است که تو زنان و کنیزکان خود را در امنیّت و آسایش، در پس پرده بنشانی و آن‏گاه دختران ارجمند و آزاده پیامبر را در بند اسارت و بیداد، به این شهر و آن شهر بکشانی و در این کوی و آن برزن بگردانی؟»
امام سجّاد علیه‏السلام در برابر دژخیمی چون «عبید» جلوه‏ای دیگری از عزّت و آزادگی را رقم زد:
«
أَ بِالقَتلِ تُهَدِّدُنی یابنَ مَرجانَة! أَ ما عَلِمتَ أَنَّ الْقَتلَ لَنا عادَةٌ وَ کِرامَتُنا الشَّهادةُ
«
هان ای پسر مرجانه! آیا مرا از بستن و کشتن می‏ترسانی؟ مگر هنوز نمی‏دانی که شهادت در راه حق، شیوه دلیرانه ماست و جان را در راه خدا و آزادی تقدیم‏داشتن مایه سرفرازی و کرامت ما! ما را از چه می‏ترسانی؟»
یا در آن شرایط حساس و پرخطر با فرصت‏سازی شگرفی در مرکز استبداد اموی رو به یزید می‏کند:
«
اُنْشِدُکَ اللّهَ یا یَزیدُ!ما ظَنُّکَ بِرَسُولِ‏اللّهِ لَوْ رَآنا عَلی هذِهِ الصِّفَةِ
«
هان ای یزید! تو را به خدا اگر پیامبر خدا ما را این‏گونه در بند اسارت بنگرد، به پندار تو چه خواهد کرد؟»


یا بر سر سخنور سوداگر او می‏خروشد:
«
وَیلَکَ اَیُّهَا الْخاطِبُ! اِشتَرَیتَ مَرضاةَ المَخلُوقِ بِسَخَطِ الخالِقِ، فَتَبَوَّأ مَقْعَدَکَ مِنَ النّارِ
«
هان ای خطیب! وای بر تو! خشنودیِ خاطر آفریدگان نیازمند و ناتوان را به خشم خدای توانا خریدی! اینک جایگاه تو در آتش شعله‏ور دوزخ است، پس خود را برای آن جا آماده ساز
آن‏گاه رو به یزید می‏کند:
«
یا یَزیدُ! إِئذَنْ لی حَتّی اَصعَدَ هذِهِ الاَعواد، فَاَتَکَلَّمَ بِکَلِماتٍ لِلّهِ فِیهِنَّ رِضا، وَ لِهؤُلاءِ الجُلَساءِ فِیهِنَّ اَجرٌ وَ ثَوابٌ
«
هان ای یزید! به من امکان بده تا برفراز این چوب‏ها بروم و سخنان درست وشایسته‏ای بگویم که هم خشنودی خدا و هدفمندی آفرینش در آن‏ها باشد و هم این مردم دربند، بهره‏ور شوند و به آگاهی و پاداشی پرشکوه برسند
به باور ما همه این‏ها نمودها و جلوه‏های عزّت و شکست‏ناپذیری عاشورا و ثمره دمیده شدن روح همّت و بزرگ‏منشی و شهامت بر کالبدها و تزریق خون کرامت بر رگ‏های جامعه ومردم بلازده و مساعد ساختن شرایط برای درخشش زینب و زین‏العابدین است.

جلوه‏های آزادگی و شکست‏ناپذیری عاشورا در نگاه دانشمندان

نهضت عزّت‏آفرین عاشورا از آغاز تا انجام و تا هماره تاریخ، دانشگاه عزّت و صلابت وچشمه‏سار شکوه و آزادگی است، و در منطق و پیام، موضع‏گیری و روشنگری، دیدار و خطبه، سند و نامه و هر پیک و سفیرش گوهر کمیاب عزّت و آزادگیِ مورد نظر قرآن و پیامبر و همه آزادمنشان ـ از هر مذهب و تاریخی ـ موج می‏زند.
این دریافت، نه تنها دریافت و باور دوست و آشنا، بلکه هر پژوهشگر بی طرف و بیگانه وحتی مخالف نیز هست؛ برای نمونه:
1
ـ دانشمند نامدار اهل سنت «ابن ابی الحدید» در این مورد نوشته است:
«
سالار پرشکوه شکست‏ناپذیران روزگار و قهرمان کسانی که در برابر ذلّت و تحقیر سر فرود نیاورده، و به عصرها و نسل‏ها درس جوانمردی و شرافت و مرگ پر افتخار را زیر سایه شمشیرهای آخته داد، و آن را بر سازش با بیداد و فریب برگزید، پدر یکتاپرستان گیتی حسین علیه‏السلام ، فرزند رشید علی علیه‏السلام است. استبدادگران اموی به آن شخصیت تسخیرناپذیر و یارانش امان دادند، امّا او بدان دلیل که نمی‏خواست در برابر ذلّت و بیداد سر خم کند، و نیز بیم آن داشت که اگر با پذیرش امان‏نامه کشته هم نشود، ذلّت بر او و دیگر آزادمنشان رهرو راهش از سوی «عبید» و دیگر خودکامگان سیاهکار و حقیر تحمیل گردد، مرگ پر عزّت و افتخار را بر زندگی ذلیلانه برگزید
2
ـ شاعر دانشمند «ابونصر سعدی» از سرایندگان نامدار قرن چهارم در وصف آزادگی و عزّتمندی حسین علیه‏السلام از جمله چنین می‏سراید:
الْحسینُ الَّذِی رَأی الْمَوتَ فِی الْعِزِّ حَیاةً وَالْعِیشَ فِی الُّذلِ قَتْلاً ...
«
حسین علیه‏السلام همان کسی است که مرگ با عزّت و آزادگی را زندگی حقیقی می‏نگریست و زندگی باذلّت و حقارت را مرگ
3
ـ از «مصعب بن زبیر» آورده‏اند که وقتی «سکینه» دخت آزاده حسین علیه‏السلام و همسر ارجمند خویش را اندوه‏زده دید، گفت:
«
لَمْ یَبْقِ اَبُوکِ لِابْنِ حُرّةٍ عُذْراً.»
«
پدرت حسین علیه‏السلام دیگر برای هیچ آزادمنش و آزادیخواهی عُذر سکوت و سازش با استبداد و ذلّت را باقی نگذاشته است
4
ـ نیز پس از فروپاشی یاران و همراهانش هنگامی که دید دیگر یار و یاوری ندارد، به خواندن این شعر حماسی پرداخت:
فإِنَّ الْأُلی بِالطَّفِّ مِنْ آلِ هاشِمِ
تَأَسَّوا فَسَنُّوا لِلْکِرامِ التّأَسِّیا
«
آن پیشتازان راه آزادی و عدالت که در کرانه‏های فرات در برابر استبداد و تحمیل سرفرود نیاوردند، برای همه صاحبان عزّت و شرف، نمونه و الگوی جاودانه‏ای به یادگار نهادند و به صورت آموزگار و مقتدای شکست‏ناپذیر برای همه آزادمنشان جلوه کردند
5
ـ سراینده و دانشمند بزرگ «شیخ کاظم ارزی» که روزی با تعمق در جلوه‏ها و نُمودهای عزّت و آزادگی عاشورا دگرگون شده بود، شعری سرود که یک بند آن این گونه است:
قَدْ غَیَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ کُلَّ جـارِحَةٍ
اِلاّ الْمَکارِمَ فِی اَمْنٍ مِنَ الْغِیَرِ ...
«
نیزه‏های بیداد استبدادِ عنان‏گسیخته و بی مهار توانست همه اندام و اعضای پیکر آن آزادمنشان عدالت‏خواه را دگرگون سازد؛ امّا اراده شکست‏ناپذیر و منش بزرگوارانه و مترقی و همّت والای آنان را هر گز نتوانست تغییر دهد
هنوز سراینده این شعر، آن را برای کسی نخوانده بود که یکی از آشنایان او در عالم رؤیا ریحانه سرفراز پیامبر فاطمه علیهاالسلام را دید که آن حضرت به او فرمود: برو و این سروده را از «شیخ کاظم ارزی» بگیر!
او از خواب بیدار شد و شگفت‏زده راه خانه شاعر را در پیش گرفت و با این که با او میانه خوبی نداشت به در خانه‏اش آمد و گفت: هان ای دوست عزیز!خوب بشنو ببین تو این شعر را سروده‏ای؟
قَدْ غَیَّرَ الطَّعْنُ مِنْهُمْ کُلَّ جـارِحَةٍ
اِلاّ الْمَکارِمَ فِی اَمْنٍ مِنَ الْغِیَرِ ...
او غرق در حیرت شد و پاسخ داد آری! امّا هنوز آن را برای کسی نخوانده‏ام، تو را به خدا بگو تو از کجا خبر داری و آن را از کجا به دست آورده‏ای؟!
او گفت: من در عالم رؤیا فاطمه علیهاالسلام را دیدم وآن حضرت این شعر را برای من خواند و فرمود: برو این سروده را از «شیخ» بگیر! و من پس از این که از خواب بیدار شدم راه خانه تو را در پیش گرفتم.

شکوه صلابت و آزادگی نهضت عزّت‏ساز عاشورا در نگاه دشمن

اسناد حماسه‏ساز عاشورا نشانگر این حقیقت است که حسین علیه‏السلام و یاران آزاده‏اش در گذر زمان در برابر استبدادی ددمنش و خون‏خوار و سپاهی دژخیم و بی شمار در بیابانی خشک و سوزان رو به رو شدند.
دشمن هر آن چه در توان و امکان داشت بسیج کرد و با همه امکانات از جنگ روانی وبمباران دروغ و تحریف و کتمان حقایق و ترور شخص و هدف تا بستن آب بر روی کودکان وبیماران، خشونت و بی رحمی بی حد و مرز و کشتن و اسب تاختن بر بدن‏ها و شکنجه و مثله کردن‏ها و با آنچه در تصور نمی‏گنجد کوشید تا نهضت آزادی‏خواهانه و ذلّت‏ستیز عاشورا را به پذیرش تسلیم و تحقیر و رأی دادن به مدیریت به سبک استبدادی و امضای اسارت مردم مجبور سازد، امّا سرانجام در برابر اراده شکست‏ناپذیر حسین علیه‏السلام جز شکست و رسوایی ابدی چیزی ندروید!
این حقیقت درخشان حتی در گزارش و سخنان دشمن نیز آمده است؛ به عنوان نمونه:
1
ـ «حُمید بن مسلم» از گزارشگران رویداد عاشورا در وصف شکوه و شکست‏ناپذیری پیشوای آن می گوید:
«
فَوَاللّهِ لَقَدْ شَغَلَنِی نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمالُ هِیْبَتِهِ عَنِ الْفِکْرَةِ فِی قَتْلِهَ.»
«
به خدای سوگند که فروغ فروزان سیمای حسین و جمال و هیبت او به گونه‏ای مرا مجذوب و واله ساخته بود که اندیشه کشتن او را از یاد بردم!»
2
ـ پس از رویداد جانسوز عاشورا، یکی از منتقدان، برخی از سپاه شوم اموی را نکوهش کرد که ننگ و نفرین بر شما! چگونه فرزندان پیامبر را آن گونه ناجوانمردانه قتل عام کردید؟
او پاسخ داد:
«
دوست من! بیهوده سخن مگو! اگر تو نیز آن روز آنچه را ما با آن روبه رو شدیم می‏دیدی، جز جنایت و بیدادی که از ما سر زد از تو سر نمی‏زد؛ چرا که ما باگروهی کم شمار رو به رو شدیم که دست‏هایشان بر قبضه شمشیر بود و شیرآسا از هر سو، جنگاوران و رزمندگان را به خاک هلاک می‏افکندند و خودرا بی هیچ هراسی به دریای مرگ می‏زدند! آنان مردمی بودند که نه در برابر ثروت و مقام سر فرود می‏آوردند و نه امان و امان‏نامه و نه زور و خشونت و مرگ! چیزی نمی‏توانست میان آنان و مرگ هدفدار یا چیرگی بر حکومت مانع شود و اگر ما اندکی در برابر آن اراده‏های مصمم و شکست‏ناپذیر کوتاه می‏آمدیم جان همه سپاه اموی را می‏گرفتند! با این وصف ای بی‏مادر! ما تیره‏بختان چه می‏توانستیم انجام دهیم؟»

3ـ پس از ورود کاروان اسیران به کاخ پوشالی «عبید» در کوفه، او بر آن شد تا با تحریف ودجالگری، ننگ کشتار پیشوای آزادی و یاران آزادی‏خواه او را از دامان خود و رژیم خودکامه اموی بزداید و کار را به تقدیر و خواست خدا نسبت دهد، که امام سجّاد علیه‏السلام با این که جسم نازنینش در بند بود، با به هیچ انگاشتن خشونت و بیداد حاکم، لب به بیان حقیقت گشود و روشنگری کرد که آنان را نه خدا، که سپاه استبداد قتل عام کرد!
این جا بود که آتش کینه و خشم «عبید» از منطق ستم‏ستیز و روح تسخیرناپذیر نهضت عاشورا زبانه کشید و نعره برآورد که تو هنوز هم جرأت و جسارت آن را داری که در تالار کاخ من، هر چه گویم، پاسخ دهی و از برنامه و راه و رسم پدرت دفاع کنی؟!
بدین‏سان خشن‏ترین دژخیم استبداد لب به عزّت و شکست‏ناپذیری نهضت عاشورا گشود و به واماندگی و شکست خشونت و استبداد، اعتراف کرد.


4
ـ هنگامی که پیشوای آزادی گام به میدان دفاع نهاد، پس از روزها تشنگی و تلاش و بدرقه دردناک یاران راه و تحمل آن شرایط دشوار محاصره و پیکار نابرابر، طبق روال عادی باید خسته و تسلیم‏پذیر و دارای روحیه‏ای درهم شکسته باشد و در برابر ده‏ها هزار نفر دست‏ها را به نشان تسلیم بالا برد، اما شگفتا! که وقتی سپاه استبداد با او رو به رو شد، شهامت و شجاعت و قدرتی را در برابر خود یافت که هرگز تصور نمی‏کرد! هر کس به انگیزه شرارت پیش رفت، لحظه‏ای مهلت نیافت؛ از این رو «عمر بن سعد» فریاد کشید: مادرهایتان در مرگتان بگریند، می‏دانید به جنگ چه کسی رفته‏اید؟ این فرزند بزرگ‏ترین قهرمان اسلام و کشنده عرب است؛ «هذا ابْنُ قَتّالِ الْعَرَبِ.»
بدین‏سان به شکوه و شکست‏ناپذیری آن حضرت اعتراف کرد.
5
ـ «شمر»، خشن‏ترین فرمانده سپاه استبداد در اعتراف به آزادگی و شکست‏ناپذیری حسین علیه‏السلام گفت: به خدای سوگند که او روح تسخیرناپذیر پدرش علی را در کالبد دارد.
بدین‏سان نهضت عاشورا نه تنهادر منطق و منش، سربلند و سرفراز درخشید که در جهاد و دفاع نیز شکست‏ناپذیر شد.

با بازنگری و جمع‏بندی آنچه آمد، به این نتیجه می‏رسیم:


1
ـ عزّت نفس و کرامت روح و رفتار بزرگوارانه از بنیادی‏ترین دهش‏های اسلام به انسان، و از هدف‏های بزرگ تربیتی پیامبران و از ویژگی‏های ارجدار اخلاقی و انسانی است.


2
ـ این ویژگی اوج‏بخش در رشد و بالندگی انسان، و قانون‏گرایی و سلامت فرد و جامعه ومدیریت آن نقش معجزه‏آسایی دارد؛ چرا که اگر انسان به گوهر کمیاب عزّت و بزرگ‏منشی ومیوه‏های دل‏انگیز آن دست یافت و از بلای ذلّت و احساس پوچی و یابزرگ‏پنداری وخودکامگی و ره‏آورد ویرانگر آن رها شد، تنها سرِ بندگی در برابر خدا ـ که سرچشمه عزّت و توانایی و زیبایی است ـ فرود می‏آورد و در برابر غیر او، سربلند و استوار و شکست‏ناپذیر می‏ایستد و زمامدار خود وفراتر از خود می‏شود. چنین فرد و جامعه‏ای، نه تاریک‏اندیشی و ستم و تباهی را بر می‏تابد و نه به دیگران روا می‏دارد؛ چه که پیش از هر چیز خود را عزیزتر و برتر از این حقارت‏ها و تباهی‏ها می‏نگرد و می‏یابد.


3
ـ نهضت عدالت‏خواهانه عاشورا، دارای ابعاد گوناگون و آموزه‏های ارزشمندی برای زندگی سرشار از عزّت و آزادگی است. این حرکت سِتُرگ با این وصف که از آغازین روزهای شکل‏گیری تاکنون با الهام از بینش و منطق حسین علیه‏السلام و طلایه داران راه او، مورد پژوهش قرار گرفته وهزاران کتاب و مقاله در تحلیل آن نگارش یافته، باز هم گاه به بُعدی از آن می‏توان راه یافت که اندیشه‏ها به آن راه نجسته است. موضوع «جلوه‏های عزّت و شکست‏ناپذیری عاشورا بر اساس آموزه‏های قرآن» یکی از آن مفاهیم جالب است.


4
ـ اگر این نهضت عزّت‏طلبانه و ذلّت ستیز، در ابعاد گوناگون مورد پژوهش دقیق و همه جانبه قرار گیرد، از همان جرقه‏های آغازین نفی بیعت‏خواهی زورمدارانه از سوی پیشوای آزادی تا نپذیرفتن پیشنهاد همکاری با استبداد، سکوت و کنار آمدن با آن، دورافکندن امان و امان نامه‏ها، به هیچ انگاشتن فشارها و تهدیدها، محتوای نامه‏های روشنگر، خطبه‏های شعور آفرین، موضع‏گیری‏های حماسه‏ساز، دیدارها و اتمام حجت‏ها، تا لحظه لحظه رشد و شکوفایی و اوج آن در روز عاشورا و شهادت حسین علیه‏السلام ، و تا طنین تلاوت قرآنِ سرِ سرفراز او بر فراز نیزه و در کاخ بیداد و پیام رسانی کاروان اسیران آزادی‏بخش و بازگشت پیروزمندانه آنان به کرانه‏های گلگون فرات و ...، سراسر عزّت آفرین و افتخارانگیز و ستم‏ستیز و عدالت‏خواهانه است.
5
ـ از سوی دیگر نگرش به تمامی اسناد عاشورا نشانگر آن است که این نهضت عزّت‏خواهانه از آغاز تا ادامه کار هماره و همه جا از قرآن و سیره و منش پیامبر سرچشمه گرفته و پیشوا و یاران وسفیران و پیام رسانان آن هماره در اندیشه و منطق، منش و موضع‏گیری، برنامه‏ریزی ونتیجه‏خواهی، قرآن را مشعل راه قرار داده‏اند.


6
ـ از شاهکارهای سِتُرگ حسین علیه‏السلام این بود که شخصیت عزّت‏خواه و منش آزادی‏طلب وروح و اندیشه استقلال‏جوی پروردگان قرآن و پیامبر را ـ که زیر فشار استبداد دیرپا نابود شده وکار فریب و سرکوب و تحمیل ذلّت به جایی رسیده بود، که اگر یکی از کنیزکان دربار اموی را هم نامزد رهبری می‏کردند، با او بیعت می‏شد ـ با روشنگری فکری و شورانگیزی و حماسه‏سازی والگودهی عینی و عملی خویش، زنده و بالنده و پرطراوت ساخت.
به مردم ذلّت‏زده و تحقیر شده و مقهور خشونت و استبداد، جرأت بخشید تا خود را انسان وصاحب حرمت و کرامت بنگرند، خود را به سان حاکمان و مدیران جامعه، دارای حقوق و آزادی وامنیت متقابل بخواهند، و به خود جسارت و شهامت اندیشه و مقایسه و سنجش و گزینش و نفی آزادانه بدهند.


7
ـ سرانجام این که عاشورا به مفهوم حقیقی، نه تحریف شده آن، روح همّت و آزادگی در کالبدها دمید، خون شهامت و شجاعت و شکست‏ناپذیری و ایمان و عدالت بر بوستان جان‏ها تزریق کرد و با افروزش شعله‏های حیات و حرکت در جنبش‏ها و نهضت‏های اصلاحی و انسانی وسلب امنیت از ستمکاران و خودکامگان راه رسوایی و نابودی استبداد را تا هماره تاریخ وتضمین کرامت و حقوق انسان گشود، تا کدامین جامعه آن درس‏ها را آن گونه که باید فرا گیرد.

بخش هفتم

خلاصه ي نهضت حسيني حرکت بر عليه جهل و زبوني انسان

اين يک طرف قضيه است، که طرف قيام کننده است- که حسين بن علي عليه السلام - طرف ديگر قضيه، در اين فقره ي بعدي معرفي مي شود: « و قد توازر عليه من غرّته الدنيا و باع حظّه بالا رذل الادني »نقطه ي مقابل، آن کساني بودند که فريب زندگي، آنها را به خود مشغول کرده بود؛ دنياي مادي، زخارف دنيايي، شهوات و هواهاي نفس، آنها را از خود بيخود کرده بود؛ «و باع حظه بالا رذل الادني»؛ سهمي را که خداي متعال براي هر انساني در آفرينش عظيم خود قرار داده است - که اين سهم عبارت است از سعادت و خوشبختي دنيا و آخرت - به بهاي پست و ناچيز و غير قابل اعتنايي فروخته بودند. اين، خلاصه ي نهضت حسيني است.

با مدّاقه ي در اين بيان، انسان احساس مي کند که نهضت حسيني در واقع با دو نگاه قابل ملاحظه است، که هر دو هم درست است؛ اما مجموع دو نگاه، نشان دهنده ي ابعاد عظيم اين نهضت است: يک نگاه، حرکت ظاهري حسين بن علي است؛ که حرکت عليه يک حکومت فاسد و منحرف و ظالم و سرکوبگر-يعني حکومت يزيد - است؛ اما باطن اين قضيه، حرکت بزرگتري است که نگاه دوم، انسان را به آن مي رساند؛ و آن حرکت بر عليه جهل و زبوني انسان است. در حقيقت، امام حسين اگر چه با يزيد مبارزه مي کند، اما مبارزه ي گسترده ي تاريخي امام حسين با يزيد کوته عمر بي ارزش نيست؛ بلکه با جهل و پستي و گمراهي و زبوني و ذلت انسان است؛ امام حسين با اينها دارد مبارزه مي کند.

تبديل امامت به سلطنت!

يک حکومت آرماني به وسيله ي اسلام به وجود آمد. اگر بخواهيم ماجراي امام حسين را در سطوري خلاصه کنيم، اين طور مي شود بشريت، دچار ظلم و جهل وتبعيض بود؛ حکومتهاي بزرگ دنيا، که حکومت قيصر و کسراي آن زمان است - چه در ايران آن روز، چه در امپراتوري روم آن روز - حکومت اشرافيگيري و حکومت غير مردمي و حکومت شمشير بي منطق و حکومت جهالت و فساد بود؛ حکومتهاي کوچکتر هم - مثل آنچه که در جزيرة العرب بود - از آنها هم بدتر بود؛ مجموعاً جاهليتي دنيا را فرا گرفته بود. در اين ميان، نور اسلام به وسيله ي پيامبر خدا و با مدد الهي و مبارزات عظيم وتوانفرساي مردمي توانست اول يک منطقه از جزيرة العرب را روشن کند و بعد بتدريج گسترش پيدا کند و شعاع آن همه جا را فرابگيرد. وقتي پيامبر از دنيا مي رفت، اين حکومت،

حکومت مستقري بود که مي توانست الگوي همه ي بشريت در طول تاريخ باشد؛ و اگرآن حکومت با همان جهت ادامه پيدا مي کرد، بدون ترديد تاريخ عوض مي شد؛ يعني آنچه که بنا بود در قرنها بعد از آن - در زمان ظهور امام زمان در وضعيت فعلي -پديد بيايد، در همان زمان پديده آمده بود. دنياي سرشار از عدالت و پاکي و راستي و معرفت و محبت، دنياي دوران امام زمان است؛ که زندگي بشر هم از آن جا به بعد است. زندگي حقيقي انسان در اين عالم، مربوط به دوران بعد از ظهور امام زمان است؛ که خدا مي داند بشر در آن جا به چه عظمتهايي نايل خواهد شد. بنابراين، اگر ادامه ي حکومت پيامبر ميسر مي شد و در همان دوره هاي اول پديد مي آمد و تاريخ بشريت عوض مي شد، فرجام کار بشري مدتها جلو مي افتاد؛ اما اين کار به دلايلي نشد.
خصوصيت حکومت پيامبر اين بود که به جاي ابتناء بر ظلم، ابتناء بر عدل داشت؛ به جاي شرکت و تفرقه ي فکري انسان، متکي بر توحيد و تمرکز بر عبوديت ذات مقدس پروردگار بود؛ به جاي جهل، متکي بر علم و معرفت بود؛ به جاي کينه ورزي انسانها با هم، متکي بر محبت و ارتباط و اتصال و رفق و مدارا بود؛ يعني يک حکومت از ظاهر و باطن آراسته. انساني که در چنين حکومتي پرورش پيدا مي کند، انساني با تقوا، پاکدامن، عالم، با بصيرت، فعال، پرنشاط، متحرک و رو به کمال است. با گذشت پنجاه سال، قضايا عوض شد؛ اسم، اسم اسلام ماند؛ نام، نام اسلامي بود؛ اما باطن ديگر اسلامي نبود؛ به جاي حکومت عدل، باز حکومت ظلم بر سر کار آمد؛ و به جاي برابري و برادري، تبعيض و دو دستگي و شکاف طبقاتي به وجود آمد؛ به جاي معرفت، جهل حاکم شد. در اين دوره ي پنجاه ساله، هرچه به طرف پايين مي آييم، اگر انسان بخواهد از اين سرفصلها بيشتر پيدا کند، صدها شاهد ونمونه وجود دارد که اهل تحقيق بايد اينها را براي ذهنهاي جوان و جوينده روشن کنند.
امامت به سلطنت تبديل شد! ماهيت امامت، با ماهيت سلطنت، مغاير و متفاوت و متناقض است؛ اين دو ضد همند. امامت، يعني پيشوايي روحي و معنوي؛ پيوند عاطفي و اعتقادي با مردم؛ اما سلطنت، يعني حکومت با زور و قدرت و فريب؛ بدون هيچ گونه علقه ي معنوي و عاطفي و ايماني؛ اين دو، درست نقطه ي مقابل هم است. امامت، حرکتي در ميان امت، براي امت و در جهت خير است. سلطنت، يعني يک سلطه ي مقتدرانه بر عليه مصالح مردمي و براي طبقات خاص؛ براي ثروت اندوزي و براي شهوتراني گروه حاکم آنچه که ما در زمان قيام امام حسين مي بينيم، اين دومي است، نه آن اولي؛ يعني يزيدي که بر سرکار آمده بود، نه با مردم ارتباط داشت، نه علم داشت، نه پرهيزگاري و پاکدامني و پارسايي داشت، نه سابقه ي جهاد در راه خدا داشت، نه ذره يي به معنويات اسلام اعتقاد داشت، نه رفتار او رفتار يک مؤمن بود، نه گفتار او گفتار يک حکيم بود؛ هيچ چيزش به پيامبر شباهت نداشت. در چنين شرايطي، براي کسي مثل حسين بن علي - که خود او همان امامي است که بايد به جاي پيامبر قرار بگيرد - فرصتي پيش آمد و قيام کرد.
اگر به تحليل ظاهري قضيه نگاه کنيم، اين قيام، قيام بر عليه حکومت فاسد و ضد مردمي يزيد است؛ اما در باطن، يک قيام براي ارزشهاي اسلامي و براي معرفت و براي ايمان و براي عزت است؛ براي اين است که مردم از فساد و زبوني و پستي و جهالت نجات پيدا کنند؛ لذا ابتدا که از مدينه خارج شد، در پيام به برادرش محمّد بن حنفيه -و در واقع در پيام به تاريخ - اين طور گفت: «انّي لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما»؛ من با تکبر، با غرور، از روي فخر فروشي، از روي ميل به قدرت و تشنه ي قدرت بودن قيام نکردم؛ «انّما خرجت لطلب الاصلاح في امة جدّي»؛ من مي بينيم که اوضاع در ميان امت پيامبر دگرگون شده است؛ حرکت، حرکت غلطي است؛ حرکت، حرکت به سمت انحطاط است؛ در ضد جهتي است که اسلام مي خواست و پيامبر آورده بود؛ قيام کردم براي اين که با اينها مبارزه کنم.

دو وجه در مبارزه ي امام حسين عليه السلام

مبارزه ي امام حسين دو وجه دارد و ممکن است دو نتيجه به بار بياورد؛ اما هر دو نتيجه خوب است: يک نتيجه اين بود که امام حسين عليه السلام بتواند بر حکومت يزيد پيروز بشود و قدرت را از چنگ آن کساني که با زور بر سر مردم مي کوبيدند و سرنوشت مردم را تباه مي کردند، خارج کند و کار را در مسير صحيح خود بيندازد؛ اگراين کار صورت مي گرفت، البته باز مسير تاريخ عوض مي شد. يک وجه ديگر اين بود که امام حسين نتواند به هر دليلي اين پيروزي سياسي و نظامي را به دست بياورد؛ آن وقت امام حسين در اين جا ديگر نه با زبان، بلکه با خون، با مظلوميت، با زباني که تاريخ تا ابد آن را فراموش نخواهد کرد، حرف خود را مثل يک جريان مداوم و غير قابل انقطاع در تاريخ به جريان مي اندازد؛ و اين کار را امام حسين کرد.
البته آن کساني که دم از ايمان مي زدند، اگر رفتاري غير از آن داشتند که به امام حسين نشان دادند، شق اول پيش مي آمد و امام حسين مي توانست دنيا و آخرت را در همان زمان اصلاح کند؛ اما کوتاهي کردند! البته بحث اين که چرا کوتاهي کردند، چه طور کوتاهي کردند، از آن بحثهاي بسيار طولاني و مرارتباري است که بنده در چند سال قبل از اين تحت عنوان «خواص و عوام» آن را مقداري مطرح کردم - يعني چه کساني کوتاهي کردند، گناه و تقصيربه گردن چه کساني بود؛ چه طوري کوتاهي کردند، کجا کوتاهي کردند - که من نمي خواهم آن حرفها را مجدداً بگويم. بنابراين، کوتاهي شد و به خاطر کوتاهي ديگران، مقصود اول حاصل نشد؛

اما مقصود دوم حاصل گرديد؛ اين ديگر آن چيزي است که هيچ قدرتي نمي تواند آن را از امام حسين بگيرد؛ قدرت رفتن به ميدان شهادت؛ دادن جان و دادن عزيزان؛ آن گذشت بزرگي که از بس عظيم است، دشمن در مقابل آن، هرعظمتي که داشته باشد، کوچک و محو مي شود؛ و اين خورشيد درخشان روز به روز در دنياي اسلام نورافشاني بيشتري مي کند و بشريت را احاطه مي کند.
امروز بيش از پنج قرن و ده قرن پيش، حسين بن علي اسلام و شما، دردنيا شناخته شده است. امروز وضع به گونه يي است که متفکران و روشنفکران و آنهايي که بي غرضند، وقتي به تاريخ اسلام بر مي خورند و ماجراي امام حسين را مي بينند، احساس خضوع مي کنند. آنهايي که از اسلام سر در نمي آورند، اما مفاهيم آزادي، عدالت، عزت، اعتلاء و ارزشهاي والاي انساني را مي فهمند، با اين ديد نگاه مي کنند و امام حسين، امام آنها در آزاديخواهي، در عدالت طلبي، در مبارزه ي با بديها و زشتيها، در مبارزه ي با جهل و زبوني انسان است.

جهل و زبوني، دو دشمن بزرگ انسان

امروز هم هرجايي که بشر در دنيا ضربه خورده است-چه ضربه ي سياسي، چه ضربه ي نظامي، چه ضربه ي اقتصادي - اگر ريشه اش را کاوش کنيد، يا در جهل است، يا در زبوني، يعني يا نمي دانند و معرفت لازم را به آنچه که بايد معرفت داشته باشند، ندارند؛ يا اين که معرفت دارند، اما خود را ارزان فروخته اند؛ زبوني را خريده اند و حاضر به پستي و دنائت شده اند! امام سجاد و اميرالمؤمنين - بنابرآنچه که ازآنها نقل شده - فرموده اند: «ليس لانفسکم ثمن الّا الجنّة فلا تبيعوها بغيرها »؛ اي انسان!اگر بناست هستي و هويت و موجوديت تو فروخته بشود، فقط يک بها دارد و بس؛ و آن بهشت الهي است؛ به هر چه کمتر از بهشت بفروشي، سرت کلاه رفته است. اگر همه ي دنيا را هم به قيمت قبول پستي و ذلت و زبوني روح به شما بدهند، جايز نيست. همه ي آن کساني که در اطراف دنيا تسليم زر و زور صاحبان زر و زور شده اند و اين زبوني را قبول کرده اند -چه عالم، چه سياستمدار، چه فعال سياسي و اجتماعي، چه روشنفکر - به خاطر اين است که ارزش خود را نشناختند و خود را فروختند. خيلي از سياستمداران دنيا خودشان را فروخته اند. عزت فقط اين نيست که انسان روي تخت سلطنت يا رياست بنشيند؛ گاهي يک نفر بر تخت سلطنت نشسته است، به هزاران نفر هم با تکبر فخر فروشي مي کند و زور مي گويد؛ اما در عين حال زبون و اسير يک قدرت و يک مرکز ديگر است؛ اسير تمايلات نفساني خود است، که البته اسراي سياسي امروز دنيا به اين آخري نمي رسند؛ اسير قدرتها و اسير مراکزند!
اگرامروز شما به اين کشور بزرگ نگاه کنيد، مي بينيد که چهره ي جوانان اين کشور، از احساس استقلال و احساس عزت، برافروخته و شادمان است. هيچ کس نمي تواند ادعا کند که دستگاههاي سياسي اين کشور، از قدرتي در دنيا کمترين فرماني مي برند. همه ي دنيا هم اين را قبول دارند که در همين کشور با عزت و با عظمت، قبل از انقلاب حکومتي سرکار بود که افرادش تفرعن و تکبر داشتند و براي خود جاه و جلال و جبروت قائل بودند و مردم بايستي در مقابلشان تعظيم مي کردند و خم مي شدند؛ اما همانها اسير و زبون ديگران بودند! در همين تهران، هر وقت سفير آمريکا مي خواست، مي توانست با شاه ملاقات کند و هرمسأله يي را بر او ديکته کند و از او بخواهد؛ و اگر او انجام نداد، به او تغيّر کند! ظاهرشان جلال و جبروت داشت؛ اما براي مردم و براي ضعفا که زبون بودند! امام حسين خواست اين زبوني را از انسانها بگيرد.
پيامبر در مقابل مردم، «کان رسول الله صلي الله عليه و اله و سلم يأکل اکل العبد و يجلس جلوس العبد »؛ خود مثل بندگان غذا مي خورد و مثل بندگان مي نشست، نه مثل اشراف زاده ها. خود پيامبر جزو فاميلهاي اشراف زاده بود؛ اما رفتار او با مردم خود، رفتار متواضعانه يي بود؛ به آنها احترام مي کرد؛ به آنها فخر و تعند نمي فروخت؛ اما اشاره و نگاه پيامبر بر تن امپراتوران آن روز عالم - درسالهاي آخر عمرش -لرزه مي انداخت؛ اين عزت است.
امامت، يعني آن دستگاهي که عزت خدايي را براي مردم به وجود مي آورد؛ علم و معرفت را به مردم مي دهد؛ رفق و مدارا را ميان آنها ترويج مي کند؛ ابهت اسلام و مسلمين را در مقابل دشمن حفظ مي کند؛ اما سلطنت و حکومتهاي جائرانه، نقطه ي مقابل آن است. امروز در خيلي از جاهاي دنيا اسمشان پادشاه نيست، اما درواقع پادشاهند؛ اسمشان سلطان نيست و ظواهر دمکراسي هم درآن جاها جاري است، اما در باطن، همان سلطنت است؛ يعني رفتار تعند آميز با مردم، و رفتار ذلت آميز با هر قدرتي که بالاسر آنها باشد!حتي شما مي بينيد که در يک کشور بزرگ و مقتدر، رؤساي سياسي آنها باز به نوبه ي خود مقهور و اسير دست صاحبان کمپانيها، مراکز شبکه يي پنهان جهاني، مراکز مافيايي و مراکز صهيونيستي هستند؛ مجبورند طبق ميل دل آنها حرف بزنند و موضعگيري کنند؛ براي اين که آنها نرنجند؛ اين سلطنت است. وقتي که در رأس، ذلت و زبوني وجود داشت، درقاعده و بدنه هم ذلت و زبوني وجود خواهد داشت؛ امام حسين عليه اين قيام کرد.

عزّت و سرافرازي در عين عبوديّت

در رفتارامام حسين، از اولي که از مدينه حرکت کرد، تا مثل فردايي که در کربلا به شهادت رسيد، همان معنويت و عزت و سرافرازي و در عين حال عبوديت و تسليم مطلق در مقابل خدا محسوس است؛ در همه ي مراحل هم اين طور است. آن روزي که صدها نامه و شايد هزارها نامه براي او آوردند که ما شيعيان و مخلصان توييم و در کوفه و در عراق منتظر تو هستيم، او دچار غرور نشد. آن جا که سخنراني کرد و فرمود: «خط الموت علي ولد ادم مخط القلاده في جيد الضّاة»، صحبت از مرگ کرد؛ نگفت که چنان مي کنيم، چنين مي کنيم؛ يا دشمنانش را تهديد و دوستانش را تطميع بکند؛ از حالا مناصب را در کوفه تقسيم بکند. حرکت مسلمانانه همراه با معرفت، همراه با عبوديت، همراه با تواضع، آن وقتي است که حالا همه دستها را به طرف او دراز کرده اند و نسبت به او اظهار ارادت مي کنند. آن روزي هم که در کربلا همراه يک جمع کمتر از صد نفر توسط سي هزار جمعيت از اراذل و اوباش محاصره شد و جانش را تهديد کردند، عزيزانش را تهديد کردند، زنها و حرم او را تهديد به اسارت کردند، آن روز هم ذره يي اضطراب دراين مرد خدا و اين بنده ي خدا و اين عزيز اسلام مشاهده نشد.
آن راوي يي که حوادث روز عاشورا را نقل کرده است و در کتابها دهن به دهن منتقل شده است، مي گويد: «فو الله ما رأيت مکثورا». مکثور، يعني آن کسي که امواج غم و اندوه بر سر او بريزد؛ بچه اش بميرد، دوستانش نابود بشوند، ثروتش از بين برود، همه ي امواج بلا به طرف او بيايد. راوي مي گويد من هيچ کسي را در چهار موجه ي بلا مثل حسين بن علي محکم دل تر و استوارتر نديدم؛ «اربط جاشا». درميدانهاي گوناگون جنگها، در ميدانهاي اجتماعي، در ميدان سياست، انسان به آدمهاي گوناگوني برخورد مي کند؛ کساني که دچار غمهاي گوناگونند. راوي مي گويد هرگز نديدم کسي در چنين هنگامه يي با اين همه مصيبت، مثل حسين بن علي، چهره يي شاد، مصمم، حاکي از عزم و اراده. متوکل به خدا داشته باشد؛ اين همان عزت الهي است؛ اين جريان را امام حسين در تاريخ گذاشت؛ بشر فهميد که بايد براي آن چنان حکومت و جامعه يي مبارزه کند؛ جامعه يي که در آن پستي و جهالت و اسارت انسان وتبعيض نباشد. همه بايد براي آن چنان اجتماعي جهاد کنند که به وجود بيايد و مي آيد و ممکن است.
يک روز بود که بشر مأيوس بود؛ اما انقلاب اسلامي و نظام اسلامي نشان داد که همه چيز ممکن است. نظام اسلامي به آن حد نرسيده است، اما بزرگترين موانع را در راه رسيدن به آن مرحله از سر راه برداشت. وجود حکومت طاغوتي، حکومت ديکتاتوري، حکومت انسانهايي که بر مردم شير بودند، ولي در مقابل قدرتها روباه بودند؛ درمقابل مردم خودشان يا تفرعن و تکبر بودند، اما در مقابل بيگانگان تسليم و خاضع بودند؛ بزرگترين مانع براي يک ملت است؛ آن هم حکومتي که همه ي قدرتهاي جهاني از او حمايت مي کردند. ملت ايران نشان داد که اين کار، عملي و ممکن است؛ اين مانع را برداشت و در اين راه حرکت کرد.
به لطف و فضل الهي، دراين راه گامهاي زيادي برداشته شده است؛ اما برادران و عزيزان! ما در نيمه ي راهيم. اگر ما پيام امام حسين را زنده نگه مي داريم، اگرنام امام حسين را بزرگ مي شماريم اگر اين نهضت را حادثه ي عظيم انساني در طول تاريخ مي دانيم و براي آن ارج مي نهيم، براي اين است که يادآوري اين حادثه به ما کمک خواهد کرد که حرکت کنيم و جلو برويم و انگشت اشاره ي امام حسين را تعقيب کنيم و به لطف خدا به آن هدفها برسيم و ملت ايران ان شاء الله خواهد رسيد. نام امام حسين عليه السلام را خدا بزرگ کرده است و حادثه ي کربلا را در تاريخ نگه داشته است. اين که مي گوييم ما بزرگ نگهداريم، معنايش اين نيست که ما اين کار را داريم مي کنيم؛ نه، اين حادثه عظيمتر از آن است که حوادث گوناگون دنيا بتواند آن را کمرنگ کند و از بين ببرد.


تالیف مرتضی شکری زاده

استاد راهنما دکتر ابوتراب کاتبی

رایانامه : این نشانی پست الکترونیک دربرابر spambot ها و هرزنامه ها محافظت می شود. برای مشاهده آن شما نیازمند فعال بودن جاواسکریپت هستید

منابع و مآخذ در سایت امور دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی دامغان ذکر شده

تاسوعا و عاشورای سال هــزارو سیصد و نود هجری شمسی

 

منابع و مآخذ :

 

داكتر سيد اكبر زيوري

لندن – 4 اپريل 2004

http://www.farda.org/articles/a_zeweri/azaadi.htm


http://www.tahoorkotob.com/page.php?pid=5481


1- نوروزي، محمدجواد، نظام سياسي اسلام، چاپ دوم، قم، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1380، صص 57تا 58
2-
عطايي اصفهاني، م.ع، آزادي از ديدگاه اسلام، قم، انتشارات عصر ظهور، 1378، ص 15- (بقره 35، كهف 29، انسان 3)
3-
عطايي اصفهاني، پيشين، ص 18، جان استوارت ميل، رساله اي درباره آزادي، تهران، مركز نشر علمي فرهنگي، 1361، ص 25
4-
غررالحكم، فصل 9، ك 1- (فرقان 44) و ...
5-
طبرسي، مشكات الانوار، ص 134
6-
فرقان 44
7-
علامه مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، ج 10، ص 108، (فرقان 44)- غررالحكم، فصل 9، ك1
8-
بقره 256
9-
عنكبوت 43
10-
بحارالانوار، ج 2، صص 16، 22 و 24- (عنكبوت 43)- (مجادله، 11)
11-
عطايي اصفهاني، پيشين، ص 32 تا 43
12-
همان، ص 41
13-
انعام 107
14-
عطايي اصفهاني، پيشين، ص 63
15- (
مجادله 11)- بحارالانوار، ج 2، صص 16 و 22 و 24
16-
غررالحكم، فصل 85، ك 39 و 274
17-
غررالحكم، فصل 3، خبر 85
18-
نوروزي، پيشين، ص 39

http://www.ido.ir/a.aspx?a=1385112303


http://www.hawzah.net


http://www.bayynat.ir/index/?state=article&id=211


med.sums.ac.ir


http://tebyan-zn.ir/News-Article/persian_literature/literature_text/2011/11/21/44355.html


http://www.qquran.ir


http://www.hawzah.net/FA/magart.html?MagazineID=0&MagazineNumberID=5577&MagazineArticleID=53717


مدیر گروه فقه و مذاهب اسلامی دانشگاه دمشق ـ دانشکده شریعت.

1. چکیده قانون اساسی, دکتر عثمان خلیل و سلیمان طماوی/366.

2. حقوق بشر از نظر شریعت اسلامی, دکتر عبدالسلام ترمانینی/28.

3. یعنی می گویید: ما پیروی مردم هستیم نه حق.

4. این حدیث را ترمذی از حذیفه یمان نقل می کند و درباره آن می گوید: حدیثی است حَسن و غریب.

5. این حدیث را ابوداود و ترمذی با همین عبارت آورده اند و ترمذی می گوید: این حدیث از طریق عبدالله بن مسعود روایت شده و حدیثی است حسن و غریب.

6. آزادی اندیشه در اسلام, استاد عبدالمتعال صعیدی/6 به بعد.

7. حق آزادی در جهان, پژوهشگر/136.

8.همان/64.

9.دین, استاد دکتر محمد عبدالله دراز/29.

10. دانش اصول فقه, استاد شیخ عبدالوهاب خلاف/237.

11. مقاصد شریعت اسلامی, استاد علال فارسی/76.

12. تمدن اسلامی از نظر اسلام, دکتر مریم محمد زهیری/25 به بعد, انتشارات نهضت شرق, مصر.

13. کشف الخفاء, عجلونی/435.

14. حقوق بشر از نظر شریعت اسلامی, دکتر عبدالسلام ترمانینی/331.

15. حق آزادی در جهان, یک پژوهشگر/138ـ139.

16. جامعه انسانی در سایه اسلام, شیخ محمد ابوزهره/193 به بعد.

17. بجیرمی الخطیب از کتابهای شافعیه, ج4/238.

18. احکام سلطانیه, ماوردی/137.

19.کتابهای ایشان را در اصول فقه بنگرید.

20.یعنی با او اقامت و در کنارش زندگی کرد.

21. ابوداود آن را از سمرة بن جندب روایت می کند.

22. نیل الاوطار, ج8/26.

23. ابوداود و ترمذی آن را از جریر بن عبدالله نقل می کنند.

24. نسائی و ابن ماجه آن را به صورت مرفوعه از حدیث بهز بن حکیم از پدرش نقل می کنند.


54ـ لهوف، ص 156؛ مثیر الأحزان، ص 55.
55
ـ مثیر الأحزان، ص 55؛ تحف العقول، ص 174.
56
ـ سوره یونس (10) آیه 71.
57
ـ سوره هود (11) آیه 56.
58
ـ سوره ممتحنه (60) آیه 4.
59
ـ لهوف، ص 158؛ مثیر الأحزان، ص 58.
60
ـ مقتل خوارزمی، ج 2، ص 33.
61
ـ ارشاد مفید، ص 230؛ بحارالانوار، ج 45، ص 121؛ ریاض الأحزان، ص 55.
62
ـ سوره کهف (18) آیات 9 ـ 16.
63
ـ سوره شعراء (26) آیه 227.
64
ـ اگر آیاتی را که آن حضرت و خاندان و یارانش از مدینه تا بازگشت دگرباره به آن به مناسبت‏های گوناگون تلاوت کرده و از قرآن نور گرفته‏اند گردآوری، دسته‏بندی و تحلیل شود، افزون بر این که در ابعاد گوناگون الهام‏بخش و راهنمای جالبی خواهد بود، نشان می‏دهد که حسین علیه‏السلام با عملکرد درخشان خویش، برنامه قرآن را ارائه فرموده و یا عملکرد عدالت‏خواهانه و عزّت‏ساز خود را از قرآن گرفته است.
65
ـ سوره فتح (48) آیه 29.
66
ـ پرتوی از عظمت حسین علیه‏السلام ، ص 429.
67
ـ تاریخ طبری، ج 7، ص 300؛ مقتل الحسین مقرّم، ص 218.
68
ـ همان، ص 447.
69
ـ لهوف، ص 131.
70
ـ در رواق چشم‏های اشکبار، ص 175.
71
ـ همان، ص 178.
72
ـ لهوف، ص 150.
73
ـ لهوف، ص 152.
74
ـ لهوف، ص 120.
75
ـ الشهید مسلم بن‏عقیل، ص 156.
76
ـ نهج‏البلاغه، خطبه 206.
77
ـ مثیرالأحزان، ص 49؛ لهوف، ص 141.
78
ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 245.
79
ـ پرتوی از عظمت حسین علیه‏السلام ، ص 429.
80
ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 248.
81
ـ از مدینه تا کربلا، ص 206.
82
ـ قصّه کربلا، ص 449.
83
ـ آنان که به چشم خویش دیدند تو رارفتند و به پای دل رسیدند تو را
و آن کـوردلان که بـر دلت تیـر زدنددیـدند تـو را ولـی ندیـدند تـو را!
84
ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 3، ص 263.
85
ـ بحارالانوار، ج 45، ص 50.
86
ـ بحارالانوار، ج 45، ص 50.


http://www.erfan.ir


- خطبه هاي نماز جمعه، 1379/1/26.



نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
آخرین به روز رسانی در يكشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۰۳:۱۵
 
 

:::: تماس با معاونت دانشجویی :::: ارســــال دل نــوشـتـه

:::: تماس با مدیـــــر دانشجویی :::: آرشیو دل نوشته هـــا

:::: تماس با مدیریت ســــــــایت :::: مــعــرفـــی اســاتــیـد

:::: جستجــــــو پیشرفته سایت :::: اعـضـاء هـیئـت عـلمی

:::: مـــاهــنــامــه ســـــلامــــت :::: کـــتابخانه دیــجــیتـال